آی آسمان

با توام امشب ببار

ابر ای کبود پر زباران

من از خنده خواهم گفت

تاب شنیدنش داری؟

خسّت تا به کی؟

کجای این بزرگ پرده آبی پنهانی؟

پشت کدام اندوه؟

دیگرکمتر از اندوه خواهم نوشت

چراکه خنده و امید من تمنای یک دوست بود

استخوانم را میفشارم

و گوشت تنم را آب میکنم

تاسر درونم فاش نشود

خنده بر لب سر بر بالین غمزده یاری مینشینم

اما دوست نگارینم

فانوس به دست تمام شهر را به دنبال امید و خنده ش گشتم

هزار کوی و برزن را زیر پا انداختم  

و در کوی آخر

پیر زنی خمیده پشت و بد قامت

با رویی که پنهان از آفتابش داشته

با من از یاس گفت ونوید هیچ شادی را نداد

من بسیار گشته ام و رسیده ام به اندوه

اما با تو از خنده خواهم گفت.. که درمان هردرد است