تقصیـر از مـا نیـست !

 

 





دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،
از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 

 





سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!
صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش …

 

 




شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد
اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد
اگر هوایت را داشت
اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود
اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود
اگر مدام به خنده‌ات انداخت
و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد





برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی
برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!
یک چقدر زیبایی!
یک با من می‌مانی؟





بعد می‌بینی آدم‌ها با تو فاصله می‌گیرند
متهمت می‌کنند به هیزی …
به مخ‌زدن ... به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری …
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن ...
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن !

 

 



 



وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 

 




تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

 





 

 

 

 

 

 

 

آخر پاییز

 

 

 

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی

بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم . . .

 

 

 

یلدای تو

 

 

 

رفتم شب یلدا به سراغ حافظ / تا حال مرا کند برایم محرز

گفتم که شود بهتر از این احوالش ؟ / دیوان به زبان آمد و گفتا هرگز !

 

 

 

نشانه عشق او

 

 

هرگز فکر نمی کردم که بلیط هواپیمای ما برای من رفت و برگشت و برای دان فقط رفت باشد. برای جراحی قلب باز، عازم هوستون بودیم. این سومین جراحی دان بود. به غیر از این مشکل، دان ۶۱ ساله کاملا سرحال و قبراق بود. پزشک معالج مطمئن بود که جراحی دریچه قلب را به خوبی پشت سر خواهد گذاشت. کسان دیگری هم دو یا چند بار جراحی قلب باز داشته اند، بنابراین دان هم می توانست.

روز جراحی فرا رسید. یک روز بسیار طولانی.پس از شش ساعت، پزشک از اتاق عمل خارج شد تا بگوید نمی توانند دان را از دستگاه قلب و ریه جدا کنند. قلب دان ضربان نداشت. یک دریچه ی کمکی برای بطن چپ کار گذاشته بودند. با گذشت دو روز از پیوند این دستگاه، پزشکان تصمیم گرفتند که آن را بردارند. دان پنج روز در کما بود و به تمام دستگاه های حیاتی ممکن وصل شده بود. صبح آن روز پزشکان به علامت تأسف سر تکان داده و اظهار کردند که گویی شکست خورده اند. در وقت معین کنار او رفتم و به او گفتم که چقدر دوستش دارم، و می دانم که او در تلاش است تا به زندگی برگردد، و من هر کاری از دستم برآید برای رهایی او انجام خواهم داد. گفتم: «من همیشه دوستت خواهم داشت. می خواهم بدانی که اگر مجبور به رفتن بشوی، من تحمل می کنم، نگران من نباش.»

همان شب او از دنیا رفت.

در راه بازگشت به دنور، برادر عزیزم مرا همراهی کرد. فرزندانم برای تشییع جنازه آمدند. آن ها حمایت و محبت فوق العاده ای از خود نشان دادند، اما من هنوز سر در گم بودم. پس از یک جدایی سی ساله که بعد از اتمام دانشکده رخ داده بود، او را دوباره پیدا کرده بودم. هر کدام از ما زندگی جداگانه ای داشتیم. من در هوستون و دان در دنور. من طلاق گرفته بودم که ناگهان نامه و عکس این دوست عزیز دانشگاهی به دستم رسید. احساس کردم که باید جواب نامه اش را بدهم. سلامی پس از سی سال. نامش را در دفتر تلفن دنور یافتم و نامه را برایش ارسال کردم. مشتاقانه صبر کردم. او پاسخ نامه ام را داد و گفت که دو ماه قبل از نامه اش، همسرش فوت کرده است. ما چند بار نامه رد وبدل کردیم تا در نهایت تصمیم به دیدار مجدد گرفتیم. چه دیداری بود. ما دوباره به هم دل بستیم.همان دلبستگی و صمیمیت راحت و ساده که سال ها پیش نسبت به هم داشتیم. دو سال پس از دیدار مجدد، در ماه آوریل ازدواج کردیم. من به دنور نقل مکان کردم. شش سال بی نظیر و عالی را با هم سپری کردیم. ما برای سال های زیادی با هم بودن برنامه ریزی کرده بودیم.

روز قبل از تشییع جنازه، بیرون از خانه روی لبه ی پاسیو نشسته بودم و احساس می کردم که زندگی برای من هم تمام شده است. بیش تر از هر چیز می خواستم از راحت بودن دان اطمینان حاصل کنم. این که او در آرامش است و هیچ درد و ناراحتی ندارد. دوست داشتم همیشه روحش را در نزدیکی خود احساس کنم. التماس کنان گفتم: «نشانم بده! لطفا یک علامتی به من بده.»

تابستان گذشته، دان بوته ی گل رزی را در باغچه کاشته بود که قرار بود گل های زرد بدهد. او همواره مرا این گونه صدا می کرد: «رز زرد تگزاس!» اما این بوته در سه ماه گذشته حتی یک غنچه هم نداده بود. اکنون نگاهم به آن بوته افتاد. یکه خوردم. آنچه را که می دیدم باور نداشتم. بلند شده و نزدیکتر رفتم تا بهتر ببینم. یک شاخه چند غنچه ی سالم و شاذاب داشت که در حال باز شدن بودند. تعداد دقیق آن ها شش عدد بود. یکی برای هر سال از ازدواجمان. اشک روی صورتم جاری شد و آهسته گفتم: «متشکرم.» روز بعد در تشییع جنازه، یک دسته گل رز زرد در دستان دان قرار دادم.

 

 

دانلود جدیدترین آهنگ بهنام علمشاهی به نام پنجره،تیتراژ سریال پنجره

 

 

 

 

دانلود تیتراژ سریال پنجره از بهنام علمشاهی

 

دانلود آهنگ با کیفیت ۱۲۸

 

 

 

نجوای خدا

 

 

  مردي جوان با خودرو نو و مدل بالاي خودش به سرعت در خيابان حركت مي كرد . او بچه هايي

را ديد كه در ميان ماشينهاي پارك شده جست و خيز مي كردند . در اين هنگام چشمش به چيزي

خورد و به همين دليل از سرعتش كم كرد . و آن چيز  يك تكه آجر  بود كه به سمت در خودروي او

پرتاب شد .

او ترمز كرد و به سمت محلي كه آجر پرتاب شده بود ، دنده عقب گرفت .

مرد جوان با عصبانيت از خودرويش بيرون پريد و نزديكترين بچه را گير انداخت و او را به يك اتومبيل

پارك شده كوبيد و فرياد زد : 

    «  احمق ! چرا اين كار رو كردي ؟ تو كي هستي ؟ هدفت از انجام اين كار چه بود ؟ اين ماشي

 نو هست . آجري كه تو پرت كردي از قيمت اون كم مي كنه . چرا اين كار رو كردي ؟ مگر ديوانه اي ؟»

پسر بچه گفت : «  ببخشيد آقا ... ببخشيد . متأسفم . نمي دونستم بايد چي كار كنم . هيچ كس

 وانمي ايستاد . واسه همين منم يك تكه آجر را كه گوشه اي افتاده بود ، پرت كردم .»

اشك از ديدگان پسر بچه سرازير شده بود . او به نقطه اي در ميان ماشينهاي پارك شده اشاره كرد و

گفت:

 « اون برادر منه . صندلي چرخدارش واژگون شده . برادرم به زمين افتاده و من نمي تونم بلندش كنم . »

پسرك هق هق كنان به مرد بهت زده گفت:«آيا شما به من كمك مي كني اون رو داخل صندلي

 چرخدارش بزارم ؟ برادرم صدمه ديده و من نمي تونم بلندش كنم. »

مرد جوان سعي كرد بغضش را فرو بخورد . او بي درنگ پسر بچه فلج را بلند كرد و داخل صندلي چرخدار

گذاشت . سپس با يك دستمال تميز ، زخمها و بريدگي هايش را پاك كرد . او با نگاهش به پسر بچه فلج

 گفت كه همه چيز روبه راه است . پسرك با لحني تشكر آميز به غريبه گفت :‌« خدا عوضتون بده . »

مرد به پسر بچه نگاه كرد كه صندلي چرخدار برادرش را در پياده رو به سمت جلو هل مي داد تا به خانه

بروند . او سلانه سلانه به سمت ماشين خودش برگشت . در ماشين تو رفته بود اما مرد هرگز به خودش

زحمت نداد كه آن را درست كند  . او گذاشت تا در ماشين همان طور باقي بماند تا با ديدنش اين پيام 

همواره در گوشش زنگ بزند كه : « در زندگي تان آنقدر تند نرويد كه كسي مجبور شود براي جلب توجه

شما ، آجر به سويتان پرتاب كند . »

خدا در روح ما نجوا مي كند و با قلب ما سخن مي گويد بعضي اوقات آنقدر وقت نداريم كه به حرفهايش

 گوش كنيم كه او مجبور مي شود آجر به سمت ما پرتاب كند . يك راه بيشتر پيش رو نداريم ؛ يا به نجوا

 گوش كنيم ، ... يا منتظر آجر باشيم . . .

