شادباش
فرخنده باد نوروز

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپ...
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری


اگه به تو نمیرسم این دیگه قسمت منه
نخواستم اینجوری بشه
این از بخت بد منه
اگه یه دنیا غم دارم
اگه نبینمت یه روز
چطور دلت اومد بری؟ عاشق چشماتم هنوز
فکر نمیکردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم
به جرم دوس داشتن تو اینجوری تنبیه بشم
قد یه دنیا غم دارم
اگه نبینمت یه روز
چطور دلت اومد بری؟ عاشق چشماتم هنوز
دار و ندارمو میدم ولی چشماتو نبند
دار و ندار من تویی به گریه های من نخند
از همه دنیا من فقط دلخوش تو بودم
ولی
دلخوشی تو نبودم
دوستم نداشتی یه کمی
اگه به تو نمیرسم این دیگه قسمت منه
نخواستم اینجوری بشه
این از بخت بد منه
اگه یه دنیا غم دارم
اگه نبینمت یه روز
چطور دلت اومد بری؟ عاشق چشماتم هنوز
فکر نمیکردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم
به جرم دوس داشتن تو اینجوری تنبیه بشم
قد یه دنیا غم دارم
اگه نبینمت یه روز
چطور دلت اومد بری؟ عاشق چشماتم هنوز

همین که مینویسم و به واژه میکشم تو رو
دوباره بار غم میشینه روی شونه های من
همین که میشکفی مثل یه گل میون دفترم
دوباره گرمی لبات، دوباره گونه های من
همین که میری از دلم
قرار آخرم بشی
دوباره زخم میخورم
دوباره باورم میشی
همیشه کم میارمت
همیشه کم میارمت
نمیشه که ندارمت
گریه فقط کار منه، تو اشکاتو حروم نکن
به واژه ای نمیرسی، اینجوری پرس و جو نکن
فاصله ها مال منن
تو فاصله نگیر ازم
بمون که باورت بشه گریه نمیشه سیر ازم
همیشه کم میارمت
همیشه کم میارمت
نمیشه که ندارمت

دلم هر روز پس میگیرد از دست روزگار ، آرزوهایش را..........
انسانها زندانی افکار خویشند...
برای رسیدن به نداشته هایشان آنقدر میدوند که وقتی بدستش می آورند آنقدر خسته اند که دیگر
زمانی برای لذت بردن از آن ندارند...
به آنچه که دور از دست میبینند رویا میگویند تا بهانه ای باشد برای بدست نیاوردنشان
و لذت بدست آوردنش را در سختی بدست آوردنش از دست میدهند و همیشه بین این دو راهی
می مانند که بدوند یا بنشینند...................
شب سردی است,و من افسرده.
راه دوری است,و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
می کنم,تنها,از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر,سحر نزدیک است.
هر دم این بانگ بر آرم از دل:
وای,این شب چقدر تاریک است!
خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل
بقیه در ادامه ی مطلب.....
اینگونه نگاه کنید ...
مرد را به عقلش نه به ثروتش
زن را به وفایش نه به جمالش
دوست را به محبتش نه به کلامش
عاشق را به صبرش نه به ادعایش
مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
اتومبیل را به کارائیش نه به مدلش
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش
درس را به استادش نه به سختیش
دانشمند را به علمش نه به مدرکش
مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش
دل را به پاکیش نه به صاحبش
جسم را به سلامتش نه به لاغریش
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
در انتشار آنچه خوبیست و اثری از عشق در آن هست آخرین نفر نباشید!
در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نميآيد
اندوهگين و غمزده مي گويم
شايد ز روي ناز نمي آيد
چون سايه گشته خواب و نمي افتد
در دامهاي روشن چشمانم
مي خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه هاي نبض پريشانم
مغروق اين جواني معصوم
مغروق لحظه هاي فراموشي
مغروق اين سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشي
مي خواهمش در اين شب تنهايي
با ديدگان گمشده در ديدار
با درد ‚ درد ساكت زيبايي
سرشار ‚ از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم به پيچد ‚ پيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفسهايش
نوشد بنوشد كه بپيوندم
با رود تلخ خويش به دريايش
وحشي و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله هاي سركش بازيگر
در گيردم ‚ به همهمه ي در گيرد
خاكسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بينم ستاره هاي تمنا را
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذات آتشين هوسها را
مي خواهمش دريغا ‚ مي خواهم
مي خواهمش به تيره به تنهايي
مي خوانمش به گريه به بي تابي
مي خوانمش به صبر ‚ شكيبايي
لب تشنه مي دود نگهم هر دم
در حفره هاي شب ‚ شب بي پايان
او آن پرنده شايد مي گريد
بر بام يك ستاره سرگردان
فروغ فرخزاد

دل من بغضتو بشکن
غریبگی نکن با من
ببار مثل ابر بهار دل من
اونی که تو رو شکسته
خدا جوابش رو میده
ببار مثل ابر بهار دلکم
تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی
قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است
در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت«گزنفون»
آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند،
غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به
کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا
و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام
« آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون
وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که
زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتي هنگامی که توصیف
زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک
بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا
باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما
اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار
پانته آ از کورش کمک خواست..
کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به
شدت شرمنده شد و در ازای از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت
تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و
از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که
در لشکر او خدمت کند.
می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ
دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:
«سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی
که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که
اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز
نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که
ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»
آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او
رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا
مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان
استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و
در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی
که کرده بود ، خود را کشت.
هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. از این
روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و
باقی داستان که در تابلو مشخص است. معلوم نیست چرا ایرانیان سعی
نمیکنند داستانهای غنی خود را گسترش دهند و به جای آن به سراغ
داستانهایی میروند که عربها چگونه زنان را به صیغه خود در
میاوردند!!!!!!!!!!!!!
![]()
One flower can wake the dream
یك گل میتواند بهار را بیاورد

One tree can start a forest
یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد
![]()
One bird can herald spring
یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد
![]()
One smile begins a friendship
یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد
![]()
One handclasp lifts a soul
یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند
![]()
One star can guide a ship at sea
یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند
![]()
One word can frame the goal
یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند
![]()
One vote can change a nation
یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند
![]()
One sunbeam lights a room
یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند
![]()
One candle wipes out darkness
یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد
![]()
One laugh will conquer gloom
یك خنده میتواند افسردگی را محو كند
![]()
One hope will raise our spirits
یك امید روحیه را بالا می برد
![]()
One touch can show you care
یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند
![]()
One voice can speak with wisdom
یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد
![]()
One heart can know what's true
یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد
![]()
One life can make a difference
یك زندگی میتواند متفاوت باشد
![]()
You see, it's up to you
شما میبینی پس تصمیم با شماست
![]()
من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم
اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
بر لب کلبه ی محصور وجود
من اگر در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم
از هجر تو آهی نکشم تک و تنها ، به خدا می شکنم
می شکنم
گیتار فراموش نشدنی و ماندگار آرمیک این بار در برزیل ! موسیقی بسیار عاشقانه و رمانتیکی
فراتر از باور که شما را سرشار از عشق و محبت خواهد کرد . آوای بسیار شادی بخشی که از
گیتار آکوستیک آرمیک ، گیتاریست مشهور جهان بیرون می آید

پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد. وقتی کارگر وارد منزل پیرزن شد،
شوهر پیر و نابینای او را دید و دلش برای این زن و شوهر پیر سوخت. اما در مدتی که در آن
خانه کار می کرد متوجه شد که پیرمرد انسانی بسیار شاد و خوش بین است. او درحین کار با
پیرمرد صحبت می کرد و کم کم با او دوست شد.
در این مدت او به معلولیت جسمی پیرمرد اشاره ای نکرد. پس از پایان سفیدکاری وقتی که کارگر
صورت حساب را به همسر او داد، پیرزن متوجه شد که هزینه ای که در آن نوشته شده خیلی کمتر
از مبلغی است که قبلا توافق کرده بودند.
پیر زن از کارگر پرسید که شما چرا این همه تخفیف به ما می دهید؟ کارگر جواب داد: «من وقتی
با شوهر شما صحبت می کردم خیلی خوشحال می شدم و از نحوه برخورد او با زندگی متوجه شدم
که وضعیت من آنقدر که فکر می کردم بد نیست. پس نتیجه گرفتم که کار و زندگی من چندان هم سخت
نیست. به همین خاطر به شما تخفیف دادم تا از او تشکر کنم.» پیرزن از تحسین شوهرش و بزرگواری
کارگر منقلب شد و گریه کرد. زیرا او می دید که کارگر فقط یک دست دارد.

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید : تو به من گفتی :
از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم :
“حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم”
باز گفتم که: ” تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

تو با دلتنگی های من
تو با این جاده هم دستی
تظاهر کن ازم دوری، تظاهر میکنم هستی.........

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه ی مطلب رجوع کنید
آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهري