شک
گم شد گل اشک من در دشت نگاه تو
آن وقت حضورت را در خاطره ها فهمیدم
گفتم بهار، خنده زد و گفت:
ای دریغ، دیگر بهار رفته نمی آید
گفتم پرنده؟
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم درون چشم تو دیگر؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست
حمید مصدق
دلُم از دَسِّ دنیا تنگِ تنگه
سرُم از سُرسُرک بازیش دِونگه
دیگه دل در بَچَه ش رو دلگشا نیس
واویلا روب خِرَندُی پُر پِلنگش
ئی دنیا مثل یی مرداب غولِه
که روش جُلقُورباغا هِی رنگ وا رنگه
تو یی قُپ آب ازِش خوردی میفهمی
آب انبار قوزیَم هم پیشِش قشنگه
پاتُو بِپُو هُلُفتی توش نیفتی
کِلِنجِت بُو کِلِنجارِش تو جنگه
بُوکُوز ایدل که باغ سینه سرده
کَتونی سووم زده نُوبه¬ی بالَنگه
به یِی وَزّاریاتی یارو جُسم
حالُو چَن روز دلُم یرزیی مَسّ و مَلنگه
صَبو یُو پس صبو وایهِ ی ندارم
میدونم پَس سَری باز یِی چی لَنگه
ا
گه نِشتَک بِهِت اِنداخته دنیا
سمندر غم مخور دنیا مَشَنگِه
بیژن سمندر
سلامت را نمی خواهم پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد
پاسخ دادن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید و نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون
ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس که این است
پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوانمرد٫ ای ترسای پیر پیرهن چرکی
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی٫ در بگشای
منم من میهمان هر شبت٫ لولی وش مغموممنم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش
نغمه ناجور٫ نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در٫ دلتنگمحریفان٫ میزبانان
میهمان سال و ماهت
پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست٫ مرگی نیست
صدایی گر شنیدی
صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جان بگذارم
چه می گویی که بی گه شد
سحر شد
بامداد آمدفریبت می دهند بر آسمان
این سرخی بعد از سحر گه نیست
حریفان گوش سرما برده است
این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت
نه تور مرگ اندود پنهان است
حریفا را چراغ باده را افروز
شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفتهوا دلگیر٫درها بسته٫ سرها در گریبان
دستها پنهان٫ نفسها از دلها خسته و غمگین
درختان اسکلت های بلور آگین
زمین دلمرده ٫سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
زمستان استمهدی اخوان ثالث
خواهش میكنم : بی حوصلگی هایم را ببخش ، بداخلاقی هایم را فراموش كن ،
بی اعتنایی هایم را جدی نگیر
در عوض من هم تورا می بخشم كه مسبب همه ی اینهایی
ترسم از بي رحمي شب نيست
ترسم از دلتنگي فرداست
ترسم از شب مرگي آغاز
ترسم از تدفين قمري هاست
سهمي از رجعت انسان
سهمي از خدا شدن باش
سهمي از معجزه عشق
سهمي از معراج من باش
راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی
شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و
گفت :(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه
ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))
مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت .
اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .
چآن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))
مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟
در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد.
یک روز از این زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم
دعوا نمیکنید؟
آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد
خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا
در مورد مسائل کلی نظر بدهم!
گفتم: آفرین! زندهباد! تو آبروی همهی مردها را خریدهای! من بهت افتخار میکنم.
حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟
آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره
مسائل بیاهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم
ماشینمان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت و آمد کنیم و ...
گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر میدی، چی هست؟
آقاهه گفت : من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع
جاری مملکت نظر میدهم

Every night in my dreams. I see you. I feel you
هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنمThat is how I know you go on
و احساس می کنم تو هم همین احساس را داریFar across the distance and spaces between us
دوری، فاصله و فضا بین ماستYou have come to show you go on
و تو این را نشان دادی و ثابت کردیNear. Far. Wherever you are
نزدیک، دور، هر جایی که هستیI believe that the heart does go on
و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپدOnce more. You open the door
یک باره دیگر در را باز کنAnd you re here in my heart
And my heart will go on and on
Love can touch us one time
And last for a lifetime
And never let go till we re gone
Love was when I loved you
One true time. I hold too
In my life we ll always go on
Near. Far. Wherever you are
I believe that the heart does go on
Once more. You open the door
And you re here in my heart
And my heart will go on and on
You re here. There s nothing I fear
And I know that my heart will go on
Well stay forever this way
You are safe in my heart
And my heart will go on
And on

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.
رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته
بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز
و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه
رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد
گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.
و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل
هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آ
نها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد
.
و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط
خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي
رازناك به سلامت گذشتند.
زن خیلی دیرش شده بود هیچ چاره ای جز اینکه این مسافت کوتاه و با ماشین بره نداشت
بالاخره دم پارک ایستاد و به ماشین های رهگذر که از تو خیابان رد می شدند مسیرش و می گفت
کسی سوارش نمی کرد
بالاخره یه ماشین پیکان قدیمی بوق زد و نگه داشت
آبجی راهی که تا میدون نیست
دیرم شده خیلی
ترافیک لعنتی دست از سر تهران بر نمی داره
تمام جاهای کیفش و گشت
فقط ۱۰۰ تومان پول داشت
-آقا ببخشید چقدر میشه؟
-۱۵۰ تومان آبجی
زن دوباره همه جای کیفش وگشت
دوباره و دوباره اما چیزی پیدا نمی کرد
-۱۰۰ تومان بیشتر خورده ندارم
-عیب نداره پول خرد زیاد دارم ، می دونید پسرم دیشب قلکش وشکسته و ما هم همه اش وریختیم تو داشتبرد ، حالا حالا ها از ان پول خرد راحتم
این جمله انگار قلب زن و شکوند
حالا نمی شد بچه ات امشب قلکش و می شکست.
زن دیگه هیچ چاره ای نداشت دست کردتو گوشه کیفش و یک ۵۰ تومانی تا نخورده را برداشت
روش نوشته بود « عیدی پدر سال ۱۳۶۸»
اون آخرین عیدی بود که از پدر گرفته بود و از خرداد همون سال دیگه پدر نداشت.
این آخرین باری بود که به اون نگاه می کرد چون دیگه رسیده بود به میدون
۱۵۰ تومان و داد وسریع پیاده شد
-به آبجی ۱۵۰تومان که دیگه خرد
دیگه از این خرد تر هم مگه پیدا میشه، کاش همه مثل شما پول خرد نداشته باشن
زن سریع شروع به حرکت کرد وارد پیاده رو شد و هراسان به سمت کوچه رفت
دیگه کاملا در حال دویدن بود.
رسید به خونه کلید و انداخت تو در هول شده بود دیگه اونقدر قلبش تند می زد که اگر کسی از کنارش رد می شد می تونست صدای قلبش و بشنوه
نیمه های در چادرش و از سر انداخت
صدای ضعیف یه ناله می اومد
دوید و مادر و از روی تخت بلند کرد
همسایه راست گفته بود مادرش از روی تخت افتاده بود و برادرش خونه نبود.
شبی راهزنان به قافلهای شبیخون زدند و اموال آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت
به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست
آورده بود به میان گذاشت، رئیس دزدان از جمع پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی یا
رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.
را به شکل نامساوی میان سه تن از راه زنان تقسیم کرد و به بقیه هیچ نداد، دیگران
اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی باشیم
این چه تقسیمیست ؟؟؟
شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید
پس حق اعتراض ندارید…
دل تنگ شدن حس بودن کسیت که بودنش را با تمام وجود تمنا میکنی.
تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشان نده.
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمیفهمد
گریان مکن.
قلبت را خالی نگه دار و اگر هم خواستی کسی را در قلبت
جای دهی سعی کن یک نفر باشد. به او بگوتو را بیش از خودم
و کمتر از خدا دوست دارم، زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم.

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو
کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو
درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم
بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم
میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم
از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم
من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون
چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون
به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم
هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم
تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم
کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش
بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک
عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک
فقط می خوان بهت بگن
.
.
.
. تولدت مبارک
در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند
فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی یاهو رو داره!
فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!
فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!
فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.
فقط در ایرانه که اگه دختری بهت محل نمی گذاره میگن عاشقته! و اگر پسری بهت محل نمی زاره اوا خواهره!
فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند
فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه
فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه
فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش"
فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته
فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه
فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره
فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره
فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره
فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی
فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه
فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند!
فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟
فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!
فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره
فقط در ایران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه!
فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل !
فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا 2 لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پول داده !
فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه !
فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن !
فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه !
فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن !
فقط یک خانم ایرانی میتونه که در یک استخر هتل 5 ستاره با گن و لباس زیر بیاد تو آب چون فکر میکنه هر گردی گردوست !
فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم !
فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره ميچرخه!
فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه...!
فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره!
فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه!
کاش می شد که کسی می آمد
این دل خسته ی ما را می برد
چشم ما را می شست
کاش می شد که غم و دلتنگی
راه این خانه ی ما گم می کرد
و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم
و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید
و کمی مهربان تر بودیم
کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد
گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
بذر امید به دشت دل هم
کسی از جنس محبت غزلی را می خواند
و به یلدای زمستانی و تنهائی هم
یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم
کاش می فهمیدیم
قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم
کاش می دانستیم راز این رود حیات
که به سرچشمه نمی گردد باز
کاش می شد مزه خوبی را
می چشاندیم به کام دلمان
کاش ما تجربه ای می کردیم
شستن اشک از چشم
بردن غم از دل
همدلی کردن را
کاش میشد که کسی می آمد
باور تیره ی ما را می شست
و به ما می فهماند
دل ما منزل تاریکی نیست
اخم بر چهره بسی نازیباست
بهترین واژه همان لبخند است
که ز لبهای همه دور شده ست
کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم
تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم


در تمام قطعات موجود در این آلبوم ، نوای فلوت بسیار زیبایی به گوش می رسد
که شنیدن آن را بسیار دوست دارم و از شنیدنش لذت می برم. آهنگ های زیادی
در زمینه موسیقی بومیان آمریکایی گوش داده ام که به نوعی دارای جهت گیری
تشریفاتی و درام هستند. در هنگام شنیدن این آهنگ طولی نمی کشد که ذهنتان را
به زمان و مکان های مختلفی می برد. اگر آهنگ های مربوط به ساز فلوت را دوست
دارید حتما این آلبوم را به مجموعه خود اضافه کنید.
درد من تنهايي نيست؛بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت؛ بي عرضگي
را صبرو با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند.
گاندي
جهان سوم جائیست که مردم، خانه
روبه آفتاب را گرانترمی خرند و بعد با هفت لایه پرده تمام پنجره ها را می پوشانند!
اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم میان این
دو یکی را انتخاب کنم آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم.
آلبر کامو
اي کساني که ايمان آورده ايد! کاري به کار کساني که ايمان نياورده اند نداشته باشيد!
امروز خم شدم و در گوش بچه ای که مُرده به دنیا آمد آرام گفتم« چیزی را
از دست ندادی.....
قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت... :
جناب قاضی کلنگ خود را بردارید. قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک
این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی
در یک مهمانی دو نفر کنار هم نشسته بودند و یک کلمه هم با
هم حرف نزدند. بعد از دو ساعت یکی از آنها به دیگری گفت : پیشنهاد می کنم
حالا در مورد موضوع دیگری سکوت کنیم !!!
از اونجایی که آمریکا نمیتواند هیچ غلطی مرتکب شود، پس تمام کارهایی
که آمریکا میکند صحیح است!!!!!
به نظر من تلویزیون جداً
باعث افزایش سطح سواد آدم می شود .
مثلا خود من هربار
که در خانه تلویزیون روشن می شود، به اتاق می روم و در را می بندم و
یک کتاب حسابی می خوانم
ای خدا تو که نمیخواستی آدم سیب بخورد، درختاش را چرا کاشته بودی؟
اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم ، اومدم معذرت خواهی کنم هی
میگفت علی جان تویی ، هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم ، باز
میگفت رضا جان تویی مادر ، میگفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید ،
اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم آره مادر جون ، زنگ زدم احوالتون
رو بپرسم . اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر…
برای روز تولد تو ۱۰ شاخه گل میخرم۹ شاخه گل طبیعی یک شاخه گل مصنوعی
و روی شاخه گل مصنوعی مینویسم تا پر پر شدن این گل دوستت دارم

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
روزی یكی از صفحه بند های روزنامه اهل شیكاكو، همراه با دو دوستش به قصد خرید
روزنامه به گوشه خیابان رفتند. دوست او آدم حرافی بود. وقتی به دكّه روزنامه فروشی
رسیدند، به سوی فروشنده رفت، در حالیكه یك دلار در دستش گرفته بود و گفت:
" یك روزنامه میخواهم."
روزنامه فروش خیلی بد خُلق بود و در مقابل مردی كه میخواست روزنامه بخرد، حركتی
از خود نشان نداد. سپس، بی آنكه حرفی بزند بقیه پول او را روی پیشخوان پرت كرد.
وقتی مرد صفحه بند و دوستانش به سمت منزل راه افتادند، او به بی ادب بودن آن مرد
روزنامه فروش اشاره كرد. "چرا همیشه روزنامه هایت را از او میخری؟" چرا در
مقابل این رفتار او عکس العملی نشان نمی دهی؟
مرد جواب داد: " چرا در مقابل او عكس العملی نشان دهم؟"
این پاسخ یك سوال بود، ولی باعث شد مرد به فكر فرو رود. او متوجه شد كه دوستش
در مقابل آدمها دست به عمل میزند، نه عكس العمل، و اغلب ما هم عكس العملی هستیم.
اگر كسی در مقابلش رفتار بدی داشت، دورش را خط میكشید. او میگفت: "اگر روزنامه
فروش روز بدی داشته، بگذار به حال خودش باشد. دلیلی ندارد روز بد او، روز مرا هم
خراب كند."
رفتار مرد نشان دهنده سلامت روحی او بود. او فرد متعالی بود و متوجه شده بود كه
میتواند دنیا را با طرز رفتار خودش كنترل كند.
تو ای نا مهربان با من کمی هم مهربانی کن
یه دنیا درد دل دارم، کمی همزبیانی کن
یه روز تو دفتر دلم تصویر عشق رو کشیدم
تو خلوت تنم یه رد پایی کشیدم
درست مثل یه همسفر تو قصه ها میدیدمش
آخه توی دفتر عشق یه رنگ خوب کشیدمش
اما نمیدونم چی شد، سیاهی دورش حلقه زد
از توی نقشه ی دلم چه بی خبر پر زد و رفت
آخه مگه نمیدونست قلبشو آبی کشیدم؟
دیگه توی دفتر دل تصویر عشق رو ندیدم
کنار عکسش خودمو با چشم گریون کشیدم
رو به تو سجده میکنم، دری به کعبه باز نیست
بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست
به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست
مرا به بند میکشی از این رها ترم کنی
زخم نمیزنی به من که مبتلا ترم کنی
از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست
وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست
حتما این آهنگ دلنشین را دانلود،چشمان خود را ببندید و به رویاهایتان فکر کنید.

همه ما در قلبمان عشق هایی داریم. این مجموعه از موسیقی های آرامش بخش لحظه های زیبا و
عاشقانه ایی را در کنار کسانی که دوستشان می دارید ایجاد خواهد کرد.
Govi نوازنده سبک موسیقی عصر نو (new age) و آمبینت می باشد که اصلیتی آلمانی دارد.
گووی هشت سال از عمر خود را برای همکاری که با کارونش (Karunesh) و دوتر (Deuter)
داشت، در هند سپری کرد
. یکی از موفق ترین آلبوم های گیتار او “اودیسه (Odyssey)” است کهدر سال ۱۹۹۷ جزء ۱۰ آلبوم برتر بیلبورد موسیقی عصر نو بود. گووی در حال حاضر در هاوایی
زندگی می کند و عنوان این آهنگ نیز مربوط به خلیج هانالی در جزایر هاوایی می باشد.
دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده
انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا میکنیم، دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو تقویممو پر میکنم
هر روز این تنهاییو فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
وحشت از عشق که نه، ترس ما فاصله هاست
وحشت از غصه که نه، ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم، صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست
گله از دست کسی نیست، مقصر دل دیوانه ی ماست
در تکاپوی دلت یاد دل من هم باش
یاد من نه
یاد خود کن که در آنجا داری
سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟
کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟
کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم؟
که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم؟
تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری، تظاهر میکنم هستی
تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم
صدایی تو جهانم نیست، فقط تصویر میبینم
یه حسی از تو دارم که میدونم تو رو دارم
واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را كه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را كه می توانم تغییر دهم
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار كنند
به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،
شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،
داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. پسر اما پرسید : آیا میدانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››
قطره های بلورین اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود