می‌دانم

حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما يک‌طوری غريب

 يک طوری ساده و دور

وابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم.

 

 

آن روز

همان روز که آفتاب بالا آمده بود

دفتر مشق ما

هنوز خوابِ عصر جمعه را می‌ديد.

ما از اولِ کتاب و کبوتر

تا ترانه‌ی دلنشين پريا

ری‌را و دريا را دوست می‌داشتيم.

 

 

ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ی آب نخواهم گرفت

 ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت

 ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت

ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،

نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،

ديگر نه بُن‌بستِ باد و

نه بلندای ديوارِ بی‌سوال ...!

من، همين منِ ساده ... باور کن

 برای يکبار برخاستن هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.

 

 

ديگر می‌دانم

 نشانی‌ها همه دُرُست! کوچه همان کوچه‌ی قديمی و

کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،

خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!

 

 

ها ری‌را، می‌دانم

حالا می‌دانم همه‌ی ما جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.

 گريه در گريه، خنده به شوق،

 نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!

در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،

جای تو خالی