 

 

سفر کرده

 

 

سفر کرده کجا رفتی؟

چرا تنها؟

نگفتی سخته دلتنگی؟

نگفتی زوده این رفتن؟

به دنبال چه پایانی خلاف جاده ایستادی؟

چرا تا عادتت کردم به فکر رفتن افتادی؟

چرا باید به تنهایی دوباره بی تو برگردم؟

کجای قصه بد بودم؟ (همه جاش!)

کجای قصه بد کردم؟ (همه جاش)

 

 

 

 

 

دست خدا

 

 

 

خدایا

دستم به آسمانت نمی رسد

اما تو که دستت به زمین می رسد

 

“بلندم کن “

 

 

 

 

 


خیانت

 

 

روزی خیانت به عشق گفت:دیدی؟من بر تو پیروز شده ام.


عشق پاسخی نداد.


خیانت بار دیگر حرفش را تکرار کرد.


ولی باز هم از عشق پاسخی نشنید.


خیانت با عصبانیت گفت:چرا جوابی نمی دهی؟


سپس با لحنی تمسخر آمیز گفت:انقدر بار شکست برایت


سنگین بوده است که حتی توان پاسخ هم نداری؟


عشق به آرامی پاسخ داد:تو پیروز نشده ای.


خیانت گفت:مگر به جز آن است که هر که تو آن را عاشق کرده ای


من به خیانت وا داشته ام؟


عشق گفت:آنان که عاشق خطابشانمی کنی بویی از من نبرده اند.


چرا که عاشقان هرگز مغلوب عشق نمی شوند

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

 

یلدا مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نامه

 

 

 

 

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم

تمبر و پاکت هم هست....

و یک عالمه حرف نگفته ....

کاش کسی، جایی منتظرم بود

 

 

 

 

 

قرار نبود

 

 

 

 

نمیدونم چی شد که اینجوری شد

نمیدونم چن روزه نیسی پیشم

اینا رو میگم که فقط بدونی دارم یواش یواش دیوونه میشم

تا کی به عشق دیدن دوباره ت تو کوچه ها خسته بشم،

بمیرم؟

تا کی باید دنبال تو بگردم؟

از کی باید سرغتو بگیرم؟

قرار نبود چشمای من خیس بشه

قرار نبود هر چی قرار، نیست بشه!

قرار نبود دیدنت آرزوم شه

قرار نبود که اینجوری تموم شه

یادت میاد ثانیه های آخر گفتی میرم اما میام به زودی؟

چشمامو بستم نبینی اشکمو

چشمامو وا کردمو رفته بودی!!!

قرار نبود منتظرت بمونم

قرار نبود بری و بر نگردی

قرار نبود چشمای من خیس بشه

قرار نبود هر چی قرار، نیست بشه!

قرار نبود دیدنت آرزوم شه

قرار نبود که اینجوری تموم شه

از اولش کنار من نبودی

آخرشم کار خودت رو کردی!!!

 

 

 

 

 

ناچار

 

 

 بچه که بودیم بستنی مان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم.

 


بزرگ شدیم... روحمان را گاز می زنند

 

بیهوده می خندیم.

 

 

 

 

 

خونه ی خالی

 

 

 

 

شکستم

 

 

 

 

 

 

اسیر

 

 

 

 

 

یاور من

 

 

 

 

تکرار غریبانه روزها

 

 

 

 

به گوشت میرسه روزی که بعد از تو چی شد حالم

چجوری گریه می کردم که از تو دست بر دارم

نشد گریه کنم پیشت

نخواستم بد شه رفتارم

نمیخواستم بفهمی تو که من طاقت نمیارم

دلم واسه خودم می سوخت برای قلب درگیرم

یه روز تو خنده هات گفتی:

 

تو میمونی و من میرم

 

سرم را گرم می کردم که از یادم بره این غم

ولی بازم شبا تا صبح تو رو تو خواب میدیدم

 

نمیدونستی اینا رو

چرا باید میفهمیدی؟

منو دیدی ولی یک بار ازم چیزی نپرسیدی

 

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

 

 

سرعت

 

 

 

فهمیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتاب به سوی داشتن

یک "زندگی خوب" حرکت میکنند که

از کنار آن رد میشوند!!!

 

 

 

 

 


با تو دیگه "هرگز" !!!

 

 

 

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم


سلام ای خنجر حرفای مردم


سلام ای آشنا با رنگ خونم


سلام ای دشمن زیبای جونم


بازم نامه می دم با سطر قرمز


آخه این بار شده من با تو هرگز


نمی خوام حالتو حتی بدونم


تعجب می کنی! آره همونم


همونی که زمونی قلبشو باخت


همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت


همونی که برات هر لحظه می مرد


که ذکر نامتو بی جون نمی برد


همونی که می گفتی نازنینم


بمیرم اما اشکاتو نبینم!


همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود


اگه زانو نمی زد غم باهاش بود


تعجب می کنی آره عجیبه


می خوام دور شم ازت خیلی غریبه؟


خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟


با این نامردیات بازم باهاتم ؟


برات کافی نبود حتی جوونیم؟


تموم شد آره گم شد مهربونیم!


دیگه بسه برام هر چی کشیدم


فریبی بود که من از تو ندیدم؟


دروغی هست نگفته مونده باشه ؟


کسی هست تو خیال تو نباشه ؟


عجب! حتی دریغ از یک محبت


دریغ از یک سر سوزن صداقت

 

دریغ از یک نگاه عاشقونه


دریغ از یک سلام بی بهونه


نه، نفرینت چرا ، این رسم ما نیست


مرام عاشقا دوز و کلک نیست!


گل کاکتوس   چرا اخمات تو هم شد؟


چیه توهین به ذات محترم شد ؟


من و عمری وفا و عشق و دوری


توی غربت صبوری و صبوری


تو و عشقی که پامال هوس شد


دلیل رفتنت با خار و خس شد


دیگه حرفی نمونده پس خداحافظ


دیگه هرگز نمیگم " بی تو هرگز

 

 

 

 

 

 

گرامیداشت تولد کورش بزرگ

 

 

 

 

 

 

سالروز تولد بزرگ مرد تاریخ جهان و پدر ایران

 

کورش بزرگ

 

گرامی باد

 

 

 

 

 

 

 

 

کودک

 

 

 

 

دلم به بهانه بچگی باز گریست!


بگذار دل بزرگ شود تا بداند همیشه هر چه که بخواهد نیست ...

 

 

 

 

 


پایان من

 

 

زندگی را گم کرده ام

خودم را

تو را

و خاطره هایی که در آن عطر یادت جاری بود

نمیدانم!

چیز زیادی یادم نمانده

گویی به دست باد سپرده ام هر آنچه را که نشانی از تو داشت

اکنون دیگر خیلی کاری از دستم بر نمی آید

خسته ام.

 

 

 

 

دیدن خدا

 

 

 

وقتی کسی رو که دوست داری از دست میدی دلت میشکنه

و اشکت میشه دم مشکت.

وقتی دل میشکنه خدا میاد پایین و دست به سرت میکشه و

نوازشت میکنه.

وقتی خدا نوازشت میکنه، آروم و کم حرف میشی و باهاش

حرف میزنی.

وقتی با خدا حرف میزنی همه نگات میکنن و فکر میکنن دیوونه

شدی!

نه! تو دیوونه نشدی

 

اونا خدا رو نمیبینن!!!

 

 

 

 

 

آبی آرام بلند

 

 

 

 

 

همه می پرسند


چیست در زمزمه ی مبهم آب؟


چیست در همهمه ی دلکش برگ؟


چیست در بازی آن ابر سپید؟


روی این آبی آرام بلند


که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال


چیست در خلوت خاموش کبوترها؟


چیست در کوشش بی حاصل موج؟


چیست در خنده ی جام؟


که تو چندین ساعت


مات و مبهوت به آن می نگری؟

 

 

- نه به ابر،


نه به آب،


نه به این آبی آرام بلند


نه به این خلوت خاموش کبوترها


نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم.

 

 

من مناجات درختان را هنگام سحر


رقص عطر گل یخ را با باد


نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه


صحبت چلچله ها را با صبح


نبض پاینده ی هستی را در گندم زار


گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل


همه را می شنوم،


می بینم


من به این جمله نمی اندیشم!

 

 

به تو می اندیشم


ای سراپا همه خوبی،


تک و تنها به تو می اندیشم.


همه وقت،


همه جا


من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.


تو بدان این را، تنها تو بدان!


تو بیا


تو بمان با من تنها تو بمان!

 

 

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب


من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند.


اینک این من که به پای تو در افتادم باز


ریسمانی کن از آن موی دراز،


تو بگیر!


تو ببند!


تو بخواه!

 

 

پاسخ چلچله ها را تو بگو!


قصه ی ابر و هوا را تو بخوان!


تو بمان با من، تنها تو بمان!

 

 

در دلِ ساغرِ هستی تو بجوش


من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست،


آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

 

 

 

 

 

بیهوده

 

 

 

امروز که نیستی

کسانی از کنارت عبور می کنند

کسانی در عکست خیره می شوند

کسانی من را می خوانند و می روند

کسانی از تو می پرسند

کسانی شک می کنند

و من

شکسته می شوم...

امروز که نیستی

بی دلیل شعر میخوانم

بی دلیل لباس می پوشم

بی دلیل روی صندلی می نشینم

بی دلیل نگاه می کنم

حوصله ام سر میرود

بی دلیل بیرون می روم

بی دلیل به خانه بر می گردم و

بی دلیل وبلاگ می نویسم...

من روان دائم يك دوست داشتن هستم

 

 

 

 

 

دل برای این زمونه

 

 

 

 

دل بی رحم در این زمانه به کار آید و بس

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

 

 

چه کنم با دل خویش؟!!!

 

 

 

 

نابینا

 

 

 

تو دنیا دو تا نابینا بیشتر نیست!

یکی تو

که هیچ وقت عشق منو ندیدی

یکی هم من

که کسی را جز تو ندیدم!!!

 

 

 

 

 

 

هنجار!!!

 

 

 

بره های این حوالی گرگ ها را می درند!

ماهی های شهر ما از کوسه هم وحشی ترند!

زاغ های بی صفت جای کبوتر می پرند

زنده ها هم آبروی مرده ها را می برند!!!

 

 

 

 

 

سر انجام، آرامش!

 

 

باغبانی پیرم که به غیر از گل ها از همه دلگیرم

کوله ام غرق غم است

آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند

عده ای کور و کرند

و گروهی پکرند!

دلم از اینهمه غم میگیرد

و

چه خوب است آدمی عاقبت می میرد!

 

 

 

 

 

رسم وفا

 

 

 

 

 

 

 

بی انصاف!!!

من برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت!

 

 

 

 

 

 

 

 

جواب

 

 

 

هر کی دلت رو شکست، صدا شو در نیار.

یه روز دلش میشکنه، صداش در میاد.

 

 

 

 

 

چه چاره کنم؟

 

 

 

بگو چه چاره کنم؟

صدای بغض تو می آید از کرانه ی دور

طنین هق هق من می رود به همره باد

نه در کلام تو یک واژه ی بلیغ سرور

نه در روایت من یک نشان ز گفته ی شاد

بگو چه چاره کنم؟

که من ز چنگ جدایی نمیشوم آزاد!!!

بگو چه چاره کنم؟

تو در سرای غمت خفته ای به شهر غریب

منم به خانه ی خود، در حصار تنهایی

نه در کویر خیالم امید دیدن تو

نه در خزان تنم قدرت شکیبایی

تو ای ملامت محض! چگونه پر بکشم؟

که در میان ما کوه ها

صحرا هاست

بیا ز دور بر احوال خویش گریه کنیم

 

چرا که فاصله ی ما به قدر دریا هاست........

 

 

 

 


تمنا

 

 

 

خسته ام، فردا نگاهت را برایم پست کن

 

یک بغل حال و هوایت را برایم پست کن

 

گوشم از آواز غمگین سکوت شب پر است

 

لطفا آن لحن صدایت را برایم پست کن

 

 

 

 

 

دیدار دو مغرور

 

 

نترس از هجوم حضورم، چیزی جز تنهایی نیست

ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

وای، در من تاب دوری نیست

 

ای در خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من

 

تنهای تنهایم

 

بگذار به دیدار تو بیایم...

 

 

 

 

 

 

 

پا بر جا

 

 

 

زانو نخواهم زد

حتی اگر آسمان کوتاه تر از قدم باشد.

 

 

 

 

حکم دل

 

 

بار آخر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !

بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !

با دلت ، دل حکم کن !

حکمِ دل :

هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا ما دلهایمان را رو کنیم ...

... ... دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ... پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .

این دلِ من !

رو بکن حالا دلت را !

دل نداری ؟!

بُر بزن اندیشه ات را ...

حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم......

 

 

 

 

 

 

باور

 

 

میگویند:

آنکه تو را باور دارد از آنکه تو را دوست دارد

یک قدم جلوتر

 

آنقدر باورت دارم که وقتی میگویی:

 

باران

 

خیس میشوم.

 

 

 

 

 

بهای عشق

 

 

چه کسی میگوید که گرانی شده است؟

دوره ی ارزانیست!

دل ربودن ارزان

دل شکستن ارزان

و دروغ از همه چیز ارزانتر!!!

قیمت عشق چقدر کم شده است

کمتر از آب روان

و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان!!!

 

 

 

 

بی مروت

 

 

سیب سرخی رابه من بخشید و رفت

ساقه ی سبز دلم را چید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت برعشق من خندید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت.‏‎..

 

 

 

 

نیست

 

 

 

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم:

آنکه باید باشد و نیست!!!

 

 

 

کار آدما

 

 

 

آدما کنارتن تا کی؟

 : تا وقتی که بهت نیاز دارن.

از پیشت میرن یه روزی. کدوم روز؟

 : وقتی کسی اومد به جات.

دوستت دارن تا چه موقع؟

 : تا موقعی که کسی رو برای دوست داشتن پیدا کنند!

میگن عاشقتن واسه همیشه نه.

تا وقتی که ن.بت بازی با تو تموم شه!

 

 

 

هر شب

 

 

 

تو را گم میکنم هر  روز و پیدا میکنم هر شب

بدین سان خواب را با تو زیبا میکنم هر شب

 

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا

چگونه با غرور خود مدارا میکنم هر شب

 

دلم فریاد میخواهد ولی در گوشه ای تنها

چه بی آزار با دیوار نجوا میکند هر شب

 

کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی؟

که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب

 

 

 

 

 

دنیای گرد

 

 

 

 

همدیگه رو دور میزنیم تا زودتر به مقصد برسیم غافل از اینکه

دنیا گرده و باز به هم میرسیم!!!

 

 

 

 

 

نا فرجام

 

 

چه سخت است اکنون را زیستن، بر مارپیچ نا پیدا

در تنهایی دویدن

نیافتن

نشستن

گریستن

و باز آغازیدن!

چه سخت است در حسرت دیروز و اندوه فردا ماندن!

 

 

 

 

 

شهر باران

 

 

 

منم مثل تو مات این قصه ام

تو هم مثل من این شبو دعوتی

درست تو همین ساعت و ثانیه سزاوار زیباترین رحمتی

تو این حس و حال عجیب و غریب دو تا بال میخوای که رو شونه ته!

تو از هر مسیری بری می رسی!

تو از هر دری بگذری خونه ته!!!

از این سفره ها معجزه دور نیست

ببین دست دنیا تو دست منه!!!!!!!

دعا میکنم تا اجابت بشه، دعا میکنم چون دلم روشنه

من از عشق بارون به دریا زدم

به بارون و به آسمون دعوتیم

چه مهمونی با شکوهی شده توی لحظه هایی که همصحبتیم

 

 

 

 

 

عسلبانو

 

 

 

 

 

کاش

 

 

 

 

 

 

 

کاش غصه تموم میشد

 

کاش گریه نمیکردم

 

من باعث و بانی شم

 

دنبال کی میگردم؟!

 

تقصیر خودم بودههر چی که سرم اومد

 

از هر چی که ترسیدم عینا به سرم اومد

 

تا حس منو دیدی احساس خطر کردی

 

تا رازمو فهمیدی دنیا رو خبر کردی

 

این حادثه ی تلخو از چشم تو میدیدم

 

تو روی تو دنیا بود، من پشت تو جنگیدم

 

تو روی تو دنیا بود، من پشت تو جنگیدم

 

تو روی تو دنیا بود، من پشت تو جنگیدم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

انکار

 

 

 

من برای یافتن گمشده ای آمده بودم.

او را یافتم

اما

او مرا انکار کرد!

 

 

 

 

 

احتیاط

 

 

اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،


آهسته رد شو.


غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...!

 

 

 

 

 

خودخواه

 

 

ما با دلمان هنوز مشكل داریم

صد سنگ بزرگ در مقابل داریم

معشوق خودش می بُرد و می دوزد

انگار نه انگار كه ما دل داریم !

 

 

 

 

9/9

 

 

 

 

 

 

امروز نهمین روز از نهمین ماه از ساله و تو یه همچین روزی

من با اون آشنا شدم.

 

یه وقتایی این روز رو با هم بودیم.

تا همین نهمین روز از نهمین ماه پارسال و این روز رو به هم

تبریک میگفتیم و با هم برای فردا قدم بر میداشتیم.

اما امسال من این روز رو نمیدونم باید چه کار کنم؟ امسال من

تنهام و واقعا نمیدونم چه کنم و اون نمیدونم با کی و چه روزی

رو جشن میگیره!

اون حرمت همه چیو زیر پا گذاشت و رفت. من هم شاید بی -

حرمتی کردم اما بی حرمتی من به حدی نبود که  اون  بخواد

ویرونم کنه و بره. من براش بد نکردم اما اون حتی نخواست 

بفهمه که من باهاش دنیایی ساختم و همه دار و ندارمه.

ندید که از همه چیز گذشتم تا به لبخندش برسم.

به من میگفت هیچ وقت نمیخوام اشکتو ببینم اما تنها کسی که

تونست اشک رو رو چشام جاودانه کنه خودش بود.

خلاصه شو بگم:

اون رفت اما من هنوز سر خونه مون هستم

هر چند ویرون شد!!!

عدد ۹ برامون یه عدد مقدس بود و من به یاد اون تقدسی که

هنوز تو دلمه فقط دعا میکنم که............

 

 

 

 

 

 

 

 

سراب

 

 

 

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار


جز دسترس به وصل اویم آرزو نبود


دادم در این هوس دل دیوانه را به باد


این جست و جو نبود!


هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس


گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم


بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار


مشتاق کیستم؟؟!!!!


پیشم نشست چون گل رویا و دیده گفت :


این است آن پری که ز من می نهفت رو


خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت


در خواب آرزو


هر سو مرا کشید پی خویش دربدر


این خوش پسند دیده زیباپرست من!


شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار


بگرفت دست من


و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان


در دورگاه دیده من جلوه می نمود


در وادی خیال مرا مست می دواند


وز خویش می ربود


از دور می فریفت دل تشنه مرا


چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود


وآنگه که پیش رفتم با شور و التهاب


دیدم سراب بود!!!!!!


بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز


می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟


کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟!


بنما کجاست او...

 

 

 

 



 

نگاه دیوانه

 

 

 

 

 

 

من نه عاشق بودم


ونه محتاج نگاهی که بلغزد برمن


من خودم بودم ویک حس غریب


که به صد عشق وهوس می ارزید


من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت


گرچه در حسرت گندم پوسید...


من خودم بودم وهر پنجره ای


که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود...


وخدامی داند


سادگی از ته دلبستگی ام پیدابود!


من نه عاشق بودم


و نه دلداده گیسوی بلند


من به دنبال نگاهی بودم


که مرا ازپس دیوانگی ام می فهمید!

 

 

 

 

 

خورشید من

 

 

 

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر

 

اندوه که خورشید شدی وقت غروب!!!

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر!!!

 

 

 

 


اتفاق این روزهای زندگی من

 

 

 

دیگر نه از حادثه خبر است

نه از اعجاز چشمان آشنا.

 

از دلتنگی ها هم که بگذریم

تنهایی

تنها اتفاق این روز های من است.

 

 

 

 

 

 

 


انتقام خدا

 

 

آدم سیب را خورد و به خدا خیانت کرد!

خدا هم درد را آفرید

بغض را آفرید

تنهایی را آفرید

آما راضی نشد

قدری تامل کرد

آنگاه عشق را آفرید و نفس راحتی کشید.

انقامش را گرفته بود از آدم!!!

 

 

 

 

 

 

 

می خورم!!!

 

 

خدا پرسید: می خورید یا می برید؟

و من جواب دادم: می خورم!

 

 

چه می دانستم لذت ها را می خورند و حسرت ها را می برند!!!

 

 

 

 

 

 

یک آرزو

 

 

 

 

 

خدا با من است

 

 

 

مدعی خواست که از بیخ زند ریشه ی من

 

و ندانست که خدا بود در اندیشه من!!!

 

 

 

 

 

سبب اندوه من

 

 

 

یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم: برای آنکه باید باشد و نیست.

 

 

 

 

 

 

غریبه

 

 

دوباره چشم های تو غریبی می کند با من

و ناز دست های تو غریبی می کند با من

شبی با لهجه ای شیرین صدا کردی مرا، فرهاد!

صدای آشنای تو غریبی می کند با من

شفای دردهایم دست های مهربانت بود

چرا دست های تو غریبی می کند با من؟

همیشه شعر های من ردیف شعرهایت بود

و حالا شعر های تو غریبی می کند با من

به دنبال تو میگردد نگاه ابریم اما

دوباره رد پای تو غریبی می کند با من

 

 

 

 

 

جمله انرژي زا از آنتوني رابينز !!

 

 

 
 
یک به مردم بیش از آنچه انتظار دارند بدهید و این کار را با شادمانی انجام دهید .

دو با مرد یا زنی ازدواج کنید که عاشق صحبت کردن با او هستید. برای اینکه وقتی پیرتر می شوید ، مهارتهای مکالمه ای مثل دیگر مهارتها خیلی مهم میشوند .

سه همه ی آنچه را که می شنوید باور نکنید، همه ی آنچه را که دارید خرج نکنید و یا همانقدر که می خواهید نخوابید .

چهار وقتی می گویید "دوستت دارم" منظورتان همین باشد .

پنج وقتی می گویید "متاسفم" به چشمان شخص مقابل نگاه کنید .
 
 
 
 
 
 

تنها میمانی

 

 

 

 

کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا

چه می دانی تو از دیروز چه می دانم من از فردا

همین یک لحظه را دریاب که فردا میشوی

 

تنها

 

 

 

 

 

خلوت من

 

 

 

 

 

 

 

خیانت

 

 

سرت تو جادوی کی گرم شد؟

 

همون شب که من رو فراموش کرد!!!

 

تو آغوش کی دست و پا میزنی؟

 

چراغ اطاقو کی خاموش کرد؟

 

کی از شعله ی بوسه هات گرم شد (البته شعله ای تو بوسه هات نذاشتم بمونه)

 

بگو با کی بودی شبو؟ لعنتی

 

 بگو قیمت ناله هات چند بود؟

 

نفسها تو دادی به چه قیمتی؟

 

 

دارم میرم از زندگیت تا ابد، دیگه فکر دیدارتم سختمه

 

بذار باورم شه یه کابوسه که لباس یکی دیگه رو تختمه

 

 

تو حتی به یادم نبودی ببینی خیانت تو رو تا کجا پست کرد

 

همون عطری که عاشقش بودمو یکی دیگه رو جای من مست کرد

 

بگو تا کجاها تو رو بو کشید؟

 

کی از جسم بی حال تو سیر شد؟

 

چجوری بهش زل زدی با هوس؟

 

که خوابم به این خوبی تعبیر شد........!!!

 

 

خدا حافظ ای خونه ی پر گناه

 

خدا حافظ ای لحظه های سیاه

 

نمیدونم اینکه ازت میگذرم دلیلش چیه؟

 

عشق یا اشتباه

 

 

 

 

 

 

 

البته بدنت به این خوشگلی نبود

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

نمیترسم اگه گاهی دعاهامون بی اثر میشه

 

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیکتر میشه

 

 

 

 

 

 

بی بازگشت

 

 

 

 

زمان تکرار نخواهد شد

و من آرزوهای گمشده ام را کجا جستجو کنم؟

زمان تکرار نخواهد شد و من قلب شیشه ایم را در میان کدام غار سنگی پنهان کنم؟

اینک منم و خاطراتی چون رویاهای دور دست

و

دست نیافتنی

و لحظه هایی که بی شتاب از برابرم میگذرند

و من هر شب

مفهوم این درد را برای ستارگان بازگو میکنم

 

وای بر من اگر شبی ابر جلوی ستاره ها را بگیرد!!!

 

 

  

 

 

 

 

 

تاوان آرامش

 

 

 

گاه برای رسیدن به آرامش باید گریست

آنگاه است که تبسمی میهمان لبانت میشود

که

زیباترین رنگین کمان است

 

 

پس از باران

 

 

 

 

 

 

تنهایی من

 

 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من دیده ی بارانیم را حی نکرد

در میان آشنایان هیچ کس غربت و حیرانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی گریه ی طوفانیم را حس نکرد

آنکه در آغاز راهم مانده بود، لحظه ی پایانیم را حس نکرد

 

 

 

 

 

رویای تو کافیست

 

 

 

 

 

دلخوشم با غزلی تازه، همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست!!!

-قانعم، بیشتر از این چه خواهم از تو؟-

گاه گاهی که کنارت بشینم، کافیست

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را در خواب ببینم کافیست..........