شک

 

 

 

من به آمار زمین مشکوکم اگه این شهر پر از آدمهاست پس چرا

 

  این همه آدم تنهاست؟

 

 

 

قالب

 

 

 

تفکرات ما قالب‌های زمانی‌ و مکانی می‌‌گیرند،

اما احساسات ما بی‌ زمان و بی‌ مکان تجربه می‌‌شوند،

به همین دلیل بیان احساس در قالب تفکر تنگی می‌کند

و اگر این قالب‌ها را نشکنیم بسیار رنج خواهیم برد.

 

 

 

خاطره

 

 

 

گم شد گل اشک من در دشت نگاه تو

آن وقت حضورت را در خاطره ها فهمیدم

 

 

 

سکوت

 

 

 

گفتم بهار، خنده زد و گفت:


ای دریغ، دیگر بهار رفته نمی آید

گفتم پرنده؟


گفت اینجا پرنده نیست

 
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست

گفتم درون چشم تو دیگر؟


گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست

 
اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست

 

حمید مصدق

 

 

 

بی تو من زنده نمانم

 



شعر کوچه سروده « هما میرافشار »
پاسخ شعر کوچه اثر فریدون مشیری

 

 

 


بی تو طوفان زده دشت جنونم

صیدافتاده به خونم

تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،

دگر از پا نشستم

گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

تو همه بود و نبودی

تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم

گر بمیرم ز غم دل

به تو هرگز نستیزم

من و یک لحظه جدایی؟

نتوانم، نتوانم

بی تو من زنده نمانم
 
 
 
 






 

غم مخور دنیا مشنگه

 

 



 

دلُم از دَسِّ دنیا تنگِ تنگه


سرُم از سُرسُرک بازیش دِونگه



 

دیگه دل در بَچَه ش رو دلگشا نیس


واویلا روب خِرَندُی پُر پِلنگش


 

ئی دنیا مثل یی مرداب غولِه


که روش جُلقُورباغا هِی رنگ وا رنگه


 

تو یی قُپ آب ازِش خوردی میفهمی


آب انبار قوزیَم هم پیشِش قشنگه



 

پاتُو بِپُو هُلُفتی توش نیفتی


کِلِنجِت بُو کِلِنجارِش تو جنگه


 

بُوکُوز ایدل که باغ سینه سرده

کَتونی سووم زده نُوبه¬ی بالَنگه



 

به یِی وَزّاریاتی یارو جُسم


حالُو چَن روز دلُم یرزیی مَسّ و مَلنگه



 

صَبو یُو پس صبو وایهِ ی ندارم


میدونم پَس سَری باز یِی چی لَنگه



 

اگه نِشتَک بِهِت اِنداخته دنیا

 
سمندر غم مخور دنیا مَشَنگِه


 


بیژن سمندر

 

 

 

اقتدار دل شکسته

 

 

 

اقتدار دل شکسته به اندوهی است که هیچوقت سروده نمیشود

 

 

 

کورش کبیر

 

 

 

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خود محورندآنان را ببخش 

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم میکنند ولی مهربان باش

اگر شریف و درستکار باشی فریبت میدهند ولی شریف و دستکار باش

در نهایت میبینی که هر آنچه که هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم

 

 


عقل و عاطفه

 

 

 

عقل بی عاطفه خطرناک است

و عاطفه بدون عقل قابل اعتماد نیست،

آدم کامل آنست که هم عقل دارد و هم عاطفه

 

 

 

ترجیح...............

 

 

 به  جاي  موفقيت  در   چيزي  كه  از   آن  نفرت  دارم،

 ترجيح مي دهم در چيزي شكست بخورم كه از آن لذت مي برم.

(هينز سيندي)

 

 

 

هوا بس نا جوانمردانه سرد است

 

 

 

سلامت را نمی خواهم پاسخ گفت


سرها در گریبان است


کسی سر بر نیارد کرد


پاسخ دادن و دیدار یاران را


نگه جز پیش پا را دید و نتواند


که ره تاریک و لغزان است


وگر دست محبت سوی کس یازی


به اکراه آورد دست از بغل بیرون


که سرما سخت سوزان است


نفس کز گرمگاه سینه می آید برون


ابری شود تاریک


چو دیوار ایستد در پیش چشمانت


نفس که این است


پس دیگر چه داری چشم


ز چشم دوستان دور یا نزدیک


مسیحای جوانمرد٫ ای ترسای پیر پیرهن چرکی


هوا بس ناجوانمردانه سرد است


دمت گرم و سرت خوش باد


سلامم را تو پاسخ گوی٫ در بگشای


منم من میهمان هر شبت٫ لولی وش مغموم

 

منم من سنگ تیپا خورده رنجور


منم دشنام پست آفرینش


نغمه ناجور٫ نغمه ناجور


نه از رومم نه از زنگم


همان بی رنگ بی رنگم


بیا بگشای در٫ دلتنگم

 

حریفان٫ میزبانان


میهمان سال و ماهت


پشت در چون موج می لرزد


تگرگی نیست٫ مرگی نیست


صدایی گر شنیدی


صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگذارم


حسابت را کنار جان بگذارم


چه می گویی که بی گه شد


سحر شد


بامداد آمد

 

فریبت می دهند بر آسمان


این سرخی بعد از سحر گه نیست


حریفان گوش سرما برده است


این یادگار سیلی سرد زمستان است


و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده


به تابوت ستبر ظلمت


نه تور مرگ اندود پنهان است


حریفا را چراغ باده را افروز


شب با روز یکسان است


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 

هوا دلگیر٫درها بسته٫ سرها در گریبان


دستها پنهان٫ نفسها از دلها خسته و غمگین


درختان اسکلت های بلور آگین


زمین دلمرده ٫سقف آسمان کوتاه


غبار آلوده مهر و ماه


زمستان است


زمستان است

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

 

 

 

روزهای دور از تو

 

 

 

روزهای دور از تو را هرگز نخواهم شمرد ،

 تا همیشه بگویم همین دیروز بود

 

 

 

بدون شرح

دلم گرفته

 

 

 

دردا! دلم گرفته از روزگار امشب ،
دیگر نمانده در دل صبر و قرار امشب ،
آه ! آه ای آسمان ساکت ببین دیده ترم را ،
 دارم بسی شکایت از روزگارامشب
 
 
 

 

 

 

بخشش

 

 

خواهش میكنم : بی حوصلگی هایم را ببخش ، بداخلاقی هایم را فراموش كن ،

بی اعتنایی هایم را جدی نگیر

در عوض من هم تورا می بخشم كه مسبب همه ی اینهایی

 

 

 

ترس

 

 

 

ترسم از بي رحمي شب نيست

ترسم از دلتنگي فرداست

ترسم از شب مرگي آغاز

ترسم از تدفين قمري هاست

سهمي از رجعت انسان

سهمي از خدا شدن باش

سهمي از معجزه عشق

سهمي از معراج من باش

 

 

 

 

فلوتی آرامش بخش و عرفانی از تری اولدفیلد

 

 

 

Terry Oldfield - Ethereal

 

یکی دیگر از شاهکارهای آهنگ آرامش بخش برای خورشیدی های عزیز

 

 



برای دانلود آهنگ کلیک کنید

 

 

 

ایمان

 

 

 

راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی

شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و

گفت :(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه

ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))


مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت .

اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .

چآن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))


مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟


در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد. 
 

 

 

 

همیشه آشتی

 

 

یک روز از این زوج موفق سوال کردم: دلیل موفقیت شما در چیست؟ چرا هیچ وقت با هم

دعوا نمی‌کنید؟


آقاهه پاسخ داد: من و خانمم از روز اول حد و حدود خودمان را مشخص کردیم و قرار شد

خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی حق اظهار نظر داشته باشه و من هم به عنوان یک آقا

در مورد مسائل کلی نظر بدهم!

گفتم: آفرین! زنده‌باد! تو آبروی همه‌ی مردها را خریده‌ای! من بهت افتخار می‌کنم.

حالا این مسائل جزئی که خانمت در مورد اونها حق اظهارنظر داره، چی هست؟

آقاهه گفت: از روز اول قرار شد خانم بنده فقط در مورد مسائل جزئی نظر بده و تصمیم بگیره

مسائل بی‌اهمیتی مثل این که ما چند تا بچه داشته باشیم، کجا زندگی کنیم، کی خانه بخریم

 ماشین‌مان چه باشد، چی بخوریم، چی بپوشیم و با کی رفت ‌و‌ آمد کنیم و ...

گفتم: پس اون مسائل کلی که تو در موردش نظر می‌دی، چی‌ هست؟


آقاهه گفت : من در مورد مسائل بحران خاور میانه، نوسانات دلار، قیمت نفت و اوضاع

جاری مملکت نظر می‌دهم

 

 

 

 

 

جوابیه استاد شجریان به اهانت امیر عاملی

 
جوابیه استاد شجریان به اهانت امیر عاملی

در پی اهانت امیر عاملی به استاد شجریان توسط انتشار شعری در خبرگزاری فارس ، توجه شما را به متن این شعر و همچنین جواب استاد شجریان به این شعر جلب می نماییم :


...
خبرگزاری فارس، سروده امیرعاملی علیه محمدرضا شجریان را منتشر کرد.



در مقدمه این شعر آمده است: « در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای سوخته‌ شجریان ، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند مردمی که از جنس شقایقند.»


گم شدی آوازه خوان پیر ما
گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش
خود شدی تا نور حق دیوار خویش


ربنایت چون خودت از یاد رفت
خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف
در سر پیری شدی مغرور حیف


مطرب عهد شبابم بوده‌ای
مزه نان و کبابم بوده‌ای


خوب می‌خواندی صدایت خوب بود
بعد تاج اصفهان مطلوب بود


میزدی چه چه برای شیخ و شاب
با نوای تار و تنبور و رباب

هست ساز اینک ولی آواز نیست
یک در گوشی به سویت باز نیست


تا نپیوندی عزیزم بر زوال
کاشکی بودی مرید اعتدال


مکر آمریکا تو را منفور کرد
زرق و برق غرب چشمت کور کرد


چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی
مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی



«سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان
که مرید پیردل باش و بمان


لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور کرد
از مردم تو را صد سال دور


وقت پیری ناز کردی با همه
ناز را آغاز کردی با همه


ناز کم کن سوی ملت باز گرد
کم بگو از یأس ای استاد زرد»




جوابیه استاد شجریان :



مطلع گردیدم که این بنده را مور خطاب قرار دادید .

با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به ملت بزرگ ایران .خاک پای ملت ایران - محمد رضا شجریان


گم نخواهد شد صدای ِ ناز من
چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است
این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود
روزه ی دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم
من خود آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید
حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود
پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی
جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد
ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی . مرده ای
چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان است تا روی رو به زوال
هرکه شد خارج ز مرز اهتدال

قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟
او که هجرت کرد از رفته بر او

سایه خورشید است در این آسمان
گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه ی من شد دل پیر و جوان
معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم
نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد
ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است
بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس
کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم
بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد
آگهی شعرت به کین ،همساز شد

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو
رو ره عشق مرا ای دل بپو

بدون شرح

 

 

 

 

 

 

واسه تو (تایتانیک)

 

 

 

 

 

 

 

 

Every night in my dreams. I see you. I feel you 

        هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساس ات می کنم

That is how I know you go on  

           و احساس می کنم تو هم همین احساس را داری

Far across the distance and spaces between us

                        دوری، فاصله و فضا بین ماست

You have come to show you go on 

                   و تو این را نشان دادی و ثابت کردی

Near. Far. Wherever you are

                     نزدیک، دور، هر جایی که هستی

I believe that the heart does go on 

             و من باور می کنم قلب می تواند برای این بتپد

Once more. You open the door

                        یک باره دیگر در را باز کن

And you re here in my heart 

    و دوباره در قلب من باش

And my heart will go on and on

Love can touch us one time

ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم

And last for a lifetime

و این عشق می تواند برای همیشه باشد

And never let go till we re gone    

و تا زمانی که نمردیم نمی گذاریم بمیرد

Love was when I loved you

عشق زمانی بود که من تو را دوست داشتم

One true time. I hold too  

دوران صداقت، و من تو را داشتم

In my life we ll always go on

 

در زندگی من، ما همیشه خواهیم تپید

Near. Far. Wherever you are

نزدیک، دور، هرجایی که هستی

I believe that the heart does go on

من باور دارم که قلب هایمان خواهد تپید

Once more. You open the door

یک باره دیگر در را باز کن

And you re here in my heart

و تو در قلب من هستی

And my heart will go on and on

You re here. There s nothing I fear

تو اینجا هستی، و من هیچ ترسی ندارم

And I know that my heart will go on

می دانم قلبم برای این خواهد تپید

Well stay forever this way

ما برای همیشه باهم خواهیم بود

You are safe in my heart

تو در قلب من در پناه خواهی بود

And my heart will go on

و قلب من برای تو خواهد تپید

And on

 

 

و خواهد تپید...
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

پل

 
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند.
یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد؛ وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.
نجـار گفت: «من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم...
شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟»
برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: « در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»
نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: «مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

آوای مرد تنها

 

 

 

 

 

 

 

 

EXCLUSIVE

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تنهایی قلب من

 

 

 

 

 

 

 

مزرعه ی زندگی من

 
 
 
 
 
مترسک ناز می کند
 
کلاغ ها فریاد می زنند
 
و من سکوت می کنم....
 
این مزرعه ی زندگی من است

خشک و بی نشان...!!!
 
 
 
 

تو رازی و ما راز

 

 

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.


رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.


رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.


و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته

بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.


در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.


گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز

و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.


و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه

 رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد

گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.


و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل

هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آ

نها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد

.
و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط

خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي

رازناك به سلامت گذشتند.

 

 

 

 

داستان کوتاه

 

 

زن خیلی دیرش شده بود هیچ چاره ای جز اینکه این مسافت کوتاه و با ماشین بره نداشت

بالاخره دم پارک ایستاد و به ماشین های رهگذر که از تو خیابان رد می شدند مسیرش و می گفت

کسی سوارش نمی کرد

بالاخره یه ماشین پیکان قدیمی بوق زد و نگه داشت

آبجی راهی که تا میدون نیست

دیرم شده خیلی

ترافیک لعنتی دست از سر تهران بر نمی داره

تمام جاهای کیفش و گشت

فقط ۱۰۰ تومان پول داشت

-آقا ببخشید چقدر میشه؟

-۱۵۰ تومان آبجی

زن دوباره همه جای کیفش وگشت

دوباره و دوباره اما چیزی پیدا نمی کرد

-۱۰۰ تومان بیشتر خورده ندارم

-عیب نداره پول خرد زیاد دارم ، می دونید پسرم دیشب قلکش وشکسته و ما هم همه اش وریختیم تو داشتبرد ، حالا حالا ها از ان پول خرد راحتم

این جمله انگار قلب زن و شکوند

حالا نمی شد بچه ات امشب قلکش و می شکست.

زن دیگه هیچ چاره ای نداشت دست کردتو گوشه کیفش و یک ۵۰ تومانی تا نخورده را برداشت

روش نوشته بود « عیدی پدر سال ۱۳۶۸»

اون آخرین عیدی بود که از پدر گرفته بود و از خرداد همون سال دیگه پدر نداشت.

این آخرین باری بود که به اون نگاه می کرد چون دیگه رسیده بود به میدون

۱۵۰ تومان و داد وسریع پیاده شد

-به آبجی ۱۵۰تومان که دیگه خرد

دیگه از این خرد تر هم مگه پیدا میشه، کاش همه مثل شما پول خرد نداشته باشن

زن سریع شروع به حرکت کرد وارد پیاده رو شد و هراسان به سمت کوچه رفت

دیگه کاملا در حال دویدن بود.

رسید به خونه کلید و انداخت تو در هول شده بود دیگه اونقدر قلبش تند می زد که اگر کسی از کنارش رد می شد می تونست صدای قلبش و بشنوه

نیمه های در چادرش و از سر انداخت

صدای ضعیف یه ناله می اومد

دوید و مادر و از روی تخت بلند کرد

همسایه راست گفته بود مادرش از روی تخت افتاده بود و برادرش خونه نبود.

 

 

 

عدالت

 

 

 

شبی راه‌زنان به قافله‌ای شبیخون زدند و اموال ‌آنان را به غارت بردند، بعد از مراجعت

به مخفیگاه نوبت به تقسیم اموال مسروقه رسید، همه جمع شدند و هرکس آنچه به دست

آورده  بود به میان  گذاشت، رئیس دزدان از جمع  پرسید چگونه تقسیم کنیم ؟ خدایی  یا

رفاقتی ؟ جمع به اتفاق پاسخ دادند خدایی.



رئیس دزدان شروع به تقسیم کرد، بیش از نیمی از اموال را برای خود برداشت و الباقی

را  به شکل  نامساوی میان  سه تن از راه ‌زنان تقسیم کرد و به بقیه  هیچ نداد،  دیگران

اعتراض کردند که ما گفتیم خدایی تقسیم کن تا تساوی رعایت شود و همه راضی  باشیم

این چه تقسیمیست ؟؟؟


رئیس پاسخ داد :   خداوند به یکی زیاد بخشیده و  به یکی  کمتر و به یکی هم هیچ،  خود

شاهدی بر این ادعا هستید، آن تقسیمی که شما در نظر دارید تقسیم رفاقتی بود که نپذرفتید

پس حق اعتراض ندارید…
 

 

 

 

 

تولدت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

یک حس

 

 

 

 

دل تنگ شدن حس بودن کسیت که بودنش را با تمام وجود تمنا میکنی.

 

 

 

 

 

وصیت چارلی چاپلین به دخترش

 

 

 

تا  وقتی قلب عریان  کسی را ندیدی بدن عریانت را نشان  نده.

هیچ گاه چشمانت  را برای کسی که معنی  نگاهت را  نمیفهمد

گریان مکن.

قلبت را  خالی  نگه دار و اگر هم خواستی  کسی را  در قلبت

جای دهی سعی کن یک نفر باشد. به او بگوتو را بیش از خودم

و کمتر از خدا دوست دارم، زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم.

 

 

 

 

 

سیاست

 

من قطاری دیدم ،

که سیاست می برد و چه خالی می رفت.

تولدت مبارک از دور!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

         کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

         درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم 

         بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

          میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

         از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم 

          من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

         چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

          به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم 

         هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

          تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

          کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

         بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

          با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

         با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

         عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

         فقط می خوان بهت بگن

.

.

.

.      تولدت مبارک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ورود ممنوع

 

 

 

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

 

 

 

 

فقط ایران

 

 

 

فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی یاهو رو داره!


فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!


فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از سلام و احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!

 

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.


فقط در ایرانه که اگه دختری بهت محل نمی گذاره میگن  عاشقته! و اگر پسری بهت محل نمی زاره اوا خواهره!


فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند


فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه


فقط یک پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه


فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش"


فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته


فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه


فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره


فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره


فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره


فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی


فقط یک خانم ایرانیه که توی سوپر مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه


فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند!


فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره؟


فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد!


فقط در ایرانه که ابروی دختراش 6 خط بالاتره


فقط در ایران بعد از طلاق، زنه فاسد بوده و مرده دیوانه!


فقط یه دختر ایرانی این استعداد رو داره که توی گرمای تابستون چکمه بپوشه و توی سرمای زمستون صندل !


فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا 2 لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پول داده !


فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه !


فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن !


فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه !


فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه 40/50 کیلو اضافه بار دارن !


فقط یک خانم ایرانی میتونه که در یک استخر هتل 5 ستاره با گن و لباس زیر بیاد تو آب چون فکر میکنه هر گردی گردوست !


فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم !


فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره هستند و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشهاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره ميچرخه!


فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه...!


فقط در ایرانه که پسر به پسر تیکه میندازه تا پیش دوست دخترش کلاس بزاره!


فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه!

 

 

 

 

 

کاش میشد

 

 

 

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم 

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش میشد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

 

 

 

 

 

 

 

جایگاه روح ، موسیقی زیبایی از دیوید و دایان ارکنستون (سرخپوستی)

 

 

Diane Arkenstone 2009 -  Native Spirit

 

 

در تمام قطعات موجود در این آلبوم ، نوای فلوت بسیار زیبایی به گوش می رسد

که شنیدن آن را بسیار دوست دارم و از شنیدنش لذت می برم. آهنگ های زیادی

در زمینه موسیقی بومیان آمریکایی گوش داده ام که به نوعی دارای جهت گیری

تشریفاتی و درام هستند. در هنگام شنیدن این آهنگ طولی نمی کشد که ذهنتان را

به زمان و مکان های مختلفی می برد. اگر آهنگ های مربوط به ساز فلوت را دوست

دارید حتما این آلبوم را به مجموعه خود اضافه کنید.

 

 


 
 
 
 
 
 
 

 

نکته ها

 

 

 

درد من تنهايي نيست؛بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت؛ بي عرضگي

 

را صبرو با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند.

 

گاندي

 

 

جهان سوم جائیست که مردم، خانه 

روبه آفتاب را گرانترمی خرند و بعد با هفت لایه پرده تمام پنجره ها را می  پوشانند!

 

 

 

اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم میان این

 

دو یکی را انتخاب کنم آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم.

 


آلبر کامو


 

 

 اي کساني که ايمان آورده ايد! کاري به کار کساني که ايمان نياورده اند نداشته باشيد!

 

 

امروز خم شدم و در گوش بچه ای که مُرده به دنیا آمد آرام گفتم« چیزی را

 

از دست ندادی.....

 

 

 


قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت... :

 

جناب قاضی کلنگ خود را بردارید. قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک

 

این قلم است نه کلنگ. تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟


مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی

 

 

 

در یک مهمانی دو نفر کنار هم نشسته بودند و یک کلمه هم با 


هم حرف نزدند. بعد از دو ساعت یکی از آنها به دیگری گفت : پیشنهاد می کنم 



حالا در مورد موضوع دیگری سکوت کنیم !!!



 

 

 


از اونجایی که آمریکا نمی‌تواند هیچ غلطی مرتکب شود، پس تمام کارهایی

 

که آمریکا می‌کند صحیح است!!!!!


 

 

 

به نظر من تلویزیون جداً 

باعث افزایش سطح سواد آدم می شود .

مثلا خود من هربار 

که در خانه تلویزیون روشن می شود، به اتاق می روم و در را می بندم و

یک کتاب حسابی می خوانم

 

 

 

ای خدا تو که نمیخواستی آدم سیب بخورد، درختاش را چرا کاشته بودی؟

 

 

 


 

 

یک اتفاق

 

 

 

اشتباهی خونه یه خانم پیری رو گرفتم ، اومدم معذرت خواهی کنم هی

 

میگفت علی جان تویی ، هی میگفتم ببخشید مادر اشتباه گرفتم ، باز

 

میگفت رضا جان تویی مادر ، میگفتم نه مادر جان اشتباه شده ببخشید ،

 

اسم سوم رو که گفت دلم شکست، گفتم آره مادر جون ، زنگ زدم احوالتون

 

رو بپرسم . اونقدر ذوق کرد که چشام خیس شد

 

 

 

 

تولدت مبارک

 

 

 

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر…

 

 

 

برای روز تولد تو ۱۰ شاخه گل میخرم۹ شاخه گل طبیعی یک شاخه گل مصنوعی

 

و روی شاخه گل مصنوعی مینویسم تا پر پر شدن این گل دوستت دارم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

چن روز پیشاپیش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

طبیعت زیبا

 

 

 

 

 

 

 

چه میدانی؟

 

 

 

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می دانی؟

 


دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی

 

 

 

نقاشی رویایی از کریسمس

 

 

 

نقاشی رویایی طبیعت:: گروه خورشید

 

 

 

 

چگونه دور مسائل را خط بكشیم

 

 

 

 

روزی یكی از صفحه بند های روزنامه اهل شیكاكو، همراه با دو دوستش به قصد خرید

روزنامه به گوشه خیابان رفتند. دوست او آدم حرافی بود. وقتی به دكّه روزنامه فروشی

رسیدند، به سوی فروشنده رفت، در حالیكه یك دلار در دستش گرفته بود و گفت:‌

" یك روزنامه می‌خواهم."

روزنامه فروش خیلی بد خُلق بود و در مقابل مردی كه می‌خواست روزنامه بخرد، حركتی

از خود نشان نداد. سپس، بی آنكه حرفی بزند بقیه پول او را روی پیشخوان پرت كرد.

وقتی مرد صفحه بند و دوستانش به سمت منزل راه افتادند، او به بی ادب بودن آن مرد

روزنامه فروش اشاره كرد. "چرا همیشه روزنامه هایت را از او می‌خری؟" چرا در

مقابل این رفتار او عکس العملی نشان نمی دهی؟

مرد جواب داد: " چرا در مقابل او عكس العملی نشان دهم؟"

این پاسخ یك سوال بود، ولی باعث شد مرد به فكر فرو رود. او متوجه شد كه دوستش

در مقابل آدمها دست به عمل می‌زند، نه عكس العمل، و اغلب ما هم عكس العملی هستیم.

اگر كسی در مقابلش رفتار بدی داشت،‌ دورش را خط می‌كشید. او می‌گفت: "اگر روزنامه

فروش روز بدی داشته، بگذار به حال خودش باشد. دلیلی ندارد روز بد او، روز مرا هم

خراب كند."

رفتار مرد نشان دهنده سلامت روحی او بود. او فرد متعالی بود و متوجه شده بود كه

می‌تواند دنیا را با طرز رفتار خودش كنترل كند.

 

 

 

 

 

تمنا

 

 

 

 

تو ای نا مهربان با من کمی هم مهربانی کن

 

یه دنیا درد دل دارم، کمی همزبیانی کن

 

 

 

 

 

چرا میگن بچه ننه نمی گن بچه بابا؟

 


- مامان

...
- بعله ؟

- من می خوام به دنیا بیام ...
- باشه .
- مامان
- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوكولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
- .. بعله
- من كوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- ... جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی
- ... مامان


- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه .. به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام
- لا اله الا الله
- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین كوكی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارك ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پاركینک تو رو ببرم پارک؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو .. دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف
- بابا
- باز چیه
- من زن نمی خوام
- به درك
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود كه من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- ها کشتی منو
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف

تصویر عشق

 

 

 

 

یه روز تو دفتر دلم تصویر عشق رو کشیدم

 

تو خلوت تنم یه رد پایی کشیدم

 

درست مثل یه همسفر تو قصه ها میدیدمش

 

آخه توی دفتر عشق یه رنگ خوب کشیدمش

 

 

 

اما نمیدونم چی شد، سیاهی دورش حلقه زد

 

از توی نقشه ی دلم چه بی خبر پر زد و رفت

 

 

 

آخه مگه نمیدونست قلبشو آبی کشیدم؟

 

دیگه توی دفتر دل تصویر عشق رو ندیدم

 

کنار عکسش خودمو با چشم گریون کشیدم

 

 

 

 

 

از نامه های عاشقانه خلیل جبران به ماری

 
دوست دارم سینه ام را بشکافم، قلبم را بیرون بکشم و در دست بگیرم تا همه ببینند. زیرا کسی که خود را برای خویشتن آشکار می کند، آرزویی شگرف تر از آن ندارد که دیگران درکش کنند.

همه ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که پشت در است، دوست داریم این نور به میان اتاق، پیش روی همه بیاید.

اولین شاعر جهان حتما بسیار رنج برده است، آن گاه که تیر و کمانش را ...
کنار گذاشت و سعی کرد برای یارانش وصف کند هنگام غروب خورشید چه احساس کرده، و کاملا محتمل است که این یاران، حرفهایش را مسخره کرده باشند. لیک او باز چنین می کند ، چون هنر راستین می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد . هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی ای که درک می کند ، لذت ببرد.

و این گونه است که زندگی، در ما دو تن که در جستجوی مطلقیم و برای انزوای مطلق خود باغی می سازیم، شوری ژرف به جای می گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم.

خيال، حقيقت مطلق را مي بيند، جايي كه گذشته، اكنون و آينده به هم مي رسند...

خيال نه به واقعيت ظاهر محدود است و نه به يك مكان. همه جا مي زیيَد. در كانون است و ارتعاش های تمامي حلقه هايي را احساس مي كند كه شرق و غرب به گونه اي مجازي در آن جاي دارند. خيال، حيات آزادي ذهن است. به جنبه هاي گوناگون هر چيز تحقق مي بخشد... خيال رو به تعالي ندارد، نمي خواهيم رو به تعالي داشته باشد، فقط مي خواهيم آگاه تر باشيم.

دوست دارم سراسر زندگي اي را كه در من است، زندگی و هر لحظه را تا نهايتش درك كنم.

ماري عزیزم، فهميده ام تمامي مشكلات كه از تو بر سر من آمد، به خاطر حقارت و ترسي در خود من بود.

ماری دلبندم، نمیتوانم برای ساعت خوابم، ساعت کارم و ساعت تمرینم، برنامه ریزی کنم. همیشه می گویند: همه می توانند هر روز در ساعت معینی بیدار شوند، چای بنوشند و به بستر بروند، و از این انضباط راضیند. از نظر من، این مردم همیشه فقط همان یک روز را زندگی می کنند.

اگر بتوانم در قلب یک انسان، گوشه‌ای تازه را به او بنمایانم، بیهوده نزیسته‌ام. موضوع خود زندگی است، نه شعف یا درد یا شادی یا ناشادی.‌ نفرت به همان اندازه دوست داشتن خوب است، یک دشمن می‌تواند به خوبی یک دوست باشد. برای خود زندگی کن. زندگی‌ات را بزی. پس به راستی دوست انسان خواهی شد. نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که باید، رخ بدهد، پس باید برای حوادث غیر مترقبه آماده بود. برای من هر روز که می‌گذرد تفاوت دارد و هشتاد ساله هم که بشوم، همچنان منتظر تجربه‌هایی می مانم که درون و بیرونم را دگرگون کند. وقتی پیری می‌رسد، دیگر به کارهایی که کرده‌ام نمی اندیشم، دیگر گذشته، می‌خواهم از هر لحظه زندگی که هنوز برایم باقی مانده، استفاده کنم.

نه برای مسائل مهم، که تنها می توان برای کارهای خرد برنامه داد. آن که برای کارهای مهم برنامه می ریزد، همه چیز را به مسائل کوچک مبدل می کند.

شکنجه گر

 

 

 

 

رو به تو سجده میکنم، دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست

 

مرا به بند میکشی از این رها ترم کنی

زخم نمیزنی به من که مبتلا ترم کنی

از همه توبه میکنم بلکه تو باورم کنی

 

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

 

عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

 

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد

 

عذاب میکشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

 

 

 

خلیج هانالی ، آهنگی از گیتاریست آلمانی گووی

 

 

 

حتما این آهنگ دلنشین را دانلود،چشمان خود را ببندید و به رویاهایتان فکر کنید.

 

 

 

 

 

همه ما در قلبمان عشق هایی داریم. این مجموعه از موسیقی های آرامش بخش لحظه های زیبا و

عاشقانه ایی را در کنار کسانی که دوستشان می دارید ایجاد خواهد کرد.



Govi نوازنده سبک موسیقی عصر نو (new age) و آمبینت می باشد که اصلیتی آلمانی دارد.

گووی هشت سال از عمر خود را برای همکاری که با کارونش (Karunesh) و دوتر (Deuter)

داشت، در هند سپری کرد. یکی از موفق ترین آلبوم های گیتار او “اودیسه (Odyssey)” است که

در سال ۱۹۹۷ جزء ۱۰ آلبوم برتر بیلبورد موسیقی عصر نو بود. گووی در حال حاضر در هاوایی

زندگی می کند و عنوان این آهنگ نیز مربوط به خلیج هانالی در جزایر هاوایی می باشد.

 

 

 


 
 
 
 
 
 

دنیای این روزای من

 

 

 

 

 

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

 

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا میکنیم، دنیا عجب جایی شده

 

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

 

در حسرت فردای تو تقویممو پر میکنم

هر روز این تنهاییو فردا تصور میکنم

 

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا بجز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

 

 

 

 

تفهیم شدن...

 

 

 

وحشت از عشق که نه، ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه، ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست، مقصر دل دیوانه ی ماست

 

 

 

 

یاد خود

 

 

 

در تکاپوی دلت یاد دل من هم باش

 

یاد من نه

 

یاد خود کن که در آنجا داری

 

 

 

 

سراب رد پای تو

 

 

 

 

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد؟

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟

 

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم؟

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم؟

 

تو با دلتنگیای من، تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری، تظاهر میکنم هستی

 

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست، فقط تصویر میبینم

 

یه حسی از تو دارم که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم

 

 

 

 

 

نکته

 

 

 

به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را كه نمی توانم تغییر دهم


دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را كه می توانم تغییر دهم


بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم


مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار كنند

 

 

 

دل سوخته

 
 
 
 
 
دلسوخته تر از همه سوخته گانم
 
 از جمع پراکنده رندان جهانم
 
 در صحنه بازیگری، کهنه دنیا عشق است
 
 این کهنه قمار من بازیگر آنم
 
با آن که غم باخته در وادی عشقم
 
 بازنده ترین هست در این جمع نشانم ای عشق،
 
 از تو زهر است به کامم
 
 دلسوخت،
 
تن سوخت،
 
 ماندن حرامم
 
 عمریست که می بازم و یک برد ندارم
 
 
 
 
 

نکته

 

 

 

 

بهتره دیگران از ما به خاطر آنچه که هستیم متنفر باشند

 

 تا اینکه مارو به خاطر آنچه که نیستیم دوست داشته باشند

 

 

 

 

احساس تنهایی

 

 

 

 

شازده کوچولو پرسید: پس آدم ها کجا هستند.

 

 آدم در بیابان احساس تنهایی می کند ...

 


مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند

 

 

 

 

تو هیچ تقصیری نداری من مقصرم

 

 

 

آنهايي که رفته اند احساس تنهايي مي کنند.

آنهايي که مانده اند هم احساس تنهايي مي کنند.

بايد زندگي کردن را بياموزيم اين چندان به ماندن و رفتن ربطي ندارد

 

 

 

گاه

 

 

 

 

زندگی باید کرد

 

گاه با یک گل سرخ

 

 گاه با یک دل تنگ

 

 گاه باید رویید در پس این باران

 

 گاه باید خندید بر غمی بی پایان

 

 

 

 

 

زرتشت

 
 
 
 
 
 
 
پنجم دیماه ، گرامی روز بزرگداشت ، درگذشت اشو زرتشت ، را گرامی میداریم.

 
درود بر فروهر پاک همه نیاکان ورجاوند ایران زمین ، درود بر روان پاک اشو زرتشت
 
 
بزرگ آموزگار ایرانیان نژاده ، او که سرود عشق و پندار و گفتار و کردار نیک را در
 
گستره دانایی انسان جاری ساخت . همان که در نیایش مینوی خویش خواستار آبادی جهان
 
و شادی جهانیان است و بی هیچ نگ...اهی به پنداشت های آدمیان ، آنها را گرامی میدارد.
 
اندیشه های نیک زرتشت در گستره گیتی ، گسترده باد
 
 
 
 
 

وای اين شب چقدر تاريك است

 
 
 
 
 
 
 
شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پايي خسته

تيرگی هست و چراغی مرده
...

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن آدمها

سايه ای از سر ديوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاريکی و اين ويرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نيست رنگی که بگويد با من

اندکی صبر سحر نزديک است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

وای اين شب چقدر تاريک است

خنده ای کو که به دل انگيزم

قطره ای کو که به دريا ريزم

صخره ای کو که بدان آويزم

مثل اينست که شب نمناک است

ديگران را هم غم هست به دل

غم من ليک غمی غمناک است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

وای اين شب چقدر تاريك است

اندکی صبر سحر نزديک است
 
 
 
 
 
 

این واسه تو

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا

 

 

 

 

از خدا پرسیدم :

خدایا چه چیزی تو رو ناراحت می کنه؟

گفت: هروقت بنده ای با من سخن می گوید

چنان به حرفهای او گوش میدهم

 که گویی جز او بنده دیگری ندارم

ولی او چنان سخن می گوید

 که انگار من خدای همه هستم جز او!

 

 

 

 

سرنوشت كارتون‌هايي كه مي‌ديديم چي شد؟

 
 
 
 
 
 اي‌كيوسان كراكي شده و مخش تعطيل تعطيله!
 
 
 
آل...يس شوهر كرده، دو تا بچه داره و يه زندگي
 
حقير توي يه آپارتمان 0 متري ساده
 
 
 
تام و جري دو تا دوست صميمي شدن!
 
 
 
جيمبو رو از رده خارج كردن و بعد اجاره دادندش
 
به ايران اير !!
 
 
 
رابين‌هود رو توي اسلام‌شهر گرفتنش - به جرم شرارت!-
 
هفته‌ي ديگه اعدامش مي‌كنن
 
 
 
 گربه‌سگ عمل كردن و جدا شدن!
 
 
 
 پت و مت دكتراي مهندسي عمران گرفتند و الان جزو
 
هيئت علمي دانشگاهند!
 
 
 
 
 

این واسه تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این واسه تو

 

 

 

 

 

 

 

امروز را دریاب

 

 

 

 

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری،

 

 شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

 

 

 

 

حیرت

 

 

 

 

بر هر کسی مینگرم در شکایت است

 

در حیرتم که گردش گردون به کام کیست

 

 

 

 

شیوه ابراز عشق

 

 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،

داستان کوتاهی تعریف کرد:

 

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

 

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. پسر اما پرسید : آیا میدانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

 

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! پسر جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

 

قطره های بلورین اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

از آنِ من نیست

 
 
 
 
از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست

بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست




با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست

از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست




از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست
 
 
 
 
 
 

شب

 

 

شب ولادت میترا،  الهه ی مهر  بر آن شویم،  همانند  پیشینیان،  اهریمن  وجودمان

را مغلوب ساخته تا روشنایی مهر و محبت در دلمان جوانه زند و بذر عشق و دوستی

طولانی ترین شب سال را منور كند.



آغاز سال 703۴ میترایی آریایی، فرخنده باد!!!