بدون شرح

 

 

 

یاد دارم از دبستان در کتاب درس

اول صحبت نان بود و آب

 

 

آنچه را در خردسالی خوانده ایم

همچنان در جستجویش مانده ایم..........

 

 

 

 

 

تنها

 

 

بس که در تدبیر فردا مانده ایم

اما چه تنها مانده ایم!

در کلاس جمع و تفریق زمان، عاشق جمعیم و تنها مانده ایم!

 

 

 

 

 

مردم ریا

 

 

 

در حیرتم از مرام این مردم پست



این طایفه ی زنده کش و مرده پرست



تا هست به خاری بکشندش ز جفا



تا مُرد به عزت ببرندش سر دست “

 

 

 

خاطره ی کور

 

 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن خراب شده گذشتم...

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

 

 

بی وفایی او بینوایی من

 

 

 

چنان زد آتشم با بی وفایی که بیزارم دگر از آشنایی

ز هر بیگانه ای بیگانه تر شد میان ما خدایا کن خدایی

مرا چون ناشناسان دید و بگذشت که با من کرده این بی اعتنایی؟

چه کردم کاینچنین بگریخت از من؟! چه ناموزون زد آهنگ جدایی !

بر او دل بستم و شد خصم جانم روا بر من نبود این ناروایی

 

نمی دانند قدر یکدلی را گرفتاران درد خودنمایی

 

کشیدم آنچه از دست دلم بود زمن یارب بگیر این باصفایی

همان بهتر که روز و شب از او دوربسوزم با نوای بی نوایی

 

 

 

 

 

قاصدک

 

 

 

قاصدک!

هان چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما اما !گرد بام و در من بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری و دیاری ... باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که تو را منتظرند

 

قاصدک!

در دل من همه کورند و کرند!

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید: که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب!

قاصدک!

ابرهای همه عالم روز و شب در دلم می گریند...

 

 

 

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

 

 

 

 

 

آمد و رفت!!!

 

 

آمد و بر صفحه قلبم نوشت تردید و رفت


نسخه ای از جنس دلتنگی شب پیچید و رفت


هر چه گفتم رفتنش را هیچکس باور نکرد


زندگی را از درخت آرزویم چید و رفت


شاخه ی گل را گرفت و با غمی بوئید و رفت


چشم در چشمش برایش گریه میکردم ولی


او فقط بر اشکهای ساکتم خندید و رفت

 

 

 

 

میشود قلب مرا عفو کنید؟

 

  

خسته ام می فهمید ؟!


خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن


خسته از منحنی بودن و عشق


خسته از حس غریبانه این تنهایی



به خدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت


به خدا خسته ام از اینهمه
لبخند دروغ


به خدا خسته ام از حادثه ی صاعقه بودن در باد


 

 

 

 

 

سو, استفاده

 

 

 

تا اینجا رسوندمت اما خوب خودم به از تو بالاتر رسیدم!!! حد اقل رو شرفم پا نذاشتم

 

 

 

تو  یه  تاک  قد کشیده

پا گرفتی روی سـینـه ام

واسه پا گرفتن تو

عمریــه که من زمیـنـم

راز قد کشیدن تو

عمریه دارم مـیـبـیـنـم

داری مـیرسی به خورشـیـد

ولی مـن بـازم هـمـیــنم

میزن چوب زیر ساقت

واسه لحظه های رستن

ریختن آب زیر پاهات

هی من و شستن و شستن

توی سرما و تو گرما

واسه تـو نـجـاتـم عمری

تـو هـجـوم بـاد وحـشی

سـپـر بلاتـم عمـری

آدمـــا هـجـوم آوردن

بـرگ هـای سـبـز تـو بردن

توی پاییز و زمستون

ساق تو به من سپردن

سنگینیت رو سینه ی من

سایـتـم نـصـیـب مـردم

مـیــوه هــاتم آخـر سر

که میشن قسمت هر خم

نه دیگه پا میشم اینبار

خالی از هر شک و تردید

میرم اون بالاها مغرور تا بشینم جای خورشید

تن به سایه هـا نـمـیـدم

بســه هر چی سخـتـی دیــدم

انقدر زجر کشیدم

تا به آرزوم رسیدم

بزار آدمـهـــا بدونن

مـیـشــه بـیـهــوده نپوسـیـد

میشه خورشید شد و تابید

میشه آسمونو بوسید

 

 

 

 

 

پرستش

 

 

 

ای شب، به پاس صحبت دیرین خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم، که از تو بجز ناله برنخواست!

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم؟

ای روشنان عالم بالا، ستاره ها!

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید

یا جان من ز من بستانید بی درنگ

یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

آری، مگر خدا به دل اندازدش، که من

زین آه و ناله راه به جایی نمی برم

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من، همه ، چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

اما - اگر خدا بخواهد - عمر دیگری!

دوباره سیب بچین حوا!

من خسته ام

بگذار از زمین هم بیرونمان کنند!

روزگاریست که شیطان فریاد میزند :

آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد!

 

 

 

 

در مسیر باد

 

 

همچون درختی تنها، در مسیر باد ایستاده ام


رهگذران می آیند و برای خود می نویسند


یادگاری برای دلهاشان!


ایستاده ام هنوز


سرسخت


در مسیر باد


دلم پر از اندوه

 

 

 

 

 

 

 


آهنگ جدید و زیبای معین طیبی به نام دل من ,

 

 


( آهنگ : معین طیبی / ترانه : حمید فریزند / تنظیم : F-Shut )
 
 


آهنگ جدید و زیبای معین طیبی به نام دل من
 
 
 

برای دانلود آدرس بالا را روی مرورگر کپی کنید و اینتر را بزنید


 

 

 

به این هم اعتقاد دارم

 

 

 

تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است

 

 

 

 

 

 

حیف که نفهمیدی

 

 

 

اگر "او" برای "تو" ساخته شده "من" برای "تو" ویران شده ام...

 

 

 

 

ویرانی من

 

 

 

 

 

تو رفتي...


پشت سر اما،


نگاه من،


صداي بي صداي من،


و آن حس لطيف نقره اي رنگم،


چه آرام و غريب و سرد پر پر شد.......

 

 

 

 

 

 

جای تو

 

 

 

 

 

چه خوش خیال است ،

فاصله را میگویم ،

به خیالش تو را از من دور کرده

نمیداند

جای تو امن است ،

اینجا ...

در میان دل من.

 

 

 

 

 

چنگ و شراب

 

 

 

 

 

دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد

خدایا دلم سنگ نیست، مرا عشق او چنگ اندوه ساخت

که جز غم در این چنگ آهنگ نیست

به لب جز سرود امیدم نبود

مرا بانگ این چنگ خاموش کرد

چنان دل به اهنگ او خو گرفت، که آهنگ خود را فراموش کرد

نمیدانم این چنگ سرنوشت چه میخواهد از جان فرسوده ام

کجا می کشانندم این نغمه ها که یکدم نخواهند آسوده ام

دل از این جهان برگرفتم- دریغ- هنوزم به جان آتش عشق اوست

در این واپسین لحظه زندگی هنوزم در این سینه یک آرزوست

دلم کرده امشب هوای شراب، شرابی که از جان برآرد خروش

شرابی که بینم در آن رقص مرگ

شرابی که هرگز نیایم به هوش

مگر وارهم از غم عشق او

مگر نشنوم بانگ این چنگ را

همه زندگی نغمه ماتم است، نمی خواهم این ناخوش آهنگ را ...

 

 

 

 

 

طعم شکست

 

 

 

 

 

من همان شوق عجیبم ، همان لرزش دست

من همان وسوسه عشق تو و طعم شکست

من فراموش شده ی شهر و دیاری ملعون

شادی ناب مرا برد شبی عشق و جنون

من همان زائره کوچک شهر غم عشق

دامنم سوخت شبی آتش سوزنده

من همان ملعبه کوچک آن چرخ و فلک

دست بازیچه بازی بد تیر و فلک

من همان همنفس باد و خزان و شب هجر

ظلم هجران چه سبب بود امان از شب هجر

من همان همدم ظلمت ، تو همان همدم نور

کی شود کور کند چشم تورا روشن نور

من همان گمشده فریاد همان لمس سکوت

خوب دانم که برد عمر مرا دست حبوط

من پریشان شده دست تو و خواهش باد

مرگ بر هرچه پلیدی و تباهی و عناد

من و شیدایی و عشق بی سرانجام تو بس

به من از عشق بگو ، نه طعم کال یک هوس
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

یار بی وفا

 

 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

 

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

 

نامه ای تا دل من شاد کند

 

خود ندانم چه خطائی کردم

 

که ز من رشته الفت بگسست

 

در دلش جائی اگر بود مرا

 

پس چرا دیده ز دیدارم بست

 

هر کجا می نگرم، باز هم اوست

 

که بچشمان ترم خیره شده

 

درد عشقست که با حسرت و سوز

 

بر دل پر شررم چیره شده

 

گفتم از دیده چو دورش سازم

 

بی گمان زودتر از دل برود

 

مرگ باید که مرا دریابد

 

ورنه دردیست که مشکل برود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تو رفتی

 

 

 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم ...

 

امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز ...

 

با غم نبودنت وسکوتی سنگین

 

و من شتابان در پی زمان بی هدف

 

فقط می روم ... فقط می دوم ...

 

یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان وسرما !

 

گرمی مهر تو را می خواهند

 

غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند !

 

میان کوچه های تاریک و غربت تنهایی ...

 

صدای قدم هایت را می شنوم

 

اما تو نیستی ...

 

فقط صدای مبهم

 

قول داده بودی که تنهایم نگذاری

 

همیشه با من باشی حتی اگر نبودی ...

 

یادت هست ؟؟؟

 

و رفتی وخورشید را هم بردی

 

و من در این کوچه های تنگ و باریک

 

سر گردانم ومنتظر ...

 

منتظر...

 

برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم

 

و امروز به پایان دفتر زندگی ام نزدیک تر هستم ... !!!

 

 گاه می اندیشم

 

کاش همنشین لحظه های بی قراریم

 

کسی جز تو نبود...!!!!

 

 

 

 

 

 

 

برگه ها بالا

 

 

 

 

 

امروز

 

 

 

امروز دوباره متولد شدم...

چشمانم باز است !

مي بينم:

يعني من ميدانم ساعت 20و2دقيقه بامداد است...

زمین را اينگونه ديدن چه زيباست...

 

من

 در آغوش دختر جواني هستم که به او پرستار ميگويند...

طفلکي مي خندد نمي داند به او نظر دارم...

 

مرا سپرد به مادرم   مادرم        مادرم

مادر شد ولي تنهاست هنوز هم تنهاست.

به پدر تبريک مي گويند و او شادی خود را نشان میدهد...

مادر سکوت کرده است!

چرا؟

نه ، اینکه نخواهد نتواند  که بخند د...

 

و مرا بازهم درآغوش مي گيرد.

 دختر جوان

دستبند شناسائي را براي بار چندم به مچ دستم مي بند ند...

غافل ازاينکه من  ،   بازهم گم ميکنم مرا!

 

گفته بودم :

به دنياي شلوغ آدمهاعادت نخواهم کرد...

در خيابان راه نخواهم رفت...

دست دوستي نخواهم داد...

پول را لمس نمي کنم...

نه  

هيچ وقت من را نميفروشم!

 

 

 

 

 

بابا ایول داری

 

 

 

دمت گرم

 

خوب منو تو این خونه تنهام گذاشتی

 

 

خیلی وقته گذاشتی و رفتی

 

تو منو تنها گذاشتی. میفهمی ینی چی؟

 

خیلی وقته دلم داره میسوزه. تو چطور آدمی بودی و من نفهمیدم!!!

 

تو اون کسی بودی که دلم رو به آتش کشیدی و من هنوز به عهدم وفادارم

 

تو اون کسی بودی که روی دلم داغ گذاشتی و تونستی تنهام بذاری

 

تو تونستی بهم خیانت کنی ولی من هنوز همینجام

 

همینجا خونه ی آخرمه، منتظر میمونم

 

یا بر میگردی

 

یا میمیرم

 

همیشه همینجام

 

منتظر

 

 

 

 

 

 

عمر

 

 

زندگی کردن من، مردن تدریجی بود

 

آنچه جان کند دلم

 

عمر حسابش کردم!

 

 

 

 

 

باور تلخ

 

 

آری، عمری گذشت تا باورمان شد

آنچه را که باد میبرد

ما بودیم

نه خاطرات ما....

 

 

 

 

 

 

خوشبختی

 

 

 

لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم

 

غافل از اینکه خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم.

 

 

 

 

 

 

 

راحت باش

 

 

احتیاط لازم نیست


شکستنی ها شکست


هر جور مایلید حمل کنید...!

 

 

 

 

 

سرنوشت دل

 

 

 

 

زخم شدم، شیشه به زخمم نشست

 

شیشه شدم سنگ دلم را شکست

 

یا رب اگر سنگ شوم لحظه ای

 

بر دل این سنگ چه خواهد گذشت!!!

 

 

 

 

 

شوخی

 

 

 

خواب اصحاب کهف یک شوخیست

 

در سرزمین ما یک روز بخوابی، تو را فراموش میکنند!!!

 

 

 

 

 

سفره ی غصه

 

 

 

دلتنگ که شدی بیا پیش من

 

"کمی غصه هست" با هم میخوریم!!!

 

 

 

 

 

دیوار

 
 
 
گاهی باید به دور خود

یک دیوار تنهایی کشید

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی

بلکه برای اینکه ببینی

برای چه کسانی اهمیت داری

که این دیوار را بشکنند !!!
 
 

 
 
 
 

بی خبر

 

 

 

نا امیدانه زدم تکیه به دیوار زحسرت        نا امیدی نکشیدی که بدونی چه کشیدم

 

 

 

 

 

 

 

گمشده

 

 

 

من برای یافتن گمشده ای آمده بودم

او را یافتم

اما او مرا انکار کرد.........

 

 

 

 

 

 

واهمه

 

 

 

 

 

دروغ

 

 

 

 

 

 

هنوز......

 

 

هنوز

 

 

 

 

 

 

 

تنهایی

 

 

 

 

 

 

 

تولدم مبارک!!!

 

 

 

 

 

 

تصویر

 

 

 

شب بدنبال روز

روز آواره ی شب، لحظه های تو خالی

فصل های پی در پی، سالهای پوشالی

عمر های بی حاصل

 

ای مهربان من! اینک چهار فصل دیریست رفته اند

پس در کدام روز در قاب خاطرم تصویر میشوی؟

 

 

 

 

 

سنگ و شیشه

 

 

 

زخم شدم شیشه به زخمم نشست

 

شیشه شدم سنگ دلم را شکست

 

یا رب اگر سنگ شوم لحظه ای

 

بر دل این سنگ چه خواهد گذشت!

 

 

 

فراموش

 

 

 

خواب اصحاب کهف یک شوخی بود

 

در سرزمین ما یک روز بخوابی

 

تو را از یاد میبرند

 

 

 

never cry...



...never cry for the person who hurts 

,just smile and say 

thanks giving me for a chance to find someone better than you


 

بله زحمتشو من کشیدم

حالا دنبال یکی دیگه س

اینه مرامت.

 

 

گفتگو

 

 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی

گفتی : تو فرهـادی مگر؟

 

گفتم : خرابت می شـوم

گفتی : تو آبـادی مگـر؟

 

گفتم : ندادی دل به من

گفتی : تو جان دادی مگر؟

 

گفتم : ز کـویت مـی روم

گفتی :تو آزادی مگـر؟

 

گفتم : فراموشم مکن

گفتی : تو در یادی مگر؟

 

 

شیراز خراب

 

 

 

خوشا شیراز و وصف بی مثالش

دگر بگسسته از هم پود و تارش

 

 

 

 

بی وفا

 

 

 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

 

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

 

نامه ای تا دل من شاد کند

 

خود ندانم چه خطائی کردم

 

که ز من رشته الفت بگسست

 

در دلش جائی اگر بود مرا

 

پس چرا دیده ز دیدارم بست

 

هر کجا می نگرم، باز هم اوست

 

که بچشمان ترم خیره شده

 

درد عشقست که با حسرت و سوز

 

بر دل پر شررم چیره شده

 

گفتم از دیده چو دورش سازم

 

بی گمان زودتر از دل برود

 

مرگ باید که مرا دریابد

 

ورنه دردیست که مشکل برود

 

 

 

 

 

خیالت تخت!!!

 

 

 
 
 
 
 

انتظار

 

 


گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم.
 

منت عشق از نگاه پر شرابت می کشم.
 

ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم.
 

تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم.


 

میلاد من

 

 

شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است

اما

گویا سپری شد، بی آنکه بدانم

آتش شمع چندمین سال زندگی ام را

                                                     به خاموشی سپردم

 

 

 

 

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

 

 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 

 

 

 

 


زیباترین قلب

 

 

 

 

 

مرد جواني وسط شهري ايستاده بود وادعا مي کرد که زيباترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او براستي زيباترين قلبي است که تاکنون ديده اند.
 مرد جوان در کمال افتخار، با صداي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: «اما قلب توبه زيايي قلب من نيست.»
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمت هايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاي تکه هاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد. در بعضي نقاط  شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرد و با خنده گفت: «توحتما شوخي مي کني... قلبت را با قلب من مقايسه کن. قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.»
پيرمرد گفت: «درست است. قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم.مي داني، هر کدام از اين زخمها نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام.
 گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که ياد آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي از وقت ها قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اين ها همين شيارهاي عمیق هستند. گرچه درد آورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که روزی آنها هم بازگردند واین شیارهای عمیق را با تکه هایی که من در انتظارش بوده ام پر کنند... حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟»
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود، به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.
 پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود.
عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود .
 
بیا دوست من ! بیا دعا کنیم که باران بیاید ... شاید قلبی تشنه ی یک باران است ...


 




 

 

 

نفرین

 

 

 

 

 

خدا ازت نگذره

 

 

 

 

 

عمر تلف شده

 

 

 

سخت ترین فعلی که برایت به سادگی صرف کردم

 

عمرم بود

 

 

 

 

 

آهنگ جدید و بسیار زیبای مصطفی مقدم به نام پایان راه

 

 



l تنظیم کننده : الیاس شیرزاد – ترانه سرا و آهنگساز : سهیل جامی

 

دانلود آهنگ پایان راه از مصطفی مقدم

 

 

برای دانلود کلیک کنید

 

 


 

یک پیروزی دیگه

 

 

من یک قدم دیگه دارم برای یه انتقام دیگه از توی کثافت

اونم اینبار رفتم شیراز خبرش بهت میرسه

 

خاک تو سرتون با اینکه بهتون از قبل هشدار هم میدم و

خوش غیرتا عرضه ندارن هیچ گهی بخورن

ک.......ر تو ک..........س اوناشون.

جونمو برا انتقام ازت گذاشتم و تا آخرش هر جا باشه میرم.

 

 

 

 

زندگی

 

 

 

 

 

میزی برای کار


کاری برای تخت


تختی برای خواب


خوابی برای جان


جانی برای مرگ


 

مرگی برای یاد


 

یادی برای سنگ


 

این بود زندگی.........!!!

 

 

 

 

 

 

آه من

 

 

آهم که هزار شعله در بر دارد

صد سلسله کوه را ز جا بر دارد

من رعدم و می‌ترسم اگر آه کشم

سرتاسرِ آسمان ترک بر دارد . . .

 

 

 

پرسشهای تو

 

 

 

 

پرسیده بودی ؛ در شهرهای دور ، آدم ها ، تنها می شوند ؟

پرسیده بودی ؛ مردمان حوالی تو ، گریه را می فهمند ؟

پرسیده بودی ؛ هنوز غروب به خط و خاطره می پیوندد ؟

پرسیده بودی ؛ در شهرهای دور ، آدم ها ، تنها می شوند ؟

پرسیده بودی ؛ مردمان حوالی تو ، گریه را می فهمند ؟

پرسیده بودی ؛ هنوز غروب به خط و خاطره می پیوندد ؟

پرسیده بودی ؛ هنوز ، خدا در ایوان خانه ات،پرسه می زند ؟

پرسیده بودی ؛ قرآن را هنوز در شب های یلدا ، مرور می کنی ؟

پرسیده بودی ؛ ...

.

... و من نگاه می کنم ...

.

پرسیده بودی : چرا شعر نمی گویی ؛ نامه نمی نویسی ؛ بغض نمی کنی ؟

پرسیده بودی : چرا آن عاشقانه ها را در صندوق سکوت گذاشته ای ؟

پرسیده بودی : چرا خودت نیستی ؟

پرسیده بودی : حال ات چه طور است ؟ بهار ، برای تو سبز بود ؟

پرسیده بودی : آدم های آن حوالی ، بارانی اند ؟ چتر خریده ای ؟

پرسیده بودی : چرا ذهن پنجره ات ، خیس است ؟ گرفته ای ؛ خبری شده ؟

پرسیده بودی : چرا اخم می کنی ؟ عبور خنده های ات کجاست ؟

.

من نگاه می کنم ...

ـ « گاهی چه قدر خندیدن ؛ دشوار می شود ! »

و در نهانی ترین اخم های هر انسانی ، چیزی نهفته است که او را به سرشارترین رازهای نگفته اش ، پیوند می زند

 

 

 

 

حالش خوبه

 

 

 

چقدر سخته همه سراغ کسی رو ازت میگیرن که فقط تو می دون

 دیگه نیست!

 

سخت تر از اون وقتیه که مجبوری لبخند بزنی و بگی : خوبه

 

 

 

نمیدونم

 

 

یکی بهم گفت: بهت خیانت میکنه...

گفتم: میدونم!

گفت: این کارش یعنی دوست نداره...

گفتم: می دونم!

گفت: اون یه روز تنهات میزاره...

گفتم: می دونم!

گفت: پس چرا باهاش میمونی؟!

گفتم: این تنها چیزیه که نمی دونم

 

 

 

 

بی وجدان

 

 

 

 

سلام مرا به وجدانت برسان...

اگر بیدار بود

بپرس: که شبها چگونه می خوابد؟

 

 

 

 

 

هوسباز

 

 

 

چـرا سـاكـت نـمـی شـی؟!


صـداي نـفـسات... تو آغـوش اون


از ایـن راه دور هـم آزارم مـی ده !!!


لــعــنــتــی... آرومـتـر نـفـس نـفـس بـزن..

 

 

 

 

 

 

خرابکاری تو

 

 

 

 

 

 

بهت گفتم با "دلم" بازي نكن!

ببين...

خرابش كردي!

ديگه عاشق نميشه
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

رقص

 

 

زخمی بر پلهویم هست...


روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب می خورم


اما همه گمان می کنند که می رقصم!!!

 

 

 

 

مامن

 

 

عجیب است ...

تنها آغوشی آرامت می کند که دلت را به درد آورده♥♥♥
 
 
 
 

برات خنده داره ولی دلم برات تنگ شده، خیلیم تنگ شده............

 

 

 

دلم برات تنگ شده

 

دوست داشتم همین الان باهات حرف بزنم

 

دوست دارم همین الان صداتوبشنوم

 

دلم واسه خیره شدن به چشمات یه ذره شده

 

می بینی ؟؟؟دوباره دلم دست به قلم شده واسه  نوشتن حرفاش!!

 

ببخش اگه دارم بی قافیه حرف   میزنم!!!

 

دلم خیلی کم تحمل شده.....می بینی چقدر زود به زود بهونه اتو میگیره؟

 

دلم مثل بچه ها شده

 

مثل بچه های کوچولو و معصوم

 

که وقتی چیزی میخوان و نمیتونن اونو داشته باشن

 

گریه میکنن و خودشونو بالا پایین می ندازن!!!

 

دل منم چند روزه همش داره دیوونه بازی میکنه و عشقشو میخواد.

 

میدونی چند روزه چشمامون به هم خیره نشدن؟

 

میدونی چند روزه صدای خنده اتو از نزدیک نشنیدم؟

 

دلم کوچولو شده ......کوچولوی کوچولو