بدون شرح
یاد دارم از دبستان در کتاب درس
اول صحبت نان بود و آب
آنچه را در خردسالی خوانده ایم
همچنان در جستجویش مانده ایم..........

یاد دارم از دبستان در کتاب درس
اول صحبت نان بود و آب
آنچه را در خردسالی خوانده ایم
همچنان در جستجویش مانده ایم..........

بس که در تدبیر فردا مانده ایم
اما چه تنها مانده ایم!
در کلاس جمع و تفریق زمان، عاشق جمعیم و تنها مانده ایم!

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه ی زنده کش و مرده پرست
تا هست به خاری بکشندش ز جفا
تا مُرد به عزت ببرندش سر دست “
بی تو مهتاب شبی باز از آن خراب شده گذشتم...
چنان زد آتشم با بی وفایی که بیزارم دگر از آشنایی
ز هر بیگانه ای بیگانه تر شد میان ما خدایا کن خدایی
مرا چون ناشناسان دید و بگذشت که با من کرده این بی اعتنایی؟
چه کردم کاینچنین بگریخت از من؟! چه ناموزون زد آهنگ جدایی !
بر او دل بستم و شد خصم جانم روا بر من نبود این ناروایی
نمی دانند قدر یکدلی را گرفتاران درد خودنمایی
کشیدم آنچه از دست دلم بود زمن یارب بگیر این باصفایی
همان بهتر که روز و شب از او دوربسوزم با نوای بی نوایی

قاصدک!
هان چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما !گرد بام و در من بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری و دیاری ... باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند!
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ، با دلم می گوید: که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب!
قاصدک!
ابرهای همه عالم روز و شب در دلم می گریند...

آمد و بر صفحه قلبم نوشت تردید و رفت
نسخه ای از جنس دلتنگی شب پیچید و رفت
هر چه گفتم رفتنش را هیچکس باور نکرد
زندگی را از درخت آرزویم چید و رفت
شاخه ی گل را گرفت و با غمی بوئید و رفت
او فقط بر اشکهای ساکتم خندید و رفت

خسته از آمدن و رفتن و آواره شدن
خسته از منحنی بودن و عشق
خسته از حس غریبانه این تنهایی
به خدا خسته ام از اینهمه تکرار سکوت
به خدا خسته ام از اینهمه لبخند دروغ
به خدا خسته ام از حادثه ی صاعقه بودن در باد

تا اینجا رسوندمت اما خوب خودم به از تو بالاتر رسیدم!!! حد اقل رو شرفم پا نذاشتم
تو یه تاک قد کشیده
پا گرفتی روی سـینـه ام
واسه پا گرفتن تو
عمریــه که من زمیـنـم
راز قد کشیدن تو
عمریه دارم مـیـبـیـنـم
داری مـیرسی به خورشـیـد
ولی مـن بـازم هـمـیــنم
میزن چوب زیر ساقت
واسه لحظه های رستن
ریختن آب زیر پاهات
هی من و شستن و شستن
توی سرما و تو گرما
واسه تـو نـجـاتـم عمری
تـو هـجـوم بـاد وحـشی
سـپـر بلاتـم عمـری
آدمـــا هـجـوم آوردن
بـرگ هـای سـبـز تـو بردن
توی پاییز و زمستون
ساق تو به من سپردن
سنگینیت رو سینه ی من
سایـتـم نـصـیـب مـردم
مـیــوه هــاتم آخـر سر
که میشن قسمت هر خم
نه دیگه پا میشم اینبار
خالی از هر شک و تردید
میرم اون بالاها مغرور تا بشینم جای خورشید
تن به سایه هـا نـمـیـدم
بســه هر چی سخـتـی دیــدم
انقدر زجر کشیدم
تا به آرزوم رسیدم
بزار آدمـهـــا بدونن
مـیـشــه بـیـهــوده نپوسـیـد
میشه خورشید شد و تابید
میشه آسمونو بوسید

ای شب، به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاریم
ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من
ای شعر من، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم، که از تو بجز ناله برنخواست!
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم؟
ای روشنان عالم بالا، ستاره ها!
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!
آری، مگر خدا به دل اندازدش، که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بخواهد - عمر دیگری!
دوباره سیب بچین حوا!
من خسته ام
بگذار از زمین هم بیرونمان کنند!
روزگاریست که شیطان فریاد میزند :
آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد!

همچون درختی تنها، در مسیر باد ایستاده ام
رهگذران می آیند و برای خود می نویسند
یادگاری برای دلهاشان!
ایستاده ام هنوز
سرسخت
در مسیر باد
دلم پر از اندوه


تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است
اگر "او" برای "تو" ساخته شده "من" برای "تو" ویران شده ام...

تو رفتي...
پشت سر اما،
نگاه من،
صداي بي صداي من،
و آن حس لطيف نقره اي رنگم،
چه آرام و غريب و سرد پر پر شد.......


چه خوش خیال است ،
فاصله را میگویم ،
به خیالش تو را از من دور کرده
نمیداند
جای تو امن است ،
اینجا ...
در میان دل من.

![]()
دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد
خدایا دلم سنگ نیست، مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
به لب جز سرود امیدم نبود
مرا بانگ این چنگ خاموش کرد
چنان دل به اهنگ او خو گرفت، که آهنگ خود را فراموش کرد
نمیدانم این چنگ سرنوشت چه میخواهد از جان فرسوده ام
کجا می کشانندم این نغمه ها که یکدم نخواهند آسوده ام
دل از این جهان برگرفتم- دریغ- هنوزم به جان آتش عشق اوست
در این واپسین لحظه زندگی هنوزم در این سینه یک آرزوست
دلم کرده امشب هوای شراب، شرابی که از جان برآرد خروش
شرابی که بینم در آن رقص مرگ
شرابی که هرگز نیایم به هوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ این چنگ را
همه زندگی نغمه ماتم است، نمی خواهم این ناخوش آهنگ را ...



نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطائی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا می نگرم، باز هم اوست
که بچشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود

امروز هم گذشت با مرور خاطرات دیروز ...
با غم نبودنت وسکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط می روم ... فقط می دوم ...
یاس ها هم مثل من خسته اند از خزان وسرما !
گرمی مهر تو را می خواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه می گیرند !
میان کوچه های تاریک و غربت تنهایی ...
صدای قدم هایت را می شنوم
اما تو نیستی ...
فقط صدای مبهم
قول داده بودی که تنهایم نگذاری
همیشه با من باشی حتی اگر نبودی ...
یادت هست ؟؟؟
و رفتی وخورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و باریک
سر گردانم ومنتظر ...
منتظر...
برگی از دفتر زندگی ام را ورق می زنم
و امروز به پایان دفتر زندگی ام نزدیک تر هستم ... !!!
گاه می اندیشم
کاش همنشین لحظه های بی قراریم
کسی جز تو نبود...!!!!

امروز دوباره متولد شدم...
چشمانم باز است !
مي بينم:
يعني من ميدانم ساعت 20و2دقيقه بامداد است...
زمین را اينگونه ديدن چه زيباست...
من
در آغوش دختر جواني هستم که به او پرستار ميگويند...
طفلکي مي خندد نمي داند به او نظر دارم...
مرا سپرد به مادرم مادرم مادرم
مادر شد ولي تنهاست هنوز هم تنهاست.
به پدر تبريک مي گويند و او شادی خود را نشان میدهد...
مادر سکوت کرده است!
چرا؟
نه ، اینکه نخواهد نتواند که بخند د...
و مرا بازهم درآغوش مي گيرد.
دختر جوان
دستبند شناسائي را براي بار چندم به مچ دستم مي بند ند...
غافل ازاينکه من ، بازهم گم ميکنم مرا!
گفته بودم :
به دنياي شلوغ آدمهاعادت نخواهم کرد...
در خيابان راه نخواهم رفت...
دست دوستي نخواهم داد...
پول را لمس نمي کنم...
نه
هيچ وقت من را نميفروشم!

دمت گرم
خوب منو تو این خونه تنهام گذاشتی

خیلی وقته گذاشتی و رفتی
تو منو تنها گذاشتی. میفهمی ینی چی؟
خیلی وقته دلم داره میسوزه. تو چطور آدمی بودی و من نفهمیدم!!!
تو اون کسی بودی که دلم رو به آتش کشیدی و من هنوز به عهدم وفادارم
تو اون کسی بودی که روی دلم داغ گذاشتی و تونستی تنهام بذاری
تو تونستی بهم خیانت کنی ولی من هنوز همینجام
همینجا خونه ی آخرمه، منتظر میمونم
یا بر میگردی
یا میمیرم
همیشه همینجام
منتظر
زندگی کردن من، مردن تدریجی بود
آنچه جان کند دلم
عمر حسابش کردم!

آری، عمری گذشت تا باورمان شد
آنچه را که باد میبرد
ما بودیم
نه خاطرات ما....

لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم
غافل از اینکه خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم.

احتیاط لازم نیست
شکستنی ها شکست
هر جور مایلید حمل کنید...!

زخم شدم، شیشه به زخمم نشست
شیشه شدم سنگ دلم را شکست
یا رب اگر سنگ شوم لحظه ای
بر دل این سنگ چه خواهد گذشت!!!

خواب اصحاب کهف یک شوخیست
در سرزمین ما یک روز بخوابی، تو را فراموش میکنند!!!

دلتنگ که شدی بیا پیش من
"کمی غصه هست" با هم میخوریم!!!

نا امیدانه زدم تکیه به دیوار زحسرت نا امیدی نکشیدی که بدونی چه کشیدم

من برای یافتن گمشده ای آمده بودم
او را یافتم
اما او مرا انکار کرد.........

شب بدنبال روز
روز آواره ی شب، لحظه های تو خالی
فصل های پی در پی، سالهای پوشالی
عمر های بی حاصل
ای مهربان من! اینک چهار فصل دیریست رفته اند
پس در کدام روز در قاب خاطرم تصویر میشوی؟

زخم شدم شیشه به زخمم نشست
شیشه شدم سنگ دلم را شکست
یا رب اگر سنگ شوم لحظه ای
بر دل این سنگ چه خواهد گذشت!
خواب اصحاب کهف یک شوخی بود
در سرزمین ما یک روز بخوابی
تو را از یاد میبرند
...never cry for the person who hurts
,just smile and say
thanks giving me for a chance to find someone better than you
بله زحمتشو من کشیدم
حالا دنبال یکی دیگه س
اینه مرامت.
گفتم : تو شـیرین منی
گفتی : تو فرهـادی مگر؟
گفتم : خرابت می شـوم
گفتی : تو آبـادی مگـر؟
گفتم : ندادی دل به من
گفتی : تو جان دادی مگر؟
گفتم : ز کـویت مـی روم
گفتی :تو آزادی مگـر؟
گفتم : فراموشم مکن
گفتی : تو در یادی مگر؟
خوشا شیراز و وصف بی مثالش
دگر بگسسته از هم پود و تارش

نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند
خود ندانم چه خطائی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست
هر کجا می نگرم، باز هم اوست
که بچشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده
گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود
شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است
اما
گویا سپری شد، بی آنکه بدانم
آتش شمع چندمین سال زندگی ام را
به خاموشی سپردم


آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب




سخت ترین فعلی که برایت به سادگی صرف کردم
عمرم بود

من یک قدم دیگه دارم برای یه انتقام دیگه از توی کثافت
اونم اینبار رفتم شیراز خبرش بهت میرسه![]()
![]()
![]()
خاک تو سرتون با اینکه بهتون از قبل هشدار هم میدم و
خوش غیرتا عرضه ندارن هیچ گهی بخورن
ک.......ر تو ک..........س اوناشون.
جونمو برا انتقام ازت گذاشتم و تا آخرش هر جا باشه میرم.

میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی.........!!!

آهم که هزار شعله در بر دارد
صد سلسله کوه را ز جا بر دارد
من رعدم و میترسم اگر آه کشم
سرتاسرِ آسمان ترک بر دارد . . .

پرسیده بودی ؛ در شهرهای دور ، آدم ها ، تنها می شوند ؟
پرسیده بودی ؛ مردمان حوالی تو ، گریه را می فهمند ؟
پرسیده بودی ؛ هنوز غروب به خط و خاطره می پیوندد ؟
پرسیده بودی ؛ در شهرهای دور ، آدم ها ، تنها می شوند ؟
پرسیده بودی ؛ مردمان حوالی تو ، گریه را می فهمند ؟
پرسیده بودی ؛ هنوز غروب به خط و خاطره می پیوندد ؟
پرسیده بودی ؛ هنوز ، خدا در ایوان خانه ات،پرسه می زند ؟
پرسیده بودی ؛ قرآن را هنوز در شب های یلدا ، مرور می کنی ؟
پرسیده بودی ؛ ...
.
... و من نگاه می کنم ...
.
پرسیده بودی : چرا شعر نمی گویی ؛ نامه نمی نویسی ؛ بغض نمی کنی ؟
پرسیده بودی : چرا آن عاشقانه ها را در صندوق سکوت گذاشته ای ؟
پرسیده بودی : چرا خودت نیستی ؟
پرسیده بودی : حال ات چه طور است ؟ بهار ، برای تو سبز بود ؟
پرسیده بودی : آدم های آن حوالی ، بارانی اند ؟ چتر خریده ای ؟
پرسیده بودی : چرا ذهن پنجره ات ، خیس است ؟ گرفته ای ؛ خبری شده ؟
پرسیده بودی : چرا اخم می کنی ؟ عبور خنده های ات کجاست ؟
.
من نگاه می کنم ...
ـ « گاهی چه قدر خندیدن ؛ دشوار می شود ! »
و در نهانی ترین اخم های هر انسانی ، چیزی نهفته است که او را به سرشارترین رازهای نگفته اش ، پیوند می زند

چقدر سخته همه سراغ کسی رو ازت میگیرن که فقط تو می دون
دیگه نیست!
سخت تر از اون وقتیه که مجبوری لبخند بزنی و بگی : خوبه
گفتم: میدونم!
گفت: این کارش یعنی دوست نداره...
گفتم: می دونم!
گفت: اون یه روز تنهات میزاره...
گفتم: می دونم!
گفت: پس چرا باهاش میمونی؟!
گفتم: این تنها چیزیه که نمی دونم


اگر بیدار بود
بپرس: که شبها چگونه می خوابد؟

چـرا سـاكـت نـمـی شـی؟!
صـداي نـفـسات... تو آغـوش اون
از ایـن راه دور هـم آزارم مـی ده !!!
لــعــنــتــی... آرومـتـر نـفـس نـفـس بـزن..

زخمی بر پلهویم هست...
روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب می خورم
اما همه گمان می کنند که می رقصم!!!

دلم برات تنگ شده
دوست داشتم همین الان باهات حرف بزنم
دوست دارم همین الان صداتوبشنوم
دلم واسه خیره شدن به چشمات یه ذره شده
می بینی ؟؟؟دوباره دلم دست به قلم شده واسه نوشتن حرفاش!!
ببخش اگه دارم بی قافیه حرف میزنم!!!
دلم خیلی کم تحمل شده.....می بینی چقدر زود به زود بهونه اتو میگیره؟
دلم مثل بچه ها شده
مثل بچه های کوچولو و معصوم
که وقتی چیزی میخوان و نمیتونن اونو داشته باشن
گریه میکنن و خودشونو بالا پایین می ندازن!!!
دل منم چند روزه همش داره دیوونه بازی میکنه و عشقشو میخواد.
میدونی چند روزه چشمامون به هم خیره نشدن؟
میدونی چند روزه صدای خنده اتو از نزدیک نشنیدم؟
دلم کوچولو شده ......کوچولوی کوچولو
