دلم از تمام آرزوها خسته است
 
و در اندیشه ی چیزی محال به تبی جانسوز کشیده شده است

هیچ امید رهایی م ازین آغوش پرفریب نیست

که چو دام بلا تمام احساسم به تاراج بی حاصل یاری قمار شد

آه...معبود مهربانم:قرار ما این نبود

یادم هست وعده داده بودی زمین ت زیباست

و پر از عشق و عشق و عشق

و خالی از حسرت و کینه

چه رسمی در پس این ابرهایت هست؟

باران کدام روزت رهایم میکند ازین وحشت

تنم از امید خالیست

یخ زده ام

به آفتابت بگو سراغ خانه ام را نگیرد

 با  تکه های یخم به زیستن خو گرفته ام