این روزا دلم فقط شعر میخواد 

 

 

 

 

 

 زير بارون راه نرفتي


  تابفهمي من چي ميگم

 


   تو نديدي اون نگاه رو


   تا بفهمي از كي ميگم

 

    چشماي اون زير بارون


     سر پناه امن من بود

 

   سايه بودن دنج پلكاش


    جاي خوب گم شدن بود

 


    تنها شب مونده و بارون


    همه ي سهم من اين بود

 


    تو پرنده بودي من سرو


   ريشه هام توي زمين بود

 


    اگه اون رو ديده بودي


    با من اين شعر رو مي خوندي

 


  رو به شب داد مي كشيدي


 نازنين ! چرا نموندي ؟

 


  حالا زير چتر بارون


بي تو خيس خيس خيسم

 


زير رگبار گلايه


دارم از تو مي نويسم

 


تنها شب مونده و بارون


همه ي سهم من اين بود

 


تو پرنده بودي من سرو


ريشه هام توي زمين بود

 

 

 

 

الهی ، همچو بید می لرزم مبادا كه به هیچ نیرزم

الهی ، به حرمت آن نام كه تو دانی و به حرمت آن صفت كه تو چنانی كه ما را از

وسوسه و از هوای نفسانی و از غرور نادانی نگاه دار كه می توانی

الهی ، ندانستم ، چون دانستم نتوانستم