چه قدر خوبه امید بدیم به هم حتی به دروغ
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود
روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟
- نه
- مطمئنی ؟
- نه
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا ؟ - چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛
عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ساعت 2:30 توسط بی قرار
|
تو یه تاک قد کشیده