درد
جشنى كه مثل زندگى مان گريه آور بود
تبریکِ تلخى كه برات از هيچ كمتر بود
اين چند خط با گريه روبان خورد, اين هديه
تقديم به "درد"ى كه مَرد و بى امان شررر بود
جشنى كه مثل زندگى مان گريه آور بود
تبریکِ تلخى كه برات از هيچ كمتر بود
اين چند خط با گريه روبان خورد, اين هديه
تقديم به "درد"ى كه مَرد و بى امان شررر بود
شب تا سحر من بودم و لالای باران
اما نمیدانم چرا خوابم نمی برد!
غوغای پندارم نمی مرد...
غمگین و دلسرد
روحم همه رنج
جانم همه درد...
آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد
چشمان تبدارم نمی خفت
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت...
- آزاد و وحشی - باد شبگرد
از بوی میخکهای باران خورده سرمست
سر می کشید از بام و از در
گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ
گاهی شراب خنده اش میکرد فریاد
گه پای می کوبید روی دامن کوه
گه دست می افشاند روی سینه دشت
آسوده می خندید و می رقصید و می گشت...
شب تا سحر من بودم و لالای باران
افسانه گوی ناودان افسانه می گفت:
" پا روی دل بگذار و بگذر ...
بگذار و بگذر ..
سی سال از عمرت گذشته ست
زنگار غم بر روی رخسارت نشسته ست
خار ندامت در دل تنگت شکسته ست
خود را چنین آسان چرا کردی فراموش؟
تنهای تنها... خاموش خاموش ؟
دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی!
دیگر نمی گویی حدیث مهربانی..
دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی...
دست زمان نای تو بسته ست...
روح تو خسته ست!
تارت گسسته ست...
این دل که میلرزد میان سینه تو
این دل که دریای وفا و مهربانی ست
این دل که جز با مهربانی آشنا نیست
این دل ، دل تو، دشمن توست!
زهرش شراب جام رگهای تن توست.
این مهربانیها هلاکت میکند
از دل حذر کن!
از این محبتهای بی حاصل حذر کن!
یا در کنار زندگی، ترک هنر کن!
یا با هنر، از زندگی صرف نظر کن!
پا روی دل بگذار و بگذر ...
بگذار و بگذر...
شب تا سحر من بودم و لالای باران...
چشمان تبدارم نمی خفت...
او همچنان افسانه می گفت...
تا بپيوندد به دريا، کوه را تنها گذاشت
رود رفت اما مسير رفتنش را جا گذاشت
هيچ وصلي بي جدايي نيست اين را گفت و رود؛
ديده گلگون کرد و سر بر دامن صحرا گذاشت
هر که ويران کرد ويران شد در اين آتش سرا
هيزم اول پايه ي سوزاندن خود را گذاشت
اعتبار سربلندي در فروتن بودن است
چشمه شد فواره وقتي بر سر خود پا گذاشت
موج راز سر به مُهري را به دنيا گفت و رفت
با صدف هايي که بين ساحل و دريا گذاشت
پایان راه آنجاست که تو از رفتن باز بمانی

چیه چیزی شده ؟ چرا ساکتی ؟
دوست داری من نباشم تا کنارت باشه کی ؟
شنیدم از من دلسرد شدی به تازگی
شادیهاتو تقسیم میکنی با یکی ..؟!
دیگه که دوسش داری و تو روش حساسی ..
روش داری عقاید خیلی شیک و وسواسی..
اینقده اونو میخوای که اگه با اون بودی و منو اتفاقی جایی دیدی نشناسی ..
گفتم غرورمم زیر پاهات بذار له بشه
رفتی نذاشتی حتی دوستیمون به سال بکشه
تو عین نداریا واسه تو هر کاری
کردم و بی معرفت نیومد یه بار به
چشت
هرچی راجع بهت فکر میکردم شد نقش بر آب .. آواره آمارت بدجور همه جا پخشه الان
کاری کردی که حتی زندگی سخته شه برام .. بگو بینم کی تو زندگیت پر نقشه الان ؟
اونم مثل منه و تعصب داره رو تو ؟
دوست داره همه جوره حفظ کنه
آبروتو ؟
مثل من حاضره با دنیاهم عوض نکنه حتی یه دونه از اون تاره موتو ؟
یا که بر عکس نسبت به تو بی ارزشه ؟
بگو چی کم گذاشتم واسه تو این رسمشه ؟ !
که جواب خوبیمو بدی با بدیات…
مگه نمیگفتی فرق کردی با قدیمات ؟!!
چه خوش خیالم به فکر اینکه دوباره تو بهم زنگ میزنی شبا تا صبح بیدارم ..
عیب نداره تو این شبا که واسه ما سخته خواب
تو با خیال راحتت بگیر تخت بخواب
نگران منم نباش و آروم یواش .. چشماتو ببند بودن از ما داغون تراش
که حالا همه چی رو سپردم به دست فراموشی
خوب میدونم که حالا با کس دیگه هم آغوشی
اینا رو میبینم و میسازم بازم با غمتو
اینو بدون یه روزی میگیره آهم دامنتو
آخه تا من یادمه تو با راحتی ..منو تنها گذاشتی تو اوج ناراحتی
کاری کردی که به یه فکر خراب رسیدم .. فکر کثیفمو حتی تا خلاف کشیدم
وقتی میدیدم نیستی اما یادت اینجاست وقتی نمیشد من و تو با هم ما بشیم باز
هنوزم بوی عطرت چندتا دونه ی مشکی از اون موی لختت
روی تخته .. تختی کسی که همیشه میشدی روش تو بفلم ولو
تو که رفتی .. نمیشکوندی اقلا دلو
با زخم زبونت ..
رسم زمونه اینه رابطه هایی که به هم وصله نمونه
خیلی خوب دیگه همه چی بسه تمومه هر چی خدا بخواد همه چی دسته همونه
ولی بدون تو هم یه کم نه آخرشی
منه ساده رو بگو ساختم با همه چی
نمیخوام سر صحبت الکی هی بی مورد باشه
اصلا تو خوبی هر چی تو میگی باشه ..
دیگه اسمتم تو زندگیم باشه نحصه(اینو من نمیگم)
هر بلاییم سرم آوردی ناز شصتت