زندگی زیباست

 

 

 

زندگی زیباست

 زشتی‌های آن تقصیر ماست،

 در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست

زندگی آب روانی است روان می‌گذر

 آنچه تقدیر من و توست همان می‌گذرد

 

 

 

بهانه دلم

 

 

 

 

نه هوا ابریست، 

 نه بارانی می بارد.

پس بهانه ی دلم برای این همه سنگینی چیست؟

 

 

 

جمعه

 

 

 

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه ،غم انگیز

جمعه ی اندیشه های کهنه بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کشدار

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی دربسته بر هجوم جوانی

خانه ی تاریکی و تصور خورشید

خانه ی تنهایی و تفـأ ل و تردید

خانه ی پرده،کتاب،گنجه،تصاویر

اه،چه ارام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

اه،چه ارام و پر غرور گذر داشت....

 

 

 

 

؟؟؟

 

 

 

 

 

 

 

 

ایران ما

 

 

 

بچه ها! این نقشه ی جغرافیاس

 

 

بچه ها این قسمت اسمش آسیاس

 

 

شکل یک گربه در اینجا آشناس

چشم این گربه به دنبال شماس

بچه ها این گربه هه۷ ایران ماس

 

 

ایران ماس

 

بچه ها این سرزمین نازنین

دشمن بسیار دارد در کمین

داغ دارد هم به دل هم بر جبین

بوده نامش از قدیم ایران زمین

یادگار پاک قوم آریاس

 

بچه ها از هر گروه و هر نژاد

 

 

دست اندر دست هم بایست داد

فارق از هر زنده باد و مرده باد

سر به راه مملکت باید نهاد

مام میهن عاشق صلح و صفاس

 

بچه این پرچم خیلی قشنگ

پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ

 

 

هم نشان از صلح دارد هم زجنگ

خار چشم دشمنان چشم تگ

افتخار ما به آن بی انتهاس

 

بچه ها این خانه ی اجدادی اس

 

 

گشته ویران، تشنه ی آبادی اس

خسته از شلاق استبدادی اس

مرحم دردش کمی آزادی اس

 

بچه ها این کار فردای شماس

این کار فردای شماس

 

 

 

 

 

نیستی تو

 

 

 

نیستی تو

نیستی تو تا ببینی چی اومده سر عشق تو

نیستی تو تا ببینی عاشقت مونده پای تو

 

هی به خودم میگم میاد

میگم هنوز منو میخواد

همه ش میگم درس میشه

میترسم از اینکه نیاد

 

گریه کنم پشت سرت

تو که نمیسوزه دلت

من که نباشم پیش تو

بگو کیه دور و برت

 

نیستی تو

نیستی تو تا ببینی چی اومده سر عشق تو

نیستی تو تا ببینی عاشقت مونده پای تو

 

بگو توی تنهاییات جواب عشقو چی میدی؟

دلم میخواد گریه کنم، وقتی تو هیچی نمیگی

تو دفترت نوشته بود هر جا میری بی من نرو

نوشته بودی با منی

من چی بگم؟

نیستی تو

 

نیستی تو

نیستی تو تا ببینی چی اومده سر عشق تو

نیستی تو تا ببینی عاشقت مونده پای تو

 

 

نکته

 

 

 

 

 

تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند، فاصله این دو را زندگی كنیم

 

 

سانتابان

 

 

 

 

ساکت نشین

 

 

 

 

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست                      اگر خاموش بنشینیم روا نیست

 

 

 

 

میروم

 

 

 

 

 

 

 

 

بهتر از من چه کسی؟

 

 

 

 

بهتر از من چه کسی؟

عاشقتر از من چه کسی؟

واسه ی عشق تو دیوونه تر از من چه کسی؟

 

اگه قربونی میخواستی بهتر از من چه کسی؟

واسه پیشمرگ تو آماده تر از من چه کسی؟

تو اگه چشمه بودی، تشنه تر از من چه کسی؟

واسه دلداری دادن خسته تر از من چه کسی؟

 

بهتر از من چه کسی؟

عاشقتر از من چه کسی؟

 

همه راها رو به من سد کردی

عشقمو رد کردی

به خودت بد کردی

به خودت بد کردی

 

فصل گل، فصل اقاقی، فصل سازگاریه ساقر و ساقی

فصل خوب انتظار از پشت شیشه

فصل دل بستگیه ساقه و ریشه

همه راهارو به م سد کردی

عشقمو رد کردی

به خودت بد کردی

به خودت د کردی

 

واسه تسلیم و رضا دست و پا بسته تر از من چه کسی؟

در پرستیدن تو دیگه وارسته تر از من چه کسی؟

 

بهتر از من چه کسی؟

عاشقتر از من چه کسی؟

واسه ی عشق تو یوونه تر از من چه کسی؟

 

بهتر از من چه کسی؟

عاشقتر از من چه کسی؟

واسه ی عشق تو یوونه تر از من چه کسی؟

 

 

 

 

نیرنگ

 

 

 

 

 

 

به من آنکه بدی آموخت تو بودی

تو بودی

منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی

تو بودی

 

اون که با تیغ به زهر آلوده ی عشق

دل و دیده مو به هم دوخت تو بودی

اونکه با شعبده بازی، به نیرنگ

لب فریاد منو دوخت تو بودی

 

به من آنکه بدی آموخت تو بودی

تو بودی

تو بودی

منو آتیش زد و خود سوخت تو بودی

تو بودی

تو بودی

 

آخر این قصه ی ما از خود ما از ابتدا پیدا بود

نیرنگ بود

رو یا بود

دشمن ما از خود ما هر لحظه بین ما بود

از ما بود

با ما بود

 

تو منو به بازیه تلخی کشوندی

که ندونسته به انتها رسوندی

من به خواب تو

تو جادو شده ی خاک، دشمن ما رو

سر سفره نشوندی

 

اون که دل به قصه ها باخت تو بودی

تو بودی

تو بودی

خونه مونو روی آب ساخت تو بودی

تو بودی

تو بودی

 

آخر این قصه ی ما از خود ما از ابتدا پیدا بود

نیرنگ بود

رو یا بود

دشمن ما از خود ما هر لحظه بین ما بود

از ما بود

با ما بود

 

آخر این قصه ی ما از خود ما از ابتدا پیدا بود

نیرنگ بود

رو یا بود

دشمن ما از خود ما هر لحظه بین ما بود

از ما بود

با ما بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوچه های بن بست

 

 

 

صادقند با ما این کوچه‌های بن بست

تکلیفشان از همان اول روشن است

 

 

 

 

 

 

 

ساده لوحان

 

 

 

چه ساده لوح اند

آنان که مي پندارند عکس تو رابه ديوار هاي خانه ام آويخته ام

و نميدانند که من ديوار هاي خانه ام را به عکس تو آويخته ام

 

 

 

خونه ی ما

 

 

 

گلای خشک تو گلدون خبر از درد میده

خبر از جدایی و زندگی سرد میده

وقتی با شوق فراوون به خونه رو میارم

به من آزار تو فرمان عقبگرد میده

 

نذار ساز زندگیمون خشن آهنگ بشه

یه کاری کن واسه ی خونه دلم تنگ بشه

 

خونه آخرین پناهه واسه ی خستگیام

خونه آخرین امیده واسه دلبستگیام

من خسته واسه گفتگو یه همراز میخوام

واسه پر کشیدنام رفیق پرواز میخوام

 

نذار ساز زندگیمون خشن آهنگ بشه

یه کاری کن واسه ی خونه دلم تنگ بشه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اولین روز

 

 

 

 

امروز اولین روز از بقیه ی عمر ماست

 

 

 

 

انگشتر هزار نگین

 

 

 

 

همه شب خواب میبینم که آسمون آبی شده

این شب تار و سیاه دوباره مهتابی شده

میبینم صب شده و راز من و تو همه جا

میون مردم شهر دوباره آفتابی شده

 

بیا تا با هم بشیم انگشتر هزار نگین

هر نگین یه آسمون با ماه و خورشید همنشین

 

بیا تا آشتی بدیم گلهای سرخ رو تو گلدون

بیار این مهتاب رو امشب روی بوم خونه مون

 

دل به آتیش بزنیم و دس بدیم به دست هم

برداریم سنگ غمو از روی دوش آسمون

 

بیا تا با هم بشیم انگشتر هزار نگین

هر نگین یه آسمون با ماه و خورشید همنشین

 

چه خوبه جادو کنیم، با هم بریم پیش خدا

تا که کلید گنج عشق رو بذاره تو دست ما

ببره ما رو یه جا تو سرزمین پریا

میون ابرا روی قایچه ی ستاره ها

 

بیا تا با هم بشیم انگشتر هزار نگین

هر نگین یه آسمون با ماه و خورشید همنشین

 

 

 

 

بگو

 

 

 

اگه تو با دل من یک دل و همراهی

بگو

 

از دلم بی خبری یا اگه آگاهی

بگو

 

تو با من قهری بگو، آشتی اگه هستی بگو

نمیدونم چی بگم؟ هر چی که میخواهی بگو

 

ساکت و سردی چرا؟

سردی آوردی چرا؟

با دل خسته ی من چرا بد کردی؟

چرا؟

 

دل تو پیش دل خسته و رنجور نمیاد

سنگ و شیشه که با هم جور نمیاد

به شب تیره و افسرده ی آزرده دلا

غم و تاریکی میاد، نور نمیاد

 

 

 

خیانت به همسر و جواب دندانشکن

 

 

 

لورا پس از دوماه، نامه ای از نامزد مكزیكی خود دریافت می كند به این مضمون:


لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم كه دراین مدت ده بار به تو خیانت كرده ام !!! و می دانم كه نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عكسی كه به تو داده بودم برایم پس بفرست

باعشق: روبرت


دختر جوان رنجیده خاطر از رفتار مرد، از همه همكاران ودوستانش می خواهدكه عكسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عكس ها را كه كلی بودند با عكس روبرت، نامزد بی وفایش، در یك پاكت گذاشته و همراه با یادداشتی برایش پست می كند، به این مضمون:


روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فكر كردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عكس خودت را از میان عكس های توی پاكت جدا كن و بقیه را به من برگردان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنهایی من

 

 

 

 

ته این فنجان های خالی

حکایت نرسیدن است و تنهایی.

طرح پرواز کلاغهای،

                           مترسک زده بدیوارهای این فال سیاه.

به انزوای ابرهای بی باران می مانم،

باد هم از کشیدن این همه حسرت وامانده.

یادت باشد ،

عصرها بی من ،

          این آرزوها را نوش جان کنی

 

 

 

 

 

بیا، داره دیر میشه

 

 

 

 

بیا که دیگه داره دیر میشه

دلم تو سینه داره پیر میشه

باز دلم غم داره

باز تو رو کم داره

کی پشیمون میشی؟

کی مهربون میشی؟

دل داره خون میشه

غم فراوون میشه

 

بی تو دیگه دنیا واسه من سرابه

میبینمت هر شب اما افسوس که خوابه

 

 

 

 

 

غربت

 

 

 

 

 

اگر جاده نبود، دیگر غربت معنایی نداشت

 

 

 

 

مرداب

 

 

 

میون یه دشت لخت

زیر خورشید کویر

مونده یک مرداب پیر

توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر

از هه دنیا جدا

داغ خوشید به تنم

زنجیر زمین به پام

 

من همونم که یه روز میخواستم دریا بشم

میخواستم بزرگترین دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم تابه دریا برسم

شب رو آتیش بزنم تا به فردا برسم

 

اولش چشمه بودم

توی آسمون پیر

اما از بخت سیام

راهم افتاد به کویر

چشم من به اونجا بود

پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت

سر رام یه چاله کند

 

توی چاله افتاد باد منو زندونی کرد

آسمونم نبارید، اونم سر گرونی کرد

حالا یه مرداب شدم، یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم تو خاک، یه طرف به آسمون

 

خورشید از اون بالاها

زمینم از این پایین

هی بخارم میکنن

زندگیم شده همین

 

با چشام مردنمو دارم اینجا میبینم

سرنوشتم همینه، من اسیر زمینم

 

هیچی باقی نیست ازم

قطره های آخره

اگه تشنه، همینم

داره همراش میبره

خشک میشم

تموم میشم

فردا که خورشید بیاد

شکلمو پر میکنه

به میان دست باد

 

 

 

 

 

 

 

 

ما به هم محتاجیم

 

 

 

 

ما به هم محتاجیم مثل دیوونه به خواب

مثل گندم به زمین

مثل شوره زار به آب

ما به هم محتاجیم

ما به هم محتاجیم

 

ما به هم محتاجیم مثل ما به آدما

مثل یه ماهی به آب

مثل آدم به هوا

ما به هم محتاجیم

 

دستامون از هم اگه دور بمونه شب شیشه ای دیگه نمیشکنه

از تو این شیشه ایه همیشگی خورشید مقوایی سر میزنه

به عزای دوری دستای ما کوچه ها ساکت و بی صدا میشن

بوی رخوت همه جا رو میگیره، همه ی در ها به غربت وا میشن

جاده هامون که به خورشید میرسن مثل تاریکی بی انتها میشن

 

 

ما به هم محتاجیم مثل دیوونه به خواب

مثل گندم به زمین

مثل شوره زار به آب

ما به هم محتاجیم

ما به هم محتاجیم

 

ما به هم محتاجیم

ما به هم محتاجیم

 

ما به هم محتاجیم

ما به هم محتاجیم

 

 

 

 

 

تقدیر یا تغییر

 

 

 

 

تقدیر ،تقویم انسانهای عادیست

وتغییر :تدبیر انسانهای عالی

 

 

 

کمکم کن

 

 

 

کمکم کن

کمکم کن

نذار اینجا بمونم تابپوسم

کمکم کن

کمکم کن

نذار اینجا لب مرگ رو ببوسم

 

کمکم کن

کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی میخواد

ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی میخواد

 

دل من دریاییه

چشمه زندونه برام

چکه چکه های آب مرثیه خونه برام

تو رگام بجای خون شعر سرخ رفتنه

تن به موندن نمیدن

موننم مرگ منه

 

عاشقم

مثل مسافر عاشقم

عاشق رسیدن به انتها

عاشق بوی غریبانه ی کوچ تو سپیده ی غریب جاده ها

 

من پر از وسوسه های رفتنم

رفتن و رسیدن و تازه شدن

توی یک سپیده ی طوسیه سرد

مثل یک عشق پر آوازه شدن

 

کمکم کن

کمکم کن

نذار این گمشده از پا در بیاد

کمکم کن

کمکم کن

خرمن رخوت من شعله میخواد

کمکم کن

کمکم کن

من و تو باید به فردا برسیم

چشمه کوچیکه برامون

ما باید بریم به دریا برسیم

 

دل ما دریاییه

چشمه زندونمونه

چکه چکه های آب مرثیه خونمونه

تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه

کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه

 

 

 

 

هنوز

 

 

 

رفتم روی ديواری مُشرف به معنیِ نور

نوشتم: کبوتران را نکشيد

کبوتران ... بافه‌های نرگس و ميخکند

 

 

فردای همان روز

يک نفر ديگر آمد همه‌ی حروفِ باران را خط زد

اصلا اطرافش را نمی‌پاييد

اصلا انگار از کسی نمی‌ترسيد.

من توی دلم گفتم:

بافه‌های نرگس و ميخک را درو نکنيد

هنوز خُرداد نيامده است

 

 

 

با عشق ماندن چه زیباست

 

 

 

چه زیباست کسی را دوست داشتن

با او عشق را ساختن

چه زیباست بر ان کس سرودن

او را بعد از خدا ستودن

او را در قصه ها شاه کردن

او را در د خویش جا دادن

چه زیباست با عشق زندگی ساختن

عشق را یافتن

و تا ابد با او ماندن

 

 

 

 

ایمان

 

 

 

 

برای آنکه به طریق خود ایمان داشته باشیم ،

لازم نیست ثابت کنیم که طریق دیگران نادرست است .

 کسی که چنین می پندارد ،

 به گامهای خود نیز ایمان ندارد .

 

 

 (پائولو کوئلیو )

چقد این اهنگ وصف الحال بود

 
 
 
 
 
چشمای من میل به گریه داره می خواد بباره
دل نمی دونی که چه حالی داره
غصه به جز گریه دوا نداره خدا نداره
هر چی تو دنیا غمه مال منه
روزی هزار بار دل من میشکنه
...دل دیگه اون طاقتا رو نداره
پشت سر هم داره بد میاره
از در و دیوار واسه دل میباره
زنذگی ای زندگی خسته ام. خسته ام
گوشه زندون غم دست و پا بسته ام
...............................
 
 
 
 
 

تولدی دیگر

 

 

 

 


ھمه ھستی من آیه تاریکیست

که ترا در خود تکرار کنان


به سحرگاه شکفتن ھا و رستن ھای ابدی خواھد برد


من در این آیه ترا آه کشیدم آه


من در این آیه ترا


به درخت و آب و آتش پیوند زدم


زندگی شاید


یک خیابان درازست که ھر روز زنی با زنبیلی از آن می

گذرد


زندگی شاید


ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد


زندگی شاید طفلی است که از مدرسه بر میگردد


زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک

دو ھمآغوشی


یا عبور گیج رھگذری باشد


که کلاه از سر بر میدارد


و به یک رھگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید

صبح بخیر


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست


که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می

سازد


و در این حسی است


که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواھم

آمیخت


در اتاقی که به اندازه یک تنھاییست


دل من


که به اندازه یک عشقست


به بھانه ھای ساده خوشبختی خود می نگرد


به زوال زیبای گلھا در گلدان


به نھالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای


و به آواز قناری ھا


که به اندازه یک پنجره می خوانند


آه ...


سھم من اینست


سھم من اینست


سھم من


آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد


سھم من پایین رفتن از یک پله متروکست


و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن


سھم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره ھاست


و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید


دستھایت را دوست میدارم


دستھایم را در باغچه می کارم


سبز خواھم شد می دانم می دانم می دانم


و پرستو ھا در گودی انگشتان جوھریم


تخم خواھند گذاشت


گوشواری به دو گوشم می آویزم


از دو گیلاس سرخ ھمزاد


و به ناخن ھایم برگ گل کوکب می چسبانم


کوچه ای ھست که در آنجا


پسرانی که به من عاشق بودند ھنوز


با ھمان موھای درھم و گردن ھای باریک و پاھای لاغر


به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او

را باد با خود برد


کوچه ای ھست که قلب من آن را


از محله ھای کودکیم دزدیده ست


سفر حجمی در خط زمان


و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن


حجمی از تصویری آگاه


که ز مھمانی یک آینه بر میگردد


و بدینسانست


که کسی می میرد


و کسی می ماند


ھیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواھد کرد


من


پری کوچک غمگینی را


می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد


و دلش را در یک نی لبک چوبین


می نوازد آرام آرام


پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد


و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواھد آمد


 

 

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

تو هنوز هم بانمکی

 

 


این منم که زخم شده ام

 

 

 

 

هر چه داشتم گرفت

 

 

 

 

يك نفر آمد قرارم را گرفت

برگ و بار و شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود حيف

با پائيزي بهارم را گرفت

اعتباري داشتم در پيش عشق

با نگاهي اعتبارم را گرفت

عشق يا چيزي شبيه عشق بود

آمد و دار و ندارم را گرفت

 

 

 

 

 

love

 

 

 

 

 

¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶

 

 

 

 

 

 

مهربانترين

 

 

 

 

 

این روزا دلم فقط شعر میخواد 

 

 

 

 

 

 زير بارون راه نرفتي


  تابفهمي من چي ميگم

 


   تو نديدي اون نگاه رو


   تا بفهمي از كي ميگم

 

    چشماي اون زير بارون


     سر پناه امن من بود

 

   سايه بودن دنج پلكاش


    جاي خوب گم شدن بود

 


    تنها شب مونده و بارون


    همه ي سهم من اين بود

 


    تو پرنده بودي من سرو


   ريشه هام توي زمين بود

 


    اگه اون رو ديده بودي


    با من اين شعر رو مي خوندي

 


  رو به شب داد مي كشيدي


 نازنين ! چرا نموندي ؟

 


  حالا زير چتر بارون


بي تو خيس خيس خيسم

 


زير رگبار گلايه


دارم از تو مي نويسم

 


تنها شب مونده و بارون


همه ي سهم من اين بود

 


تو پرنده بودي من سرو


ريشه هام توي زمين بود

 

 

 

 

الهی ، همچو بید می لرزم مبادا كه به هیچ نیرزم

الهی ، به حرمت آن نام كه تو دانی و به حرمت آن صفت كه تو چنانی كه ما را از

وسوسه و از هوای نفسانی و از غرور نادانی نگاه دار كه می توانی

الهی ، ندانستم ، چون دانستم نتوانستم

 

 

 

 

کوچه های کاهگلی

 

 

 

 

 

در چشمانم تنها يي ام را پنهان مي کنم

در دلم ، دلتنگي ام را

در سکوتم ، حرفهاي نگفته ام را

در لبخندم ، غصه هايم را

دل من چه خردسال است ، ساده مي نگرد

ساده مي خندد ، ساده مي پوشد

دل من از تبار ديوارهاي کاهگلي ست

ساده مي افتد

ساده مي شکند ، ساده مي ميرد
 
 
 
 
 

گور گمشده

 

 

 

سیگار میکشم از پی سیگار

پیمانه میزنم پس پیمانه

آیا تو هم ز رفته پشیمانی

یا رفته را تباه نمیدانی

اینک

اینک

میان زندگی سردم

دنبال گور گمشده میگردم

 

 

 

 

نا امید

 

 

 

دلم از تمام آرزوها خسته است
 
و در اندیشه ی چیزی محال به تبی جانسوز کشیده شده است

هیچ امید رهایی م ازین آغوش پرفریب نیست

که چو دام بلا تمام احساسم به تاراج بی حاصل یاری قمار شد

آه...معبود مهربانم:قرار ما این نبود

یادم هست وعده داده بودی زمین ت زیباست

و پر از عشق و عشق و عشق

و خالی از حسرت و کینه

چه رسمی در پس این ابرهایت هست؟

باران کدام روزت رهایم میکند ازین وحشت

تنم از امید خالیست

یخ زده ام

به آفتابت بگو سراغ خانه ام را نگیرد

 با  تکه های یخم به زیستن خو گرفته ام

 

 

 

درمان درد

 

 

 

آی آسمان

با توام امشب ببار

ابر ای کبود پر زباران

من از خنده خواهم گفت

تاب شنیدنش داری؟

خسّت تا به کی؟

کجای این بزرگ پرده آبی پنهانی؟

پشت کدام اندوه؟

دیگرکمتر از اندوه خواهم نوشت

چراکه خنده و امید من تمنای یک دوست بود

استخوانم را میفشارم

و گوشت تنم را آب میکنم

تاسر درونم فاش نشود

خنده بر لب سر بر بالین غمزده یاری مینشینم

اما دوست نگارینم

فانوس به دست تمام شهر را به دنبال امید و خنده ش گشتم

هزار کوی و برزن را زیر پا انداختم  

و در کوی آخر

پیر زنی خمیده پشت و بد قامت

با رویی که پنهان از آفتابش داشته

با من از یاس گفت ونوید هیچ شادی را نداد

من بسیار گشته ام و رسیده ام به اندوه

اما با تو از خنده خواهم گفت.. که درمان هردرد است

 

 

 

 

کاش بچه بودیم

 

 

 

 
 
 
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

 
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

 
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

 
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

 
را از نگاهش می توان خواند
 
 
 
 
 
 

 داستان سه پیرمرد: عشق ، ثروت و موفقیت

 

 

 

 

زنی هنگام بیرون آمدن از خانه، سه پیرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند

زن گفت: هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید

لطفا" بیایید تو و چیزی بخورید

آنها پرسیدند: آیا همسرت در خانه است؟

زن گفت: نه

آنها گفتند: پس ما نمی توانیم بیاییم

غروب، وقتی مرد به خانه آمد، زنش برای او تعریف کرد که چه اتفاقی افتاده است

مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن

زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد

اما آنها گفتند: ما نمی توانیم باهمدیگر وارد خانه بشویم

زن پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها در حالی که به دوست دیگرش اشاره می کرد

گفت: اسم این ثروت است و سپس به پیرمرد دیگر رو کرد و

گفت: این یکی موفقیت و اسم من هم عشق

برو به همسرت بگو که فقط یکی از ما را برای حضور در خانه انتخاب کند

زن رفت و آنچه را که اتفاق افتاده بود برای همسرش تعریف کرد

شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب! این یک موقعیت عالیست

ثروت را دعوت می کنیم. بگذار بیاید و خانه را لبریز کند

زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود

گفت: عزیزم! چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟

دختر خانواده که از آن سوی خانه به حرفهای آنها گوش می داد، نزدیک آمد و

پیشنهاد داد: بهتر نیست عشق را دعوت کنیم تا خانه را از وجود خود پر کند؟

شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنیم

پس برو بیرون و عشق را دعوت کن. زن بیرون رفت و به پیرمردها

گفت: آن که نامش عشق است، بیاید و مهمان ما شود

در حالی که عشق قدم زنان به سوی خانه می رفت، دو پیرمرد دیگر هم دنبال او راه افتادند

زن با تعجب به ثروت و موفقیت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا می آیید؟

این بار پیرمردها با هم پاسخ دادند:

اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت کرده بودید، دو تای دیگر بیرون می ماندند

اما شما عشق را دعوت کردید، هر کجا او برود، ما هم با او می رویم

 

 

 

 
 

چه قدر خوبه امید بدیم به هم حتی به دروغ

 

 

 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود

روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی

پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟

- نه

- مطمئنی ؟

- نه

- چرا گریه می کنی ؟

- دوستام منو دوست ندارن

- چرا ؟ - چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن ؟

- نه .

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم

- راست می گی ؟

- از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.

 

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛

عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آخر دنیا

 

 

 

 

 

 

 

 

این دسته گل زیبا برای تو

 

 

 

 

 

 

 

 

اگه میشد

 

 

 

اگه میشد بمونی عزیز جونم میشدی

اونقده خوب میشدم تو هم دیوونه م میشدی

مثل ماه مهربون میذاشتمت کنج دلم

شب و روزم میشدی

چراغ خونه م میشدی

 

حالا بی تو، بی سرانجام

بد جوری خسته و تنهام

تو شدی شکل نفسهام

توی بیداری

تو رویام

تو رو میخوام، تو رو میخوام

تو رو میخوام

 

اگه مال من بودی هیچی خرابم نمیکرد

غصه از حسودی میمرد، دیگه آبم نمیکرد

اگه میشد تو چشات همیشه زندونی بشم

دیگه هیچ زمزمه ای اسیر خوابم نمیکرد

 

اگه میشد بمونی زار و پریشون نبودم

مثل ابرای بهار همیشه گریون نبودم

اگه میشد بمونی پرنده بودم تو هوات

اونقده پر میزدم که جون بگیرم تو چشات

 

حالا بی تو، بی سرانجام

بد جوری خسته و تنهام

تو شدی شکل نفسهام

توی بیداری

تو رویام

تو رو میخوام، تو رو میخوام

تو رو میخوام

 

برای اینکه اشک بریزم برای تو یا خودم

چگونه سر کنم عمری بدون تو با خودم؟

 

 

 

تن تو

 

 

 

از تن تو که میگذرم حرفاتو باور میکنم

تو دست بارونی عشق خستگیمو در میکنم

میون این فاصله ها بودن تو یه نعمته

حتی اگه یه شب باشه سفر با تو غنیمته

 

شب سفر یه حدثه س برای تو برای من

یه فرصت بدون شب واسه دوباره ما شدن

آخر این جاده کجاس عبوره یا رسیدنه؟

حتی دروغ ولی بگو که این شبا مال منه

 

 

 

 

 

Love to be loved by you

 

 

 

I can’t believe I’m standing here Been waiting for


so many years and Today I found the Queen to reign


my heart You changed my live so patiently And

turned it into something good and real I feel just


like I felt in all my dreams There are questions


hard to answer Can’t you see…?



Baby, tell me how can I tell you That I

love you more than life Show me how can I show you


That I’m blinded by your light When you touch me I


can touch you To find out the dream is true


I love to be loved by you

You're looking kind of scared right now You're


waiting for the wedding vows But I don’t know if

my tongue’s able to talk Your beauty is just

 

 


blinding me Like sunbeams on a summer stream and I


gotta close my eyes to protect me Can you take my


hand and lead me From here please yeah...yeah...




Baby, tell me how can I tell you That I


love you more than life Show me how can I show you


That I’m blinded by your light When you touch me I


can touch you To find out the dream is true


I love to be loved by you


I need to be loved... I love to be loved
by you



I know they gonna say our love's not strong

 

enough to last forever And I know they gonna say


that we’ll give up because of heavy weather But

 


how can they understand that our love is just


heaven sent We keep on going on and on


cause this is where we both belong

 

 

 

 

نشانی هفتم

 

 

می‌دانم

حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما يک‌طوری غريب

 يک طوری ساده و دور

وابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم.

 

 

آن روز

همان روز که آفتاب بالا آمده بود

دفتر مشق ما

هنوز خوابِ عصر جمعه را می‌ديد.

ما از اولِ کتاب و کبوتر

تا ترانه‌ی دلنشين پريا

ری‌را و دريا را دوست می‌داشتيم.

 

 

ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ی آب نخواهم گرفت

 ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت

 ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت

ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،

نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،

ديگر نه بُن‌بستِ باد و

نه بلندای ديوارِ بی‌سوال ...!

من، همين منِ ساده ... باور کن

 برای يکبار برخاستن هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.

 

 

ديگر می‌دانم

 نشانی‌ها همه دُرُست! کوچه همان کوچه‌ی قديمی و

کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،

خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!

 

 

ها ری‌را، می‌دانم

حالا می‌دانم همه‌ی ما جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.

 گريه در گريه، خنده به شوق،

 نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!

در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،

جای تو خالی

دلم است

 

ین جا مهمانسرا نیست که هر غریبه و گرسنه و تشنه ای بیاید

 و خستگی بگیرد و سیراب شود و برود!ژ

این جا حساب و کتاب دارد

 چراغ وجودم است

 دلم است

این دسته گل زیبا برای تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نکته قابل توجه

 
 
 
 
 
 
امیری به شاهزاده گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچکس نیست.

شاهزاده گفت: عاشق نیستی ! عاشق به غیر نظر نمی‌کند
 
 
 
 
 

کمی با من حرف بزن

 

 

 

 

گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است

ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای بلند تو را ندارد

کمی با من حرف بزن

 

 

 

 

دروازه لبخند كجاست؟؟؟

 

 

 

پشت هر چهره شهري است

كوچه هايش پر رمز

پر راز

آسمانش چشم گاه باران

گاه آبي

و زماني پر پرواز كبوترها

باغ اين شهر پراز قاصدك است

همه اينجا منتظرند

چشم به راه

خاك اين شهر پر از خاطره سبز مسافرهاست

نقدي بايد زد

قصه بكر شنيدن دارد

پشت هر چهره شهري است

پرشمع

پر نذر

آرزوها بادبادكهايي رقصان در هوا سرگردان

فرصتي بايد براي دل بستن

ديدن ...

پشت هر چهره شهري است

دروازه لبخند كجاست

 

 

 

 

 

خدا

 

 

 

روزی توی یه دانشگاه دانشجویی به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم تا وقتی خدا را نبینم اورا عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت : آیا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتی پشت من به شما باشید مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت نگاهی به او کرد وگفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید

 

 

 

مست شوق

 

 

مست عشقم مست شوقم مست دوست

مست معشوقی که دنیا دست اوست

روز محشر عاشقان را قیامت کار نیست

کار عشق جز تماشای وصال یار نیست

 

 

 

دیگه تو رو ندارم

 

 

 

دیگه تو رو ندارم

تو ازم گرفتن

گفتن فراموشت کنم

منو دست کم گرفتن

 

گفتن که عشق تو کجا لایق اسم اون میشه؟

گفتن برو که عشق اون قسمت دیگرون بشه

 

اگه که خالیه دستام

اگه هیچی ندارم

عوضش برای تو یه قلب دیوونه دارم

اگه که تو رو گرفتن

اگه تو داری میری

عوضش توی خیالم با تو پروازی دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عشق من باز نکن بغضمو

پایون میگیره

یه روزی دست زمونه تو رو از من میگیره

وقتی تنها با توبودن واسه من زندگیه

تو رو دیدن

تو رو خواستن

حالا کی از من میگیره؟

عشق من قلب این عاشق با تو آروم میگیره

همه ناله های من، از اون نگاهت دوریه

تو دیدم

تو رو خواستم

تو رو هر جا میبینم

بی تو با عشق تو من همیشه تنها میمونم

عشق من عاشقتم، تکرار هر شقاوته

همه حرفام بخدا از عشق و از صداقته

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

 

عشق من بی کسی و شب با تو پایون میگیره

همه رگهام از حرارت نگات خون میگیره

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

 

تو گمون کردی بری خاطره هاتم میمیره؟

روزای رفته برام رنگ سیاهی میگیره

اگه صد بار توی پاییز واسه تو گریه کنم

نمیتونم که تو رو همیشه از یاد ببرم

 

من همون عاشقتم

تا که چشام بارونیه

همه ناله های من از اون نگاهت دوریه

تو رو دیدن توی دنیا واسه من نهایته

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رفیق غصه

 

 

 

خوشگل خانوم گیسو بلند

بازم به دیدنم بیا

نذار که بی تو بمیرم

تو قفس عاشق بمونم

 

گرمی دستاتو میخوام

من عشقمو از تو میخوام

رمق نمونده واسه من

اسیر تنهایی شدم

 

کجا برم

کجا برم؟

من که جایی ندارم

به هر کجا سر بزنم باز تو رو اونجا میبینم

شبگرد کوچه ها شدم

رفیق غصه ها شدم

هی با خودم حرف میزنم

نکنه دیوونه شدم

حرم نفسهاتو میخوام

من بوی موهاتو میخوام

به زیر بارون رفتن و دس توی دستاتو میخوام

 

خیال با تو بون و همیشه بیا تو موندنو

شونه های خیس تورو

من اینا رو از تو میخوام

 

 

 

نشونی

 

 

 

دوستت داشتم و دارم

تویی عمر دوباره م

بخوای و نخوای دل رو برات میارم

اینو گفتم و میگم

بدون تو میمیرم

تو که نیستی من از کی سراغتو بگیرم

 

دلم چه بیقراره

نشونیتو نداره

اگه بی تو بمونه

میمیره بی ستاره

نگیر ازم بهونه

صدام کن عاشقونه

ببین که وقتی نیستی چه غمی داره خونه

 

نگاه کردی تو چشمام؟

 

نگاه کردی تو چشمام

ولی عقو ندیدی

تا فهمیدی میخوامت دوباره دل بریدی

 

میمونم پای عشقت

اگه بازم بگی نه

شاید با رفتن تو بگم به زندگی

نه

 

 

 

 

 

عشقم تولدت مبارک

سوگنامه فردوسی بزرگ درباره‌ی فرهنگ ایران

 

 

 

هـمانا که آمــد شــما را خبــر


که ما را چه آمد ز اخـتر به سـر



از این مار خوار اهریمن چهـــرگان


ز دانایی و شــــرم بـــی بهرگـان



نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد


همی داد خواهند گیتــــی به بـاد



از این زاغ ســاران بی آب و رنـگ


نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ



هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده


شـــدی تیره نوروز و جـشن سده



نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر


ز اخــتر هـــمه تــازیان راست بر



برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــورد

 
بــــداد و بــــبـــخش هـمی ننگرد



پیاده شود مـردم جـــنگ جـــوی


سوار آنک لاف آرد و گفـت‌و‌گـوی



شود خار هر کـس که بد ارجمند


فرومـــــایـــه را بـخـت گـردد بلند



کشاورز جنگی شـود بــی هنــر


نــــژاد و بـزرگی نـــیـــــاید به بر



ربــایــد هـمی این از آن آن از این


ز نـــفـــریــــن نــــدانـنـد باز آفرین



هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد


بمیـرند و کوشش به دشمن نهند



زیان کسان از پـی سـود خویش


بجــویــند و دیــن انــدر آرند پیش



بــریــزند خــون از پــی خواســتــه


شــود روزگــار مــهــان کـــــاسته



...

همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر


کـنام پـلــنگان و شـیــران شــمــر



پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا


که اندر جـهــان دیـــو بــد پادشاه



نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند


هـمـی غارت از شهـر ایران کنند



نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین


چـــو ویـــران بود بوم ایــران زمـــین



دریغ است ایران که ویـــران شـــود


کــنــام پــلنــگان و شــیران شــود



همه سربه سر تن به کشتن دهیم


از آن به که ایران به دشمن دهیم



چو ایـــران مبـــــاشد تـن من مباد

 
در این مرز و بوم زنده یک تن مباد



 

 

 

 

کتيبه داريوش قسمت اول

 

 

 

کتيبه بيستون( کتيبه داريوش ) : 

در 30 کيلومتري شرق کرمانشاه و در ارتفاع صد متري بر روي صخره اي داريوش کتيبه مشهور خود را حک کرده است که تا سال 1835 کسي از راز آن آگاه نبود . چشمه بيستون محل اطراق کاروانها در دورانهاي مختلف بوده است براي همين کسان زيادي کتيبه داريوش را ديده اند و شرحي از آن را در سفرنامه ها يا خاطراتشان گفته اند . از قديمي ترين آثار درباره اين نوشته ، گفته هاي ديودورسس سيسيلي است که در قرن اول پيش از ميلاد اين حجاري را به الهه سميراميس و صد نيزه داري که اطرافش را گرفته اند نسبت داده و گفته است بدستور سميراميس در زير نقش برجسته نوشته اي با حروف سرياني نقل کرده اند ديودور با تکيه بر نوشته کتزياس چنين آورده است که صخره مکان مقدسي بوده و به زئوس خداي بزرگ یونانيان تعلق داشته است .

ايزيدور خاراکسي جغرافي نويس باستان درباره راه کاروان رويي که از شرق بابل تا مرزهاي خاوري امپراطوري روم کشيده شده شرحي نوشته و در آن بيستون را باپتانا در ناحيه ، کامبادنا ناميده است و مي نويسد در باپتانا نوشته و تصويري از سميراميس است . و با وجود اختلاف نام بيستون با باپتانا که ايزيدور از آن ياد کرده در يکي بودن آنها کمتر مي توان ترديد داشت چون در کتيبه ، داريوش از ناحيه کامپادنا در سرزمين ماد در محل کتيبه نام برده شده است .

ابن حقول آنرا نقش مکتب خانه اي مي داند که معلم براي تنبيه شاگردانش تسمه اي در دست دارد . گاردان جهانگرد فرانسوي در سال 1794 اين نقش را پيکره دوازده حواري مسيح دانست ، و تصوير فروهر را به مسيح نسبت داد . پورتر در سال 1818 حدس زد که اين نقش ها پيکره شلم نصر و دو سردار و ده سبط ( قبيله ) اسرائيل است که به اسارت افتاده اند . خطر صعود از کوه مانع از آن مي شد که کسي به کتيبه نزديک شود . پورتر تا نيمه راه صعود کرد و طرحي از پيکره ها کشيد . او درباره خطر بالا رفتن از کوه مي گويد " هيچ زماني بدون بيم مرگ از آنجا نمي توان بالا رفت " . بالاخره در سال 1835 اولين کسي که اين صخره را در نورديد راولينسون انگليسي بود که از ستون اول متن فارسي باستان نسخه برداري کرد . او افسر انگليسي مأمور تربيت سربازان شاهي در ايران بود ولي به علت اختلافي که بين دولت ايران و انگليس پيش آمده بود راولينسون مجبور شد ايران را ترک کند . اما در سال 1844 بعد از شرکت در جنگ افغانها (جنگ افغانستان ) مجدد به ايران آمد و بقيه متن فارسي باستان را رونويسي کرد و از ترجمه ايلامي آن که سکايي ، مادي و شوشي جديد نيز خوانده شده نسخه برداري کرد . مطالعات وي در سال 1857 مورد توجه انجمن آسيايي پادشاهي لندن واقع گرديد و به اين ترتيب راز کتيبه بيستون گشوده شده . کار راولينسون سبب شد تا اين کتيبه مورد توجه دانشمندان زيادي قرار گيرد از جمله پروفسور ويليام جکسن از دانشگاه کلمبيا که در سال 1903 از آنجا ديدن کرد و مطالعاتي بر روي کتيبه انجام داد که بيشتر تصحيح کار راولينسون بود . در سال 1904 اولين عکسها توسط لينگ و تامپسون براي موزه بريتانيا گرفته شد و مطالعات مفصل تري در ادامه کار راولينسون انجام شد . سپس در سال 49-1948 ژرژکامرون کتيبه را مجدداً و به طور کامل مورد مطالعه قرار داد . کامرون راه کوچکي را که سابقاً براي رسيدن به نقوش و کتيبه ها در سنگ تراشيده بودند پيدا کرد و کتيبه ديگري را که در طرف راست واقع است و تا آن زمان نسخه برداري نشده بود نسخه برداري کرد که معلوم شد ادامه کتيبه ايلامي است ضمناً کامرون يک قالب تهيه کرد که هم اکنون در دانشگاه ميشيگان است . نتيجه مطالعات اين دانشمند در مورد کتيبه بيستون اين بود که داراي سه نوع خط فارسي باستان ، ايلامي نو ، بابلي نو يا اکدي مي باشد و پس از رمزگشايي فارسي باستان فهميده شد که تصاوير به داريوش و دو سردارش و ده شورشگر که در اوايل سلطنت او قيام کرده بودند تعلق دارد و شرح سرکوب اين ياغيان مي باشد .

   - مشخصات ظاهري کتيبه بيستون :

اين کتيبه يکي از معتبرترين و مشهورترين سندهاي تاريخي جهان است . زيرا مهمترين نوشته ميخي زمان هخامنشي است . مجموعاً سطحي که اين کتيبه در برگرفته به طول 5/20 ( بيست متر و پنجاه سانتيمتر ) و عرض 80/7 ( هفت متر و هشتاد سانتيمتر ) مي باشد . براي آسان شدن توضيحات ، کتيبه را در دو بخش مورد بررسي قرار مي دهيم .

 بخش اول : نقوش

نقش هاي اين اثر تاريخي بر سطحي به طول 6 متر و عرض يا ارتفاع 3 متر و 20 سانتي متر حجاري شده است و شامل تصوير داريوش و کماندار و نيزه دار شاهي و 10 تن شورشگر است که يک تن در زير پاي داريوش و 9 تن دست بسته در مقابل او قرار دارند و سرهايشان بجز نفر اول بوسيله طنابي بهم وصل شده است و هرکدام لباس مخصوص کشور خود را بر تن دارند که آنها را از ديگري متمايز مي سازد و بر بالاي سر هرکدام نوشته اي است که نام شورشگر و محل شورش را معلوم مي کند . اندازه قد هشت تن از اينان 126 سانتيمتر و آخرين نفر که سکونخا نام دارد با کلاهش 178 سانتيمتر مي باشد . در اين مجموعه شاه با چهره اصلي و با اندازه حقيقي يعني 181 سانتيمتر نشان داده شده ، پاي چپ و کمان او که در دست چپش قرار دارد بر بدن گئوماتا که زير پاي او به حال تضرع افتاده ، نهاده شده و دست راست پادشاه به نشانه پرستش به سوي فروهر بلند شده است . فروهر که نماد اهورامزدا است روبروي پادشاه قرار دارد و حلقه اي در دست چپ گرفته و دست راست خود را مانند پادشاه بلند کرده است اين حرکت ظاهراً علامت دعاي خير است . يک ستاره هشت پر درون دايره بالاي کلاه تقريباً استوانه اي شکل فروهر ديده مي شود که همين نقش هم در تاج کنگره دار زيبايي که بر سر داريوش است ، ديده مي شود . شايد بدين وسيله داريوش اهورائي بودن خود را نشان مي دهد . پشت سر داريوش کماندار و نيزه دار شاهي ايستاده اند . شاه و افسرانش همگي يکنوع لباس بلند پارسي در بر و کفش سه بندي مشابهي به پا دارند . ولي سربندي که بر سر افسران است از لحاظ تزئين با تاج داريوش تفاوت دارد . ريش مستطيل شکل شاه نيز طبق معمول از ريش کوتاه سايرين متمايز است و همين بخش مستطيل ريش ، الحاقي است يعني از تکه سنگ جداگانه اي ساخته شده و سپس با مهارت بسيار به چهره داريوش متصل شده است . در تصاوير فروهر و شاه و دو افسرش ، در هر دو مچ دستبند وجود دارد . اين دقت و ظرافت در تيردان و بند آن و منگوله هاي متصل به نيزه و ريش و سربند افسران شاهي هم بکار رفته است . گئوماتا تنها اسيري است که کفش بندي به پا دارد و بقيه اسيران پابرهنه هستند . بر سطح حجاري شده 11 کتيبه کوچک هست .

بخش دوم : خطوط

موقعيت اين خطوط نسبت به نقوش چنين است . در زير نقش ها خطوط فارسي باستان در 5 ستون به طول 23/9 ( نه متر و بيست و سه سانتيمتر ) و عرض یا ارتفاع 63/3 متر ( سه متر و شصت سانتيمتر ) و 414 سطر قرار دارد .

در دست راست کنار نقوش يک بخش کتيبه ايلامي به طول 60/5 ( پنج متر و شصت سانتيمتر ) و عرض يا ارتفاع 70/3 قرار دارد و بقيه اين کتيبه در سمت چپ در امتداد خطوط فارسي باستان به طول 67/5 و عرض 63/3 متر و کلاً 593 سطر در هشت ستون قرار دارد .

کتيبه اکدي ( بابلي ) در قسمت بالاي کتيبه سمت چپ ايلامي قرار دارد با طول يا ارتفاع چهار متر (4) و عرض از قسمت بالا 52/2 و در قسمت پايين 31/2 اين کتيبه به شکل ذوزنقه مي باشد و در 112 سطر مي باشد .

مجموع خطوط و نقوش برابر با 120 متر مربع است .

  - مطالب موجود در کتيبه داريوش :

کوروش در خيال لشکرکشي به مصر بود که کشته شد و پسرش کمبوجيه بر تخت سلطنت نشست و براي تحقق بخشيدن به آرزوي پدر رهسپار مصر شد . اما قبل از عزيمت برادر و رقيب خود برديا را از بيم آنکه مبادا در غياب او به تخت سلطنت بنشيند ، مخفيانه کشت . او با حمله به مصر قلمرو امپراطوري خويش را گسترش داد . از شواهد چنين بر مي آيد که او بر خلاف کوروش براي عقايد ملتها و کساني که تحت سلطه اش بودند ، ارجي قائل نبود و از فرزانگي و درايت پدر بهره چنداني نبرده بود . چنانکه پس از شکست قرطاجنه ( از مستعمرات فينيقي ها ) که علت آن سر باز زدن ناويان ناوگانهاي ايران ( که همه از مردم فينيقيه بودند ) بود . کمبوجيه گذشت و سياست پدر را فراموش کرد و در برابر همه ، مصريان را ريشخند کرد با خنجرش گوساله مقدس مصريان آپبس راکه مي پرستيدند از پاي در آورد و جسدهاي موميايي شده پادشاهان را از گورها بيرون کشيد . معابد را با پليدي آلود و فرمان داد تا بتهايي را که در آنها بودند بسوزانند و اين شامل خارجيها نبود چنانکه در زمان بيماري هاي خود که شايد نوبه هاي صرعي بوده خواهر و همسر خود رکسانا را کشت. پسر خود پراک اسپيس را به تير زد و دوازده تن از بزرگان ايران را زنده بگور کرد .

شايد بدليل جو خفقان و ايجاد حکومت مطلقه بود که ميزان نارضايتي مردم و سران کشور زياد شده بود و دشمناني که در زمان کوروش به علت اقتدار و سياستش ناچار سکوت کرده بودند اکنون با دوگانگي و ضعفي که در حکومت وجود داشت سر به شورش برداشتند . گئومات مغ که از روحانيون دربار بود و از راز کشته شدن برديا نيز اطلاع داشت فرصت را غنيمت شمرد و در غياب کمبوجيه که حدود سه سال در مصر بود ، علم اين قيامها را برافراشت . گئومات از نژاد ماد بود و کشورداري و شاهنشاهي اين نژاد بدست کوروش انقراض يافته بود . گئومات از زمان به تخت نشستن تا زمان سرکوبیش حدود 7 ماه بر ايران حکومت راند . او ماليات سه سال را به مردم بخشيد و در دين اصلاحاتي بوجود آورد ، براي همين معابد موجود را ويران کرد .

بر طبق کتيبه بيستون خبر شورش گئومات که به کمبوجيه رسيد . قصد بازگشت به ايران کرد ولي در بين راه خود را کشت و داريوش که از نوادگان هخامنش و همچنين از سرداران محافظ کمبوجيه بود حکومت را بدست گرفت . ده ياغي که بر کتيبه بيستون حجاري شده اند نشان دهنده ده شورش است که توسط داريوش تا يکسال و نيم – دو سال پس از شاهيش سرکوب شده اند .

 

 

 

 

 

 

متن کتيبه داريوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی قسمت دوم

 

 

 

چون براي احراز شاهي در زمان قديم شاهزاده بودن امتياز بزرگي محسوب مي شود ، داريوش کتيبه اش را با معرفي خود آغاز مي کند و اصالت نژاديش و اينکه شايستگي شاهي را دارد اثبات مي کند و مي گويد :

 

بند 1 – من داريوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه در پارس ، شاه کشورها ، پسر ويشتاسب ، نوه ارشام هخامنشي .

بند 2 - داريوش شاه گويد : پدر من ويشتاسب ، پدر ويشتاسب ارشام ، پدر ارشام آريامن ، پدر آريامن چيش پيش ، پدر چيش پيش هخامنش .

بند 3 - داريوش شاه گويد : بدين جهت ما هخامنشي خوانده مي شويم [ که ] از ديرگاهان اصيل هستيم . از ديرگاهان تخمه ما شاهان بودند .

بند 4 – داريوش شاه گويد: 8 [ تن ] از تخمه من شاه بودند . من نهمين [ هستم ] ما 9 [ تن ] پشت اندر پشت ( در دو شاخه ) شاه هستيم .

بند 5 – داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا من شاه هستم . اهورا مزدا شاهي را به من داد .

بند 6 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] که از آن من شدند به خواست اهورا مزدا من شاه آنها بودم . پارس ، عيلام ، بابل ، آشور ، عرب ، مودراي ( مصر ) ، اهل دريا ( فينيقيها ) ، سارد ( ليدي ) ، يونان ( يوناني هاي ساکن آسياي صغير ) ، ماد ، ارمنستان ، کپدوکيه ، پرثو ، زرنگ ( سيستان ) ، هرئي و( هرات ) ، باختر ( بلخ ) ، سغد ، گندار ( دره کابل ) سک ( طوايف بين درياچه آرال و درياي مازندران ) ، ثت گوش ( دره رود هيرمند ) ، رخج ( قندهار ) ، مک ( مکران و عمان ) جمعاً 32 کشور .

بند 7 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] کشورهايي که از آن من شدند . به خواست اهورامزدا بندگان من بودند . به من باج دادند . آنچه از طرف من به آنها گفته شد ، چه شب ، چه روز همان کرده شد .

بند 8 – داريوش شاه گويد : در اين کشورها مردي که موافق بود او را پاداش خوب دادم آنکه مخالف بود اورا سخت کيفر دادم . به خواست اهورا مزدا اين کشورهايي [ است ] که بر قانون من احترام گذاشتند . آن طوري که به آنها از طرف من گفته شد همانطور کرده شد .

بند 9 – داريوش شاه گويد : اهورا مزدا مرا اين پادشاهي داد . اهورا مزدا مرا ياري کرد تا اين شاهي بدست آورم . به ياري اهورا مزدا اين شاهي را دارم .

بند 10 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من کرده شد پس از اينکه شاه شدم . کمبوجيه نام پسر کوروش از تخمه ما او اينجا شاه بود . همان کمبوجيه را برادري بود بردي نام هم مادر [ و ] هم پدر با کمبوجيه . پس از آن کمبوجيه آن بردي را بکشت ، به مردم معلوم نشد که بردي کشته شده . پس از آن کمبوجيه رهسپار مصر شد ، مردم نا فرمان شدند . پس از آن دروغ در کشور بسيار شد هم در پارس ، هم در ماد ، هم در ساير کشورها .

بند 11 – داريوش شاه گويد : پس از آن مردي مغ بود گئومات نام . او از پ ئيشي يا وودا ( پي شياووادا ) برخاست . کوهي [ است ] ارکديش ( ارکادري ) نام . چون از آنجا برخاست از ماه وي يخن 1 چهارده روز گذشته بود . او به مردم چنان دروغ گفت [ که ] : من بردي پسر کوروش برادر کمبوجيه هستم . پس از آن مردم همه از کمبوجيه برگشته به سوي او شدند هم پارس ، هم ماد ، هم ساير کشورها . شاهي را براي خود گرفت . از ماه گرم پد 2 9 روز گذشته بود آنگاه شاهي را براي خود گرفت . پس از آن کمبوجيه به دست خود مرد .

بند 12- داريوش شاه گويد : نبود مردي ، نه پارسي ، نه مادي ، نه هيچ کس از تخمه ما که شاهي را گئومات مغ باز ستاند . مردم شديداً از او ميترسيدند که مبادا مردم بسياري را که پيش از آن بردي را شناخته بودند بکشت . بدان جهت مردم را مي کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردي پسر کوروش نيستم . هيچ کس ياراي گفتن چيزي درباره گئومات مغ نداشت تا من رسيدم . پس از آن من از اهورا مزدا مدد خواستم . اهورا مزدا به من ياري ارزاني فرمود . از ماه باگاديش 3 10 روز گذشته بود . آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهايي را که برترين مردان دستيار [ او ] بودند کشتم . دژي سيک ي ووتيش 4 ، نام سرزميني ني ساي نام در ماد آنجا او را کشتم . شاهي را از او ستاندم . به خواست اهورا مزدا من شاه شدم . اهورا مزدا شاهي را به من داد .

بند 14 – داريوش شاه گويد : شاهي را که از تخمه ما برداشته شده بود آن را من برپا کردم . من آن را در جايش استوار نمودم . چنانکه پيش از اين [ بود ] همان طور من کردم . من پرستشگاه هايي را که گئومات مغ ويران کرده بود مرمت نمودم . به مردم چراگاه ها و رمه ها و غلامان و خانه هايي را که گئومات مغ ستانده بود بازگرداندم . من مردم را در جايش استوار نمودم ، هم پارس ، هم ماد و ساير کشورها را . چنان که پيش از اين [ بود ] آنچه را گرفته شده [ بود ] برگرداندم . به خواست اهورا مزدا من اين را کردم . من کوشيدم تا خاندان ما را در جايش استوار نمايم چنان که پيش از اين [ بود ] آن طور من کوشيدم به خواست اهورا مزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برنگيرد .

بند 15 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم پس از آنکه شاه شدم .

بند 16 – داريوش شاه گويد : چون من گئومات مغ را کشتم پس از آن مردي آثرين ( آثرينا ) نام پسر او در خوزستان ( اووج ) برخاست . به مردم چنين گفت : من در خوزستان شاه هستم . پس از آن خوزيان نافرمان شدند . به طرف آن آثرين گرويدند . او در خوزستان شاه شد . و مردي بابلي ندئيت ب ئير ( نيدنيتوبل ) نام پسر ائين ئير او در بابل برخاست . چنين مردم را بفريفت [ که ] : من نبوکدرچرپسر نبتون ئيت هستم . پس از آن همه مردم بابلي به طرف آن ندئيت ب ئير گرويدند . بابل نافرمان شد . او شاهي را در بابل گرفت .

بند 17 – داريوش شاه گويد : پس از آن من رهسپار بابل شدم به سوي آن ندئيت ب ئير که خود را نبوکدرچر مي خواند . سپاه ندئيت ب ئير دجله را در دست داشت . آنجا ايستاد . و آب عميق بود . پس از آن من سپاه را بر مشکها قرار دادم . پاره اي بر شتر سوار کردم . براي عده اي اسب تهيه کردم . اهورا مزدا به من ياري ارزاني فرمود به خواست اهورا مزدا دجله را گذشتيم . آنجا آن سپاه ندئيت ب ئير را بسيار زدم . از ماه اثري يادي ي 5 ، 26 روز گذشته بود .

بند 19 – داريوش شاه گويد : پس از آن من رهسپار بابل شدم . هنوز به بابل نرسيده بودم شهري زازان نام کنار فرات آنجا اين ندئيت ب ئير که خود را نبوکدرچر مي خواند با سپاه بر ضد من به جنگ کردن آمد . پس از آن جنگ کرديم . اهورا مزدا به من ياري ارزاني فرمود . به خواست اهورا مزدا من سپاه ندئيت ب ئير را بسيار زدم . بقيه به آب انداخته شد . آب آن را برد . از ماه انامک 6 ، 2 روز گذشته بود که چنين جنگ کرديم .

 

 

بند 1 – داريوش شاه گويد : پس از آن ندئيت ب ئير با سواران کم گريخت رهسپار بابل شد . پس از آن من رهسپار بابل شدم . به خواست اهورا مزدا هم بابل گرفتم هم ندئيت ب ئير راگرفتم . پس از آن من ندئيت ب ئير را در بابل کشتم .

بند 2 – داريوش شاه گويد : مادامي که من در بابل بودم اين [ است ] کشورهايي که نسبت به من نافرمان شدند . پارس ، خوزستان ، ماد ، آشور ، مصر ، پارت ، مرو ، ثت گوش ، سکاييه .

بند 3 – داريوش شاه گويد : مردي ، مرتي ي نام پسر چين چي خري شهري گوگن کا نام در پارس آنجا ساکن بود . او در خوزستان برخاست . به مردم چنين گفت که من ايمنيش شاه در خوزستان هستم .

بند 4 – داريوش شاه گويد : آن وقت من نزديک خوزستان بودم . پس از آن خوزيها از من ترسيدند . مرتي ي را که سرکرده آنان بود گرفتند و او را کشتند .

بند 5 – داريوش شاه گويد : مردي مادي فرورتيش نام در ماد برخاست . چنين به مردم گفت که : من خش ثرئيت از تخمه هوخشتر هستم . پس از آن سپاه ماد که در کاخ او [ بود ] نسبت به من نا فرمان شد به سوي آن فرورتيش رفت ( گرويدند ) او در ماد شاه شد .

بند 6 – داريوش شاه گويد : سپاه پارسي و مادي که تحت فرمان من بود آن کم بود . پس از آن من سپاه فرستادم . ويدرن نام پارسي بنده من او را سرکرده آنان کردم . چنان به آنها گفتم : فرا رويد آن سپاه مادي را که خود را از آن من نمي خواند بزنيد . پس از آن ، آن ويدرن با سپاه روانه شد ، چون به ماد رسيد شهري ماروش نام در ماد آنجا با ماديها جنگ کرد . آن که سرکرده ماديها بود او آن وقت آنجا نبود اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه انامک 27 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت . پس از آن ، سرزميني کمپند نام در ماد آنجا براي من بماند تا من به ماد رسيدم .

بند 7 – داريوش شاه گويد : دادرشي نام ارمني بنده من ، من او را فرستادم به ارمنستان ، چنين به او گفتم : پيش رو [ و ] آن سپاه نافرمان را که خود را از آن من نمي خواند بزن . پس از آن دادرشي رهسپار شد . چون به ارمنستان رسيد پس از آن نافرمان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرشي فرارسيدند . دهي زوزهي نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه ثورواهر 7 8 روز گذشته بود چنين جنگ کرده شد .

بند 8 - داريوش شاه گويد : باز دومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرشي فرا رسيدند . دژي تيگر نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه ثورواهر 18 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 9 - داريوش شاه گويد : باز سومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرشي فرا رسيدند . دژي اويما نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد .

از ماه ثائيگرچي 8 ، 9 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت . پس از آن دادرشي به خاطر من در ارمنستان ماند تا من به ماد رسيدم .

بند 10 - داريوش شاه گويد : پس از آن واميس نام پارسي بنده من او را فرستادم ارمنستان و چنين به او گفتم : پيش رو [ و ] سپاه نافرمان که خود را از آن من نمي خواند آن را بزن . پس از آن واميس رهسپار شد . چون به ارمنستان رسيد پس از آن نافرمان گرد آمده به جنگ کردن عليه واميس فرا رسيدند . سرزميني ايزلا 9 نام در آشور آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار زد . از ماه انامک 15 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 11 - داريوش شاه گويد : باز دومين بار نا فرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه واميس فرا رسيدند . سرزميني ااتي يار نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . نزديک پايان ماه ثورواهر آنگاه جنگ ايشان در گرفت . پس از آن واميش براي من ( منتظر من ) در ارمنستان بماند تا من به ماد رسيدم .

بند 12- داريوش شاه گويد : پس از آن من از بابل بدر آمدم . رهسپار ماد شدم چون به ماد رسيدم شهري کوندروش نام در ماد آنجا فرورتيش که خود را شاه در ماد ميخواند با سپاهي به جنگ کردن عليه من آمد پس از آن جنگ کرديم . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه آن فرورتيش را بسيار زدم . از ماه ادوکن ئيش 10 25 روز گذشته بود که چنين جنگ کرده شد .

بند 13 - داريوش شاه گويد : پس از آن ، فرورتيش با سواران کم گريخت . سرزميني ري نام در ماد از آن سو روانه شد . پس از آن من سپاهي دنبال [ او ] فرستادم . فرورتيش گرفته شده به سوي من آورده شد . من هم بيني هم دو گوش هم زبان [ او ] را بريدم . و يک چشم [ او ] را کندم . بسته بر دروازه [ کاخ ] من نگاشته شد . همه او را ديدند . پس از آن او را در همدان دار زدم و مرداني که ياران برجسته [ او ] بودند آنها را در همدان در درون دژ آويزان کردم .

بند 14 - داريوش شاه گويد : مردي چي ثرتخم نام سگارتي او نسبت به من نافرمان شد . چنين به مردم گفت : من شاه در سگارتيه از تخمه هووخشتر هستم . پس از آن من سپاه پارسي و مادي را فرستادم تخمس پاد نام مادي بنده من او را سردار آنان کردم. چنين به ايشان گفتم : پيش رويد سپاه نافرمان را که خود را از آن من نمي خواند آن را بزنيد . پس از آن تخميس پاد با سپاه رهسپار شد . با چي ثرتخم جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بزد و چي ثرتخم را گرفت . [ و ] به سوي من آورد . پس از آن من هم بيني هم دو گوش [ او ] را بريدم و يک چشم [ او ] را کندم . بسته بر دروازه [کاخ ] من نگاهداشته شد . همه مردم اورا ديدند . پس از آن او را در اربل دار زدم .

بند 15- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در ماد کرده شد .

بند 16- داريوش شاه گويد : پارت و گرگان نسبت به من نافرمان شدند . خودشان را از آن فرورتيش خواندند . ويشتاسپ پدر من او در پارت بود او را مردم رها کردند [ و ] نافرمان شدند . پس از آن ويشتاسپ با سپاهي که پيرو او بود رهسپار شد . شهري ويشپ ازاتي نام در پارت آنجا با پارتيها جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا ، ويشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه وي يخن 24 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان درگرفت .

 

 

 

متن کتيبه داريوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی قسمت سوم

 

 

 

بند 1- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاه پارسي را از ري نزد ويشتاسپ فرستادم چون آن سپاه نزد ويشتاسپ رسيد پس از آن ويشتاسپ آن سپاه را گرفت . [ و ] رهسپار شد . شهري پتي گرب نا نام در پارت آنجا با نافرمان جنگ کرد .

اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا ، ويشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه گرم پد 1 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 2- داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از آن من شد . اين [ است ] آنچه به وسيله من در پارت کرده شد .

بند 3- داريوش شاه گويد : کشوري مرو نام به من نافرمان شد . مردي فراد نام مروزي اورا سردار کردند . پس از آن من دادرشي نام پارسي بنده من شهربان در باختر نزد او فرستادم . چنين به او گفتم : پيش رو آن سپاهي را که خود را از آن من نميخواند بزن . پس از آن دادرشي با سپاه رهسپار شد . با مروزيها جنگ کرد . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه آثري يادي ي 23 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 4- داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از من شد . اين [ است ] آنچه به وسيله من در باختر کرده شد .

بند 5- داريوش شاه گويد : مردي وهيزدات نام شهري تاروا نام [در ] سرزميني ي اوتي يا نام در پارس آنجا ساکن بود . او براي بار دوم در پارس برخاست . چنين به مردم گفت : من بردي ي پسر کوروش هستم . پس از آن سپاه پارسي در کاخ [ که ] پيش از اين از انشن [ آمده بود ] آن نسبت به من نافرمان شد . به سوي آن وهيزدات رفت ( گرويد ) او در پارس شاه شد .

بند 6- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاه پارسي و مادي را که تحت فرمان من بودند فرستادم . ارت وردي ي نام پارسي بنده من او را سردار آنان کردم . سپاه ديگر پارسي از عقب من رهسپار ماد شد . پس از آن ارت وردي ي با سپاه رهسپار پارس شد . چون به پارس رسيد شهري رخا نام در پارس در آنجا آن وهيزدات که خود را بردي ي مي خواند با سپاه به جنگ کردن عليه ارتوردي ي آمد . پس از آن جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه وهيزدات را بسيار بزد . از ماه ثورواهر 12 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان درگرفت .

بند 7- داريوش شاه گويد : پس از آن ، آن وهيزدات با سواران کم گريخت . رهسپار پ ئي شي يا اوادا شد . از آنجا سپاهي به دست آورد . از آن پس به جنگ کردن عليه ارت وردي ي آمد . کوهي پرگ نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من وهيزدات را بسيار بزد . از ماه گرم پد 5 روز گذشته بود . آنگاه جنگ ايشان در گرفت و آن وهيزدات را گرفتند و مرداني که نزديک ترين پيروان او بودند گرفتند .

بند 8- داريوش شاه گويد : پس از آن ، وهيزدات را و مرداني که پيروان نزديک او بودند [ در ] شهري اووادئيچ ي نام در پارس در آنجا آنها را دار زدم .

بند 9- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در پارس کرده شد .

بند 10- داريوش شاه گويد : آن وهيزدات که خود را بردي ي مي خواند او سپاه رخج فرستاده بود . برعليه وي وان نام پارسي بنده من شهربان رخج و مردي را سردار آنها کرده بود . و چنين به ايشان گفت : پيش رويد وي وان را و آن سپاهي را که خود را از آن داريوش شاه مي خواند بزنيد .

پس از آن ، آن سپاهي که وهيزدات فرستاده بود به جنگ کردن عليه وي وان رهسپار شد . دژي کاپيش کاني نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه انامک 13 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 11- داريوش شاه گويد : باز از آن پس نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه وي وان فرا رسيدند . سرزميني گندوتو نام در آنجا جنگ کردند . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد . از ماه وي يخن 7 روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت .

بند 12- داريوش شاه گويد : پس از آن ، آن مردي که سردار آن سپاه بود که وهيزدات عليه وي وان فرستاده بود با سواران کم گريخت . به راه افتاد . دژي ارشادا نام در رخج از کنار آن برفت . پس از آن وي وان با سپاهي دنبال آنها رهسپار شد . در آنجا او مرداني که نزديک ترين پيروانش بودند گرفت [ و ] کشت .

بند 13- داريوش شاه گويد : پس از آن کشور از آن من شد . اين [ است ] آنچه در رخج به وسيله من کرده شد .

بند 14- داريوش شاه گويد : چون در پارس و ماد بودم باز دومين بار بابليان نسبت به من نافرمان شدند . مردي ارخ نام ارمني پسر هلديت او در بابل برخاست . سرزميني دبال نام در آنجا به مردم دروغ گفت [ که ] من نبوکدرچر پسر نبون هستم . پس از آن بابليان نسبت به من نافرمان شدند . به سوي آن ارخ رفتند ( گرويدند ) . او بابل را گرفت . او در بابل شاه شد .

بند 15- داريوش شاه گويد : پس از آن من سپاهي به بابل فرستادم . ويندفرنا نام پارسي بنده من او را سردار کردم . چنين به آنها گفتم : پيش رويد آن سپاه بابلي را که خود را از آن من نمي خواند بزنيد . پس از آن ويندفرنا با سپاهي رهسپار بابل شد . اهورا مزدا مرا ياري کرد . به خواست اهورا مزدا ، ويندفرنا بابليان را بزد و اسير آورد . از ماه ورکزن 11 22 روز گذشته بود . آنگاه آن ارخ را که به دروغ خود را نبوکدرچر مي خواند و مرداني که نزديک ترين پيروان او بودند گرفت . فرمان دادم آن ارخ و مرداني که نزديک ترين ياران او بودند در بابل به دار آويخته شدند .

 

 

بند 1- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من در بابل کرده شد .

بند 2- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من به خواست اهورا مزدا در همان يک سال پس از آن که شاه شدم کردم . 19 جنگ کردم . به خواست اهورا مزدا من آنها را زدم و 9 شاه گرفتم . يکي گئومات مغ بود . او دروغ گفت چنين گفت : من بردي ي پسر کوروش هستم . او پارس را نافرمان کرد . يکي آثرين نام خوزي . او دروغ گفت چنين گفت : من در خوزستان شاه هستم او خوزستان را نسبت به من نافرمان كرد .

يكي ندئيت ب ئير نام بابلي . او دروغ گفت چنين گفت من نبوکدرچر پسر نبون ئيت هستم او بابل را نافرمان كرد .

يكي مرتي ي نام پارسي . او دروغ گفت چنين گفت: من ايمنيش در خوزستان شاه هستم . او خوزستان را نافرمان كرد .

يكي فرورتيش نام مادي . او دروغ گفت چنين گفت : من خش ثرئيت » از دودمان هوخشتر هستم . او ماد را نافرمان كرد .

يكي چي ثرتخم نام اس گرتي او دروغ گفت چنين گفت : من در اس گرت 12 شاه هستم از دودمان هوخشتر او اس گرت را نافرمان كرد .

يكي فراد نام مروزي . او دروغ گفت چنين گفت : من در مرو شاه هستم . او مرو را نافرمان كرد .

يكي وهيزدات نام پارسي . او دروغ گفت چنين گفت : من بردي ي پسر كوروش هستم . او پارس را نافرمان كرد .

يكي ارخ نام ارمني . او دروغ گفت چنين گفت : من نبوکدرچر پسر نبون ئيت هستم . او بابل را نافرمان كرد .

بند 3- داريوش شاه گويد : اين 9 شاه را من در اين جنگها گرفتم .

بند 4- داريوش شاه گويد : اين [ است ] كشورهايي كه نافرمان شدند . دروغ آنها را نافرمان كرد كه اينها به مردم دروغ گفتند . پس از آن اهورامزدا آنها را بدست من داد .هرطورميل من [ بود ] همانطور با آنها كردم .

بند 5- داريوش شاه گويد : تو كه از اين پس شاه خواهي بود خود را قوياً از دروغ بپاي . اگر چنان فکر كني [ كه ] كشور من در امان باشد مردي كه دروغ زن باشد او را سخت كيفر بده .

بند 6- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم . به خواست اهورا مزدا در همان يک سال کردم . تو که از اين پس اين نبشته را خواهي خواند آنچه به وسيله من کرده شده ترا باور شود . مبادا آن را دروغ بپنداري .

بند 7- داريوش شاه گويد : اهورا مزدا را گواه مي گيرم که آنچه من در همان يک سال کردم اين راست [ است ] نه دروغ .

بند 8- داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا و خودم بسيار [ کارهاي ] ديگر کرده شد [ که ] آن در اين نپشته نوشته شده است به آن جهت

بند 9- داريوش شاه گويد : شاهان پيشين را مادامي که بودند چنان کرده هايي نيست که به وسيله من به خواست اهورا مزدا در همان يک سال کرده شد .

بند 10- داريوش شاه گويد : اکنون آنچه به وسيله من کرده شد آن را باور آيد . همچنين به مردم بگو ، پنهان مدار . اگر اين گفته را پنهان نداري به مردم بگويي اهورا مزدا دوست تو باد و دودمان تو بسيار و زندگيت دراز باد .

بند 11- داريوش شاه گويد : اگر اين گفته را پنهان بداري ، به مردم نگويي اهورا مزدا دشمن تو باشد و ترا دودمان مباد .

بند 12- داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم . در همان يک سال به خواست اهورا مزدا کردم . اهورا مزدا مرا ياري کرد و خدايان ديگري که هستند .

بند 13- داريوش شاه گويد : از آن جهت اهورا مزدا مرا ياري کرد و خدايان ديگري که هستند که پليد نبودم . دروغگو نبودم . تبهکار نبودم . نه من نه دودمانم . به راستي رفتار کردم . نه به ضعيف نه به توانا زور نورزيدم . مردي که دودمان من همراهي کرد او را نيک نواختم . آن که زيان رسانيد اورا سخت کيفر دادم .

بند 14- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس شاه خواهي بود . مردي که دروغگو باشد يا آن که تبهکار باشد دوست آنها مباش . به سختي آنها را کيفر ده .

بند 15- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس اين نپشته را که من نوشتم يا اين پيکرها را ببيني مبادا [ آنها را ] تباه سازي . تا هنگامي که توانا هستي آنها را نگاه دار.

بند 16- داريوش شاه گويد : اگر اين نپشته يا اين پيکرها را ببيني [ و ] تباهشان نسازي و تا هنگامي که ترا توانايي است نگاهشان داري ، اهورا مزدا ترا دوست باد و دودمان بسيار و زندگيت دراز باد و آنچه کني آن را به تو اهورا مزدا خوب کناد .

بند 17- داريوش شاه گويد : اگر اين نپشته يا اين پيکرها را ببيني [ و ] تباهشان سازي و تا هنگامي که ترا توانايي است نگاهشان نداري اهورا مزدا ترا زننده باد و ترا دودمان مباد و آنچه کني اهورا مزدا آن را براندازد .

بند 18- داريوش شاه گويد : اينها [ هستند ] مرداني که وقتي من گئومات مغ را که خود را بردي ي مي خواند کشتم در آنجا بودند . در آن موقع اين مردان همکاري کردند پيروان من [ بودند ] ويدفرنا پسر وايسپار پارسي ، اوتان نام پسر ثوخر پارسي ، گئوبروو نام پسر مردوني ي پارسي ، ويدرن نام پسر بگابيگ ن پارسي ، بگ بوخش نام پسر داتووهي پارسي ، اردمنيش نام پسر وهاگ پارسي .

بند 19- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس شاه خواهي بود دودمان اين مردان را نيک نگهداري کن .

بند 20- داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا اين نپشته را من [ به طريق ] ديگر [ نيز ] کردم . بعلاوه به [ زبان ] آريايي بود هم روي لوح هم روي چرم تصنيف شد . اين نپشته به مهر تأييد شد . پيش من هم نوشته هم خوانده شد . پس از آن من اين نپشته را همه جا در ميان کشورها فرستادم مردم پذيرا شدند .

 

 

 

كورش در يك نگاه

 

 

 

کورش بزرگ (دوم) تولد ۵۹۸ پيش از ميلاد.

نام پدرش کمبوجيه و نام مادرش ماندانا ( مندانه = عنبر سياه) دختر آستيانگ پادشاه ماد.

کورش در ۵۷۸ قبل از ميلاد (بيست سالگی) با کساندرا پيمان زناشويی بست.اين بانو مادر کمبوجيه است که جانشين کوروش شد.

آميتيس نام زن ديگر کوروش بود.

کوروش در سال ۵۵۸ قبل از ميلاد (چهل سالگی) برماديها پیروز شد و به پادشاهی رسيد ودر سال ۵۵۰ اکباتان (همدان) در ۵۴۹ سرزمين پارت(خراسان) و هيرکانيا(گرگان) راگرفت.

تسخير ليديا (مغرب آسيای سغير ) و شکست کرزوس در ۵۴۵قبل ميلاد رخ داد.

کوروش شهر بابل و سلطان آنجا نبونيد را در ۵۳۹ ق م زير فرمان خود درآورد و در سال ۵۲۹ پيش از ميلاد (هفتاد سالگی) در نبردی با طايفه ماساگت از تبار سکائی در کرانه رودخانه سيحون رخت از جهان بربست.

(( ای آدميان, من کورش فرزند کمبوجيا هستم . پارسيان را قدرت جهانی داده ام.سرور آسيا شده ام. اين مشت خاک که گور من است از من دريغ نداريد.))  

مستدی در باره سد سيوند.

 

 

 

 

كورش و پانته آ

 

 

 

ايران‌زمين در درازناي تاريخ كهن خويش، شاهد پارسایان و پارسیانی بوده كه داستان پاک‌دامنی و راست‌کرداري‌شان در گذشت روزگاران زبانزد جهانيان شده است. داستان اين ابرمردان اهورایی و پاک‌سرشت، سده‌ها و دوران‌های گذشته را پشت سرگذاشته و آوازه پرهیزگاری و پاکی‌شان به دوره ما رسيده است.

 ماجرای زیر، گزیده‌ای است از داستان پاکدامنی و نیک‌کرداری کورش کبیر، بزرگ‌مرد آریایی که اوج قدرت نتوانست حتی ذره‌ای از اخلاق نیک و عفت او بکاهد؛ یعنی که لباس پیامبرانه‌ی ذوالقرنین برازنده اوست.

برای آشنایی با پاک‌دامنی کورش، شرح داستان ابرداتس (آبراداتاس) می‌تواند سودمند باشد. گزنفون درباره حضور ابرداتس در صحنه سیاسی – نظامی، داستانی پرکشش، حماسی، غم‌آلود و تراژدی‌گونه آورده است.

 

 اَبَرداتِس یا آبراداتاس، صورت یونانی ابرداته (نامی آریایی و به‌معنی برتر داده یا برتر زاده) است، وی یکی از فرمانداران ماد و از سرداران به‌نام زمان کورش است.   ابرداتس فرماندار آشور (بخشی از فرمانروایی مادها) بود. اوبه هنگام تصرف ماد و آشور به‌دست کورش، برای رساندن پیغام و دریافت کمک، نزد شاه آریایی نژاد بلخ رفته بود (هنوز آنجا به‌وسیله کورش گشوده نشده بود). همسر بسیار زیبا، خوش‌اندام و سروقامتش "پانته‌آ" (پانتیا) را نیروهای کورش اسیر کرده و به او هدیه می‌کنند.

 آراسپ، از مردم ماد، که مسئول مراقبت از خیمه‌گاه اسیران و پانته‌آ  بود، به کورش می‌گوید: آیا چهره زیبای زنی را که به من سپرده‌ای، دیده‌ای؟ کورش پاسخ داد: نه. آراسپ گفت: با آنکه وی چادری بر سر و رویش کشیده بود، اما زیبایی، رعنایی و طراوت بی‌مانندی از سرا پایش نمایان بود.

کورش در پاسخ گفت: من نه تنها حاضر نیستم به او دست بزنم، بلکه حتی از نگریستن به چهره ماهوش او نیز پرهیز می‌کنم. به تو هم سفارش می‌کنم که چشمان خود را بر زیبارویان مدوزی،  چرا که باعث می‌شود وجود آدمی شعله‌ور شده  و به‌ناگاه بنیان هستی را برکند.

کورش از پذیرفتن او سرباز می‌زند تا امور کشور داری، به سبب زیبایی و فتانی فوق العاده پانته‌آ، دچار وقفه نشود و اظهار امیدواری می‌کند که این زن برای او و هدفی که در پیش دارد سودمند افتد.

 پس از مدتی، آراسپ که دلباخته پانته‌آ شده بود، به وی پیشنهاد دوستی داد، ولی آن زن پارسا که شوهر خود را از ته دل دوست می‌داشت آن‌را نپذیرفت. چندی بعد آراسپ که  آتش خشمش از شیرزنی و پایمردی پانته‌آ شعله ور شده بود، او را تهدید کرد که به زور کام دل خواهد گرفت.

پانته‌آ، به‌ناچار، پرده از روی این راز برداشت، پیغامی به کورش فرستاد و از چشم ناپاک سردار او شکایت کرد.

کورش یکی از بزرگان دربار به نام آرتاباس را نزد آراسپ فرستاد، تا او را مؤاخذه کند که چرا، قصد بدی نسبت به زن پاکدامنی چون پانته‌آ را داشته است. آرتاباز با خشونت، آراسپ را نکوهش بسیار کرد که چرا نسبت به زنی که امانت دست اوست، از در بی‌حرمتی و ستمگری درآمده است؟

سپس کورش، آراسپ را احضار کرده و او را پند و اندرز داد. آراسپ که از کردار خویش پشیمان و از مجازات خود هراسناک بود، از سرور خود، تقاضای بخشش نمود.

کورش با این شرط او را بخشید که در ظاهر به‌خاطر ترس از مجازات از ایران فرار کند و به اردوی دشمن پناه ببرد تا دشمن به او اعتماد نماید؛ آنگاه  رازهای آن‌ها را به آگاهی او برساند. آراسپ نیز در پاسخ گفت: شما با این‌کارتان، فطرت پاک مرا تقویت نمودی و نگذاشتی بدی بر نهاد من غلبه یابد و از راستی گمراه شوم.

 

 پانته‌آ که شرف و حیثیت خود را در امان می‌بیند، به کورش پیام می‌دهد که به ابرداتس رخصت دهد تا به او بپیوندد. کورش به پانته‌آ اجازه می‌دهد تا پیکی نزد شوهرش بفرستد.

ابرداتس با دریافت پیام همسر، بی‌درنگ با دو هزار اسب‌سوار به اردوی کورش می‌تازد و پیش از دیدار با کورش، اجازه می‌خواهد تا با همسرش دیدار کند. با دیدن  پانته‌آ، زن و شوهر وفادار، عاشقانه به آغوش یکدیگر افتادند.

 در این هنگامه کورش خود را برای جنگ با کرزوس ( پادشاه ثروتمند لیدی که قصد لشکرکشی به ایران را داشت) آماده می‌کرد.

 پانته‌آ  از بزرگواری، پاکدامنی، نیک سرشتی و صفات پسندیده کورش با ابرداتس سخن گفت و از ‌خواست تا نیکویی کورش را با وفاداری به او پاسخ بدهد. ابرداتس با حضور در اردوی کورش نسبت به او ابراز وفاداری می‌کند. به کمک ابرداتس 100 ارابه جنگی سنگین ساخته می‌شود (ارابه‌های زره‌دار با داس برنده که 8 اسب آن‌را می‌کشیدند از نوآوری‌های جنگی آبراداتاس است). کورش فرماندهی رَسَدِ مرکزی ارابه ها را که مامور حمله به قلب دشمن است، به او می‌سپرد.

 

 مراسم وداع ابرداتس از پانته‌آ، یک صحنه نمایشی بسیار زیبا، عاشقانه و غم‌انگیز است.

آبراداتاس  با زرهپوش هشت اسبه خود، در حال پوشیدن زره بود که همسرش با چشمان اشک‌آلود؛ برای او بازوبند زرین، بالاپوش ارغوانی و کلاهخودی طلایی با منگوله‌ای از پر عقاب آورد. با پوشیدن آنها، از اندام برازنده و بلند آبراداتاس؛ آثار دلاوری، بزرگی و نجابت می‌درخشد.

پانته‌آ خطاب به همسرش می‌گوید: من تو را از جان خود بیشتر دوست دارم، من به عشق پرشور خودم و عشق پاک تو سوگند یاد می‌کنم که همانند تو برای زندگی شرافتمندانه آفریده شدم و هزاران بار آرزومندم که پس از تو زنده نمانم. کورش نسبت به ما حق بزرگی دارد. من در دست او اسیر بودم، اما او نه تنها رفتاری شایسته با من داشت، بلکه حتی نیت کوچکترین اهانتی نیز به ذهنش نگذشت و مرا برای تو پاک نگاه داشت. سپس پانته‌آ از ابرداتس می‌خواهد تا در میدان نبرد بهترین یار و یاور کورش باشد، زیرا کورش شایستگی آن را دارد که آنها، تا جان در بدن دارند، در راه سپاسگزاری از او بکوشند.

آبراداتس که کاملا دگرگون شده بود دست بر سر همسر نازنینش نهاد و چشمان پراشک را بر آسمان درخشان دوخت و چنین نیایش کرد:

ای خدای بزرگ، مرا یاری کن که همسری لایق برای پانته‌آی عزیزم و یاوری شایسته برای کورش بزرگ و جوانمرد باشم. سپس سوار بر ارابه جنگی شد که پانته‌آ با چشمان اشکبار آن‌را غرق بوسه می‌ساخت.

