سکوتی که به یک دنیا می ارزه
هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد
لحظه ی ویرانیم را حس نکرد
در تمام لحظه هایم هیچ کس وسعت صدایم را حس نکرد
آن که سامان غزلهایم از اوست
بی سرو سامانیم را حس نکرد
هیچ کس حس نکرد درد دل من چیست
عاشقانه زیستن,عاشقانه دل کندنم حس نکرد
ما دوست داریم دوستان باوفا را
هیچ کس معنی حرفهایم را حس نکرد
حال همهی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیدهام خانهئی خریدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیدیوار … هی بخند!
بیپرده بگویمت
چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
یادت میآید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟
نه ریرا جان
نامهام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
سید علی صالحی
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت
دلم گرفت از این روزا
از این روزای بی نشون
از اینهمه دربدری
از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما، از آدمای مهربون
از این مترسکای بد، از هم دل و دلای همزبون
تو هم که بی صدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا تویی فقط دلخوشیمون
پره دلم
خیلی پره
از غمای رنگ و وارنگ
از جمله ی دوستت دارم
دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از آدما، از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
از اون خدای آسمووووووووووووووووووووووون
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت
این غصه های لعنتی از خنده دورم میکنن
این نفسای بی هدف زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره
فرشته ی مردن من منو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و عمرمو میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از همه س
آی دنیا بیزارم ازت
خيال نميكردم كه بي خيال من بشي
اما تو بي خياليا محال مال من بشي
منتظرم نموندي
تو رفتي
آتيش زدي به هستيم
اين عشقو حراج كردي
مرده ي خنده هاتو به خاك غم سپردي
رفتي و اين قمارو از من ساده بردي
روا نبود كه اينجوري از دل تو جا بمونم
روا نبود با اينهمه تنهايي تنها بمونم
حيف دلم كه پيش تو موند و به هيچكي دل نبست
حيف دل صبور من كه عاشقت بوده هست
|
|
|
|
هخامنش
شاه پارس |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
چا ایش پیش
شاه پارس |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
| ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
آریارامن
فرماندار پارس |
|
کوروش یکم
شاه انشان |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
|
|
آرسام
فرماندار پارس |
|
کمبوجیه اول
فرماندار انشان |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||
|
|
ویشتاسپ
شاهزاده |
|
کوروش دوم
شاه ایران |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
||||||||||||||||||||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
داریوش یکم
شاه ایران |
|
کمبوجیه دوم
شاه ایران |
|
بردیا
شاهزاده |
|
آرتیستون
شاهدخت |
|
آتوسا
شاهدخت |
|
|
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||
چی بگم، از کجا بگم؟ دردمو با کیا بگم؟
بهتره که دم نزنم، حرفی از عشقم نزنم
از عشقی که گم شد و رفت
عاشق مردم شد و رفت
عشقی که بی فروغ نبود
برای من دروغ نبود
بغض نشسته تو گلوم
وقتی نشستی روبروم
من از خودم چرا بگم؟
باید از اون چشما بگم
خیره تو چشم مست تو
دست میدم به دست تو
دل از زمونه میکنم
حرف دلم رو میزنم
چه حالتی داره چشات
نرگس بیماره چشات
چشم تو خوابم میکنه
مست و خرابم میکنه
وقتی نشستی رو به من
از عاشقی بگو به من
بذار چشات دل ببره
اینجوری باشه بهتره
چشات اگه پس نزنن چشمای سرسپرده مو
میشه فراموش کنم خاطره های مرده مو
خنده رو از دل این دل ناشاد بگیر
یه کم عاشق شدنو از دلم یاد بگیر
اگه حتی تو بخوای عهدمون شکسته شه
نمیذارم یه نفس دلم از تو خسته شه
دل من از غم دوریت مرده
تو خیال میکنی خوابش برده
یه دفعه از من بیچاره چرا
نمیپرسی زنده ام یا مرده
نمیپرسی، نمیدونی غمت چه بلایی به سرم آورده
بذار عمرم به امیدت سر شه
تا یه ذره خستگی هام در شه
عطش خواستنتو ازم نگیر
تا دلم بسوزه خاکستر شه
آخه حتی فکرشم نمیکنم
روزگارم از این بهتر شه

گرامی باد زاد روز پدر ایران زمین
کورش بزرگ
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
در یهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام
چه خوانا دوریت را بر سر در خانه زده اند
و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام
چه بسیار است دو رویی ها، فراموش کردن ها، گسستن ها
و من در این همهمه چه صادقانه ماندهام
رفیقان همه با نارفیقی خود رفیقند
و من با آنان چه دوستانه مانده ام
خاستگاه من کجاست که من آنجا غنودن خواهم
من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام
منم یه تقویم پر از زمستون
چله نشین دلی در ب و داغون
سال کبیسه مو شگون ندارم
از هیچ کسی خاطره ای ندارم
جز یه نفر که درب و داغونم کرد
بره بودم، گرگ بیابونم کرد
اما دلم تو غربت بیابون
از راهی که رفته، نشد پشیمون
دل، ای دل دیوونه
کی قدرتو میدونه؟
برو فکر خودت باش
پر از گرگه زمونه
باز منتظر نشستی
آب میشی دستس دستی
تو هم باید مثل اون دلش رو میشکستی
روزی از پس تنهایی خود دل به نگاهی بستم
که نمیباید میبستم
به شانه ای تکیه کردم
که به خیالم همه تنهاییم را پر میکند
غرورم را شکستم
و حرف دلم را در جاده ی تنهایی
فقط برای او گفتم
و هر شب چشمان بی فروغم را به بروی ستاره های آسمان بستم
به امید صبح شدن و دیدن ستاره ی زندگی که او بود
و برای دیدنش بی تاب و
بیقرار بودم
اما او هیچ
از این بی وفایی آینه ی دلم شکست
نامی نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی
گفت: تنهایی ام را به بهای عشق می فروشم
کیست که از من قدری تنهایی بخرد؟
هیچ کس پاسخ نداد
گفت: تنهایی ام پر از رمز و راز است
رمزهایی از بهشت. رازهایی از خدا
با من گفتگو کنید تا از حیرت برایتان بگویم
هیچ کس با او گفتگو نگرد
و او میان این همه تن،
تنها فانوس کوچکش را برداشت و به غارش رفت
غاری حوالی دل
می دانست آنجا همیشه کسی هست
کسی که تنهایی می خرد و عشق می بخشد
او به غارش رفت و ما فراموشش کردیم
و نمی دانیم چه مدت انجا بود
سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟
با نه، کمی بیش و کمی کم
او به غارش رفت و ما نمی دانیم
چه کرد و چه گفت و چه شنید؛
و نمی دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟
اما از غار که بیرون آمد بیدار بود،
آنقدر بیدار که خواب آلودگی ما برملا شد
چشمهایش دور خورشید بود،
تابناک و روشن که ظلمت ما را می درید
از غار که بیرون آمد هنوز همان بود
با تنی نحیف و رنجور
اما نمی دانم سنگینی اش را زا کجا
آورده بود که گمان می کردیم
زمین تاب وقارش را نمی آورد
و زیر پاهای رنجورش درهم خواهد شکست
از غار که بیرون آمد، باشکوه بود
شگفت و دشوار و دوست داشتنی
اما دