مهربانترين
این روزا دلم فقط شعر میخواد

زير بارون راه نرفتي
تابفهمي من چي ميگم
تا بفهمي از كي ميگم
چشماي اون زير بارون
سر پناه امن من بود
سايه بودن دنج پلكاش
جاي خوب گم شدن بود
همه ي سهم من اين بود
ريشه هام توي زمين بود
با من اين شعر رو مي خوندي
نازنين ! چرا نموندي ؟
بي تو خيس خيس خيسم
دارم از تو مي نويسم
همه ي سهم من اين بود
ريشه هام توي زمين بود

الهی ، همچو بید می لرزم مبادا كه به هیچ نیرزم
الهی ، به حرمت آن نام كه تو دانی و به حرمت آن صفت كه تو چنانی كه ما را از
وسوسه و از هوای نفسانی و از غرور نادانی نگاه دار كه می توانی
الهی ، ندانستم ، چون دانستم نتوانستم
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان ۱۳۸۹ ساعت 23:4 توسط بی قرار
|
تو یه تاک قد کشیده