 

به فرمان کورش حمله به سپاه کرزوس با تاخت ابرداتس آغاز می‌شود. در نبرد بزرگی که روی می‌دهد کورش  به پیروزی می‌رسد و هنگامی که سراغ ابرداتس را می‌گیرد، خبر می‌شود که او جانش را در نبردی جانانه باخته است.

ابرداتس در رویارویی با هنگ مصریان (که به‌عنوان نیروی کمکی از سوی فرعون مصر فرستاده شده بودند)، در حالی که تمام لشکریانش – به جز همراهانش – پشت به دشمن کرده بودند، کشته شده بود (547 یا 546 پیش از میلاد).

 کورش دستور می‌دهد تا با فاخرترین و باشکوه ترین تزیین ممکن، کالبد مردی را که شجاعانه جان باخته بود، بپوشانند؛ و گاو و گوسفند فراوانی برای قربانی در جایگاه حاضر کنند. آنگاه خود به سوی جسد عطرآلود ابرداتس شهید می‌شتابد . پانته‌آ با دریافت خبر مرگ شوی، خود را به او رسانیده بود. او سرگرم خاک‌سپاری ابرداتس بود که کورش سر می‌رسد؛ کورش با دیدن پانته‌آ اشک می‌ریزد و ابرداتس را می‌ستاید و اجازه می‌خواهد، تا شخصاً جنازه او را بپوشاند. سپس به پانته‌آ می‌گوید: که پرهیزگاری و بزرگ منشی تو مایه افتخار شما و سبب عزت من خواهد بود. آنگاه با پانتیا خداحافظی می‌کند و از او می‌خواهد تا به هر جایی که دوست دارد برود. پس از رفتن کورش، پانته‌آ به ضرب دشنه خود را می‌کشد. کورش با شنیدن خبر مرگ پانته آ فرمان می‌دهد تا برای این زن و شوهر تشیع جنازه بسیار باشکوهی ترتیب بدهند و برایشان آرامگاه رفیعی بسازند.

 

گزنفون می‌افزاید که شنیده است که این ساختمان هنوز برپاست و به خط آشوری بر ستونی نام آن دو وفادار فداکار را کنده‌اند و بر ستونی کوچک‌تر نوشته اند: "علمداران". فیلوستراتس از یک پرده نقاشی که مرگ پانته‌آ را نشان می دهد گزارش کرده است. یوستی نیز ابرداتس را یک شخصیت تاریخی و مهم می‌شناسد.

 

 پایه‌های نگاشته:

1-     رجبی، پرویز (1382) هزاره‌های گمشده جلد دوم، تهران: انتشارات توس

2-     گزنفون (1386) کورش نامه، برگردان رضا مشایخی، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی

 

 

 

قلمرو هخامنشيان

 

 

پس از مرگ اسكندر گجسته، سلوكيان از سال 350 تا 250 پ.م در ايران فرمانروایی كردند و سرانجام اشكانيان ايشان را از ايران برون راندند.

شاهنشاهي اشكاني از سال 250 پ.م تا 224 ميلادي (474 سال) به‌درازا کشید و 29 شهریار از این خاندان بر ایران پادشاهی نمودند.

اشك اول كه سلوكي‌ها را شكست داد و اين سلسله را تاسيس كرد، از 250 تا 248 پیش از ميلاد فرمانروا بود.

مهرداد (میترادات) اول (اشک 6) را بنیان‌گذار شاهنشاهی اشكاني می‌دانند؛ امپراتوري او از جيحون تا فرات و از درياي مازندران تا خليج فارس ادامه داشت. پژوهشگران نقش او در دودمان اشکانیان را همتای کورش بزرگ در دودمان هخامنشیان می‌دانند. گرچه رفتار هیچ فرمانروایی در همه دوران ایران زمین هرگز به پای کورش کبیر نرسیده و نخواهد رسید.

برای مهرداد دوم (اشک 9) اشکانی نیز نقشی همانند داریوش بزرگ هخامنشی قائل هستند. (1)

اردوان پنجم (اشک 29) در جنگ هرمزگان از اردشیر بابکان نخستین پادشاه ساسانی شکست خورد؛ وی دختر اردوان را به همسری خود درآورد.

 

پادشاهان اشکانی: 

1-     ارشک نخست 250 – 248 پیش از میلاد           16- ارد دوم                  4 – 8 م

2-     تیرداد نخست    248 – 214 پ م                    17- ونون نخست         8 – 17 م

3-     اردوان نخست    214 – 196پ م                    18- اردوان سوم          17 – 42 م

4-     فری‌باپت            196 – 181پ م                   19- پروان                   42 – 45 م

5-     فرهاد نخست     181 – 174 پ م                  20- گودرز                   45 – 51 م

6-     مهرداد اول         174 – 136 پ م                  21- ونون دوم              51 – 52 م

7-     فرهاد دوم         127 – 136 پ م                   22- بلاش نخست        52 - 78 م

8-     اردوان دوم         127 – 124 پ م                   23- پاکر                  78 – 108 م

9-     مهرداد دوم          124 – 76 پ م                   24- خسرو             108 ـ 128 م

10- سنتروک              76 – 67 پ م                     25- بلاش دوم        130 – 148 م

11- فرهاد سوم          67 – 60 پ م                     26- بلاش سوم      148 – 191 م

12- مهرداد سوم         60 – 56 پ م                      27- بلاش چهارم    191 – 208 م

13- ارد نخست           56 – 37 پ م                      28- بلاش پنجم       208- 216 م

14- فرهاد چهارم           37 – 2 پ م                      29- اردوان پنجم      216- 224 م (۲)

15- فرهاد پنجم          2 پ م – 4 میلادی

 

قلمرو فرمانروایی:

کشور پهناور ایرانِ اشکانی از سمت خاور تا هندوکش و حدود پنجاب و از شمال تا رود جیحون و دریای کاسپین(مازندران) و از جنوب تا دریای پارس(عمان) و خلیج فارس و از سمت باختر نیز تا (بیشتر) رود فرات گسترش داشت. البته این مرزبندی‌ها همیشه به همین صورت نبوده است و این حدود مربوط به دوره‌ی اوج و گستردگی اشکانیان است؛ گرچه گاهی نیز مرزهای این دولت از این حدود نیز فراتر می‌رفته است؛ چنان که در زمان پادشاهی ارد، سپاهیان پارتی در باختر از رود فرات نیز گذشته و تا انطاکیه و تنگه هلسپونت پیش رفتند.


سرزمین ایران اشکانی شامل شماری دولتهای خودمختار دست نشانده هم می‌شد. آنچه که به‌وسیله ساتراپهای اشکانی اداره میشد، شامل هجده استان یا ساتراپی بود که یازده استان را که در بخش شرقی کشور جای داشتند، استانهای بالا (علیا)؛ و هفت استان غربی را استانهای پایینی (سفلا) می‌خواندند.

 

استانهای غربی:

1- میان رودان (Mesopotimia) با زمینهای شمال بابل.

2- آپولونیاتیس (Apolloniatis): جلگه خاور دجله.

3- خالونی‌تیس (Chalonitis): بلندیهای زاگرس

4- ماد غربی: حدود نهاوند.

5- کامبادین (Cambaden): حدود بیستون و بخش کوهستانی ماد.

6- ماد بالا: اکباتانا (همدان).

7- رگیان (Rhagiana): نواحی شرقی ماد.



استانهای شرقی:

8- خوارنه (Choarene): سر دره خوار.

9- کومیسنه (Comisene): کومس (قومس).

10- هورکانیا (Hyrcania): گرگان.

11- استابنه (Astabene): ناحیه استو (قوچان).

12- پارتیا (Parthyene): خراسان.

13- اپه‌ورکتی‌کنه (Apavarcticene): ابیورد، حدود کلات.

14- مرگیانه (Margiane): ولایت مرو.

15- آریا (Aria): هریوه، هرات.

16- انائون (Anauen): جنوب هرات.

17- زرنگیان (Zarangiane): زرنج، کنار هامون.

18- آراخوزیا (Arachosia): رخج در ساحل علیای هیرمند در قندهار

استان‌های خودمختار:

افزون بر این استانهای هجده‌گانه، شماری دیگر از استانهای پیشین هخامنشی در این دوره (اشکانی) به صورت خودمختار اما متحد و زیر سلطه (تحت‌الحمایه) دولت اشکانی وجود داشتند. این استانها در هنگام نیاز سپاه و دیگر امکانات در اختیار شاهنشاهان اشکانی قرار می‌دادند؛ (گرچه گاهی نیز از فرمان پادشاهان اشکانی سرپیچی می‌کردند.)
این دولتهای تابع که در نهایت جز قلمرو رسمی دولت اشکانی به شمار می‌آمدند به قرار زیر است:


19- سکستان: نیز که در بخش پایین هیرمند دولت محلی خودمختار داشت، در برخی منابع، استان نوزدهم دولت اشکانی به شمار آمده است.

20- ارمنستان: که پادشاه آن، هم‌پیمان، دست نشانده و از خاندان پارتیان بود.

21- کرودئن (Cordoen): در جنوب دریاچه وان (ترکیه) و خاور دجله که سرزمینی کوهستانی بود.

۲۲- آدیابن(Adiabene): (حدیب، حاجی‌آباد) در کنار رود زاب که شامل سرزمین آشور می‌شد و مرکز آن، اربل(Arbela) خوانده می‌شد.

۲۳- امارت هترا (Hatra): در باختر دجله جای داشت و به خاطر قلعه استوارش نامدار بود.

۲۴- آتروپاتن (Atropaten): سرزمین آذربایجان که ماد کوچک نیز خوانده می‌شد و در دوران سلوکی نیز مستقل بود. این استان در زمان اشکانیان توسط یک شاهزاده اشکانی اداره می‌شد که هم‌پیمان و زیر حمایت دولت اشکانی بود. این استان در زمان سلوکیان و اشکانیان یک مرکز دینی و یک مرکز ایرانی‌گری در برابر یونانی‌مآبی به‌شمار می‌آمد.

25- میسان (Mesene): که در زمینهای میان‌رودان جنوبی در پیرامون مصب دجله و فرات جای داشت و مرکز آن به نام خاراکس (Charax) تقریباً در خرمشهر کنونی بود.

۲۶- ایلام (Elymais): که در خاور دجله و شامل شوش و اهواز کنونی بود و تا بخشهایی از دره‌های زاگرس ادامه داشت. مهرداد نخست آنجا را گشود اما بعدها دوباره خودمختاری و استقلال محلی یافت.

27- پارس: که پادشاهان کوچک و محلی آن، در زمان سلوکیان مستقل بودند؛ در زمان اشکانیان بخشی از جنوب کرمان نیز به قلمرو آنان افزون گشت. این قلمرو کانون آیین زرتشت بود.

28- اسروئن (Osroene): در شمال خاوری میان‌رودان که مرکز آن ادسا (Edessa) نام داشت. (3)

 

پایه‌های نگاشته:

1-     زرین‌کوب، عبدالحسین (1380) روزگاران، تهران: انتشارات سخن

2-     پیشاهنگ، حسنعلی (1384) تاریخ ایران برای نوجوانان، تهران: نشر صادق

3-     یزدان صفایی (31/4/1389)، قلمرو اشکانیان، (9/7/1389)، http://ahouramazda.persianblog.ir

 

 

 

 

یک اندرز

 

 

 

 

 

 

 

stay with me

 

 

 

I remember the prison of all memories


And I’m drowning in tears


Come and help me please


Stay with me, stay with me baby


When the lights go down


I was so crazy all the time I made you cry


You walked away and never said goodbye


On and on, on and on


I guess I lost you, now you’re gone


I try to hide the pain but all I see is you


How can I do it, I don’t have a clue


On and on, on and on


I guess I lost you, now you’re gone

I remember the prison of all memories


And I’m drowning in tears

Come and help me please


Stay with me, stay with me baby


When the lights go down


I remember the voice that is calling my name

And I know that someday you will feel the same


Stay with me, stay with me baby

When the lights go down


I was so crazy all the time I made you cry


You walked away and never said goodbye


On and on, on and on

I guess I lost you, now you’re gone

 

 

 

خریت

 

 

 

تا چه اندازه مرا ابله پنداشتی

که

میخواهی باور کنم اینهمه سال

دارم

تقاص سیب خوردن جده ام را پس میدهم

 

 

 

 

آدرس

 

 

 

سیگار میکشم از پی سیگار

پیمانه میزنم پس پیمانه

آیا تو هم ز رفته پشیمانی

یا رفته را تباه نمیدانی

اینک

اینک

میان زندگی سردم

دنبال گور گمشده میگردم

 

 

 

 

هنوزم که هنوزه

 

 

 

تا به کی ش گذاری اسیر غصه خوردن

تنگ غروب غما رو با خود به خونه بردن

کسی که لحظه ها رو نفس زنان دویده

به جای چشمه ساران

به شوره زار رسیده

کسی که یک لحظه شو آروم به سر نبرده

تسبیح عمر خود رو تا نیمه هاش شمرده

دلی که از دست غم لقمه زهر خورده

افتاده کنج قفس اما هنوز نمرده

 

هنوزم که هنوزه

هنوزم که هنوزه

 

هوای یار داره

میل دیار داره

 

هوای یار داره میل دار داره

 

 

 

دل من

 

 

 

در آسمون دل من پرنده پر نمیزنه

به کلبه ی غم زده ام محبت سر نمیزنه

یه مهربون

یه همزبون

حلقه به در نمیزنه

هر چی غمه مال منه

بدتر ز غم حال منه

هر جا میرم این غصه ها چون سایه دنبال منه

 

خاطرات تلخ رفته همه جاس همسفرم

کاشکی من گذشته ها رو بشه از یاد ببرم

غم همیشه با مه

مثل همزاد منه

این طلسمه

میشکنه

یه مهربون

یه همزبون

حلقه به در نمیزنه

هر چی غمه مال منه

بدتر ز غم حال منه

هر جا میرم این غصه ها چون سایه دنبال منه

 

به هر کسی رسیدم دلمو سوزوندش

هر روز با یک بهونه چشممو گریوندش

دلم میخوا که برم جای بی نشونی

برای من امید موندنی نمونده

 

دیگه وقت رفتنه

وقت دل بریدنه

یه مهربون

یه همزبون

حلقه به در نمیزنه

هر چی غمه مال منه

بدتر ز غم حال منه

هر جا میرم این غصه ها چون سایه دنبال منه

 

 

 

 

اندوه چه کنم...........

 

 

 

فقط می دانم

که تاریکی تا انتهای جهان...تاریکی ست

پس من چه کرده ام

که باید از اندوه این همه چه کنم بمیرم؟؟!

 

 

 

قله ی خوشبختی

 

 

تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام

چشمامو سرزنش نکن، از پسشون بر نمیام

پیر شدم تو این قفس

یه کم بهم نفس بده

فک نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم

فک نمیردم که یه روز که اینجوری تحقیر بشم

اونهمه که دلم برات به آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی

دلت به رحم اومده بود

 

دلت نخواست و نمیخوای

یه روز به حرفام برسه

شاید میخواد رقیب من به آرزو هام برسه

 پسند م تو هستی که اینهمه بخت من سیاس

دلبر خودپسند من، قله ی خوشبختی کجاس؟

 

ازت میخواستم بمونی

بهت میگفتم که نری

این روزا نیسی اما باز به پات میافتم که نری

تو فکرتم اما دلم هی میگه فکرشم نکن

یه کم تو فکر تو نبود

پس دیگه فکرشم نکن

 

 

 

 

چرا

 

 

 

 

خاک بی حاصل بارون خورده

غنچه ی وا نشده پژمرده

گل از عالم و آدم رونده

تو رو چی از عاشقی ترسونده؟

 

چرا از نگاه من بیزاری؟

تو که هستیمو تو دستات داری

 

چرا از عاشقی حیرونی ؟

چرا؟

چرا قدرمو نمیدونی؟

چرا؟

 

ندونستی عاشقی چه رنگیه

نمیدونستی به این قشنگیه؟

ندونستی و نمیدونی هنوز که دلت یه عمر سخت و سنگیه

دل من ساکته اما میدونم

همیشه بی سر و سامونه تو اه

چیزی از درد نمیگه تا مرگ

دلی که همیشه مدیون تو اه

 

چرا از عاشقی حیرونی ؟

چرا؟

چرا قدرمو نمیدونی؟

چرا؟

 

 

 

 

کجاس بگو

 

 

 

کجاس بگو

اون که برات میمیرده کو

اون که قسم میخورده که دوست داره

اما به جاش با یک قسم هر چی که داشتی برده کو

تنها شدی

باز تف سر بالا شدی

گذاشت و رفت

دیدی دوست نداشت و رفت

کجاس بگو

اون که برات میمرده و هر چی که داشتی برده کو

 

اون که یه باره اومده و آتیش به زندگیت زد و ازت برید

اونکه دل ساده و تنهاتو به صلابه کشید

یادت باشه منتظره اون که میگه دردتو میدونه نشی

حرفا شو باور نکنی

هر کی میاد نمک به زخمت میزنه

ساده ی دلداده ی من گول نخوری

دوباره دیوونه نشی

 

کجاس بگو

اون که برات میمرده کو

اون که برات قسم میخورده که دوست داره

 

 

 

پایان

 

 

 

 

 

 

 

آخر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوروش شرمنده ام

 

 

کوروش شرمنده ام ولی میخواهم گزارشی از اوضاع و احوال امروزمان برایت نقل کنم.نمیدانم چرا؟ولی فکر میکنم شاید با این درد دلها کمی زخمهای دلم التیام می یابد.بسان کودکی که غمهایش را با مادرش میگوید.من نیز با تو پدر خوب و مهربانم درددل میکنم.هر چند با گفتن این حقایق عرق شرم بر جبین دارم و میدانم که این در ظاهر دردنامه است و در باطن شرم نامه.شرمگین از تو.از آرش.از کاوه آهنگر از پوریای ولی.از درفش کاویانی و صدها هزار شهید که آزادانه زیستند و با افتخار این خاک را به ما سپردند.به ما که همچون کبک سرمان را به زیر برف فرو برده ایم به تصور اینکه دیده نمی شویم.غافل از اینکه از لحظه لحظه ی زندگیمان میراثی بجز شرمندگی برای آیندگانمان بجا نمیگذاریم.کوروش شرمنده ام ولی باید بگویم خواب بس است برخیز.برخیز و باز آئین غبار گرفته ی پندار نیک کردار نیک و گفتار نیک را از داخل کتابهای کهن درون انباری بیرون بیاور و به ما بیاموز.زیرا از این سه اصل در دیارت فقط نامی بجای مانده.نه پندار نیک برای تفکری زیبا داریم.نه گفتاری برای صلح و دوستی و نه کرداری نیک برای کمک به همنوعانمان.کوروش شرمنده ام ولی باید بگویم دخترانت که از ترس تعرض مغولها خود را به سند انداختند تا مبادا بر دامن ایران لکه ی ننگی ننشیند.حالا برخی از آنان مجلس آرا و آغوش پرکن تازیان ملخ خوارند.کوروش درد دل زیاد دارم ولی نمیخواهم در این روز به این زیبائی بیش از این دل مهربانت را به درد آورم اما نمیدانم چرا این زخم کهنه امروز سر باز کرد.در پایان میخواهم حرفم را پس بگیرم و بگویم بخواب و بگذار تصویر زیبائی که از ایران در ذهن توست خراب نشود و ما هم بیشتر شرمنده ی این نشویم که در امانتت خیانت کرده ایم.

امضاء یک ایرانی شرمنده

 

 

 

 

 

 

 

ضميمه

 

از آنجایی که در مورد آرامگاه کوروش بزرگ صحبت شد مناسب دیدم تصویر زیبایی که به صورت پانوراما از آرامگاه وی در پاسارگاد تهیه شده است به دوستان عزیز تقدیم کنم.برای دیدن این فایل احتیاج به نرم افزار کوئیک تایم Quick time player دارید.اين برنامه در بیشتر بسته هاي نرم افزاری و لوح هاي فشرده وجود دارد بنابراين به مجموعه نرم افزارهای مولتی مدیای خود مراجعه کنید و به احتمال زیاد این برنامه را خواهید یافت.اگر اينترنت پر سرعت داريد به حجم ۲۰ مگابایت و رایگان در اینترنت نیز قابل دسترسی است.در صورت دانلود تصویر آرامگاه کوروش و اجرای آن با حرکت دادن نشانگر ماوس بر روی تصویر به قسمتهای مختلف عکس از زوایای گوناگون دسترسی خواهيد داشت گويي كه خود در آن محل ايستاده ايد و مي توانيد سراسر پيرامون خود را به وضوح ببينيد.بر روی پیوند زیر کلیک  کرده و بعد از باز شدن صفحه جدید گزینه Download را انتخاب کنید. 

 

آرامگاه کوروش در پاسارگاد

    

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

 

 

 

 

برای تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تمام نا تمام من

 

 

 

 

 

 

 

یادگار تو

 

 

 

 

 

 

تمام من

 

 

 

 

 

 

 

یه شاخه نیلوفر

 

 

 

بدون تو سنگم

کنار تو ابرم

بیا تا گریه کنم

سر اومده صبرم

نه گریه مونده برم

نه خنده مونده برام

فقط یه کابوس کشنده مونده برام

کسی که هستی شو به وعده هات داده

یه بار بپرس چرا به این روز افتاده

همه ش تو این فکرم الان تو فکر چیه؟

کجاس؟

چی کار میکنه؟

الان کنار کیه؟

 

اگه یه روز مردم بیا سر قبرم

بیا و گریه کنان

یه شاخه نیلوفر بذار روی قبرم

 

یه حس گیج و سمج

همیشه همدممه

میگم شکنجه بسه

میگم باز کممه

نگات چرا چشمی به من نمیدوزه؟

وای

چرا برای دلم دلت نمیسوزه

 

 

تو فکر و ذکر منی

ولی ازم دوری

دلت نخواسته منو

نگو که مجبوری

 

 

 

 

روز جهانی کورش

 

 

 

فردا هفتم آبانماه ( 29 اکتبر)، مصادف است با روز جهانی کورش (Cyrus Day) ...
 دو هزار و پانصد و اندی سال قبل در چنین روزی، کورش کبیر - بنیان گذار ایران باستان و سر سلسله هخامنشی- با ورود فاتحانه توأم با رأفت و عطوفت به کشور بابِل، منشور حقوق بشر خود را هم منتشر کرد. منشوری که در دوران توحش و بیداد و در زمانی که تصویری از رعایت "حقوق انسانها" وجود نداشت، اولین بار توسط او بعنوان پادشاه عدالت گستر ایرانیان به جهانیان اهداء شد.
سالها بود کتب درسی و غیر درسی ِ در اختیار ِ جوانان این مرز وبوم ، از نام این بزرگ مردِ تاریخ  ، تهی بود و اگر اشاره ای بود پسوندهایی چون "جباران تاریخ" ، "طاغوتیان" و  ... حتماً  ضمیمه اش بود. امروز اما جای خوشوقتی است که این " تابو " اگرچه نشکسته ولی ترک برداشته و گفتن و نوشتن از این بزرگ افسانه ای ، نه تنها مذموم نیست بلکه به یک "ارزش" تبدیل شده است و این تحقق وعده الهی است که" حقّ، ماندنی است...".
 کورش کبیر - شاه
آریانا -، به‌خاطر بخشندگی ‌، بزرگمنشی، بنیان گذاشتن حقوق بشر، احترام به عقاید و مذاهب مختلف،  پایه گذاری نخستین شاهنشاهی چند ملیتی جهان، گسترش تمدن ، آزاد کردن برده ها و اسراء و... در سرتاسر جهان شناخته شده‌است.
با توجه باینکه در این وبلاگ و بمناسبت های مختلف و در بحثهای متعدد (هم توسط من و هم در پیامهای خوانندگان عزیز ) به موضوع کورش پرداخته شده ، امروز و در آستانه این روز بزرگ ضمن بیان مطالبی در این خصوص که قطعاً با همراهی و نظرات دوستان توأم خواهد شد، در صفحات جانبی وبلاگ صفحه جدیدی شامل ترجمه "منشور حقوق بشر کورش" بارگذاری میشود که امیدوارم مورد توجه دوستان قرار بگیرد...

" دانیل روپس" مورخ نامدار فرانسوی میگوید:«... در میان فرمانروایان مطلق العنان ستمگر و سنگدل مشرق زمین، کورش ناگهان شخصیت و قیافه ی تازه ای را به جهانیان عرضه داشت... با استیلای کورش نه تنها معابد مغلوبین ویران نشد بلکه ویران شده ها را هم دوباره ساختند... اگر در نظر بگیریم این روش در عصری اجرا شد که مغلوبین را زنده زنده پوست می کندند و از سرهای اسیران هرم ها ساخته میشد و اگر به الواح مراجعه کنیم که در آنها پادشاهان فاتح با غرور تمام از تعداد کسانیکه زنده در آتش سوخته اند، زبانهایی که بریده شده و زنان و دخترانی که به دست سربازان فاتح داده شده اند ، یاد میکنند، بهتر میتوانیم درک کنیم که چرا اینچنین هاله ی عظمت و معنویت بلافاصله چهره ی این فاتح بشردوست و این پیروزمند صلح طلب را در میان گرفت ...»...

باری در چنان عصری که سیاهی همه جای جهان را فرا گرفته بود ، ابر مردی قدم به عرصه وجود میگذارد که عقاید و اعمال و رفتارش موجب اعجاب ساکنین کره خاکی میگردد و در کتب مقدس ادیان الهی نیز از او به نیکی یاد میشود.( در قرآن و با عنوان "ذوالقرنین" در 16 آیه از او به نیکی و بزرگی یادشده و در تورات -کتاب اشعیا ،فصل 45- از او با عنوان "مسیح" یاد شده است)... 
کورش رفتاری از خود نشان داد که در سه قاره ی مکشوفه ی جهان آنروز ، یک حکومت جهانی بر مبنای آزادی و عدل و محترم شمردن اعتقادات ملتها بوجود آمد. حکومتی که مورخین معتقدند از ابتدای تمدن بشر تا کنون  یکبار به معنای واقعی بوجود آمده است. "هرودوت" میگوید:« ملت کورش عادت داشتند اورا پدر بنامند...» و "گزنفون" مینویسد:...« ملتهایی که زیر اطاعت کورش در میآمدند خوشحال بودند ازینکه تحت راهنمایی و حکومت مدبرانه او در می آمدند...» و "کنت گوبینو" میگوید:« کورش نظیر خود را در این جهان نداشته است. او یک مسیح بود . مردی که درباره اش تقدیر مقدر داشته بود که باید برتر از دیگران باشد»...

... بزرگی نام و مرام او نه از صفحه تاریخ محو شدنی است ونه در دوران های مختلف ، مصادره شدنی!... نه متحجران ِ دُگم اندیش قادر به حذف نام او از تاریخند و نه آن  قدرتمندان سیّاس، قادر به انتساب دروغین او به خویشند. همانها که با مصادره پادشاه بزرگ ایرانی به نفع سلطنت خویش ، گفتند:« کورش آسوده بخواب که ما بیداریم!!»...
...هرگز نخواب کورش! دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد، رستم در این هیاهو گرز گران ندارد، روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید ، زیرا دل سپاهان نقش جهان ندارد، بر نام ِ پارس دریا،  نامی دگر نهادند ، گویی که آرش ِ ما تیر و کمان ندارد... هرگز نخواب کورش! ای مهر آریایی ، بی نام تو وطن نیز نام و نشان ندارد...

 

 

 

 

در خاطرمی

 

 

 

گرچه دوری ز برم همسفر، جان منی

قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی

این مپندار که یادت برود از نظرم

خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

 

 

 

آن یار که آشنا به خود کرد مرا

 

بیگانه شد، آنچنان که نشناخت مرا

 

در بازی عشق ما نبردیم او را

 

او برد مرا ورایگان باخت مرا

 

 

 

 

 

حسرت دیدار

 

 

 

 

روزی سپری شد به امیدی که شب آید

شب آمد و دیدم به دلم تاب و تب آمد

ای دوست دعا کن که من بیچاره مبادا

در حسرت دیدار تو جانم به لب آید

 

 

 

تبريك

 

 

 

 

به توتبريك ميگم كه به باختمو

زير پا له كردم دل خودساخته مو

به تو تبريك ميگم كه دلم پيش تو اه

كه تموم زندگيم توي آغوش تو اه

توي آتيش تو اه

 

مگه چي خواستم ازت بجز عاشق بودن؟

كه چشام براي تو آينه ي دق بودن

بگو چي كم داشتم كه بريدي از من؟

به كودوم مقصودت نرسيدي از من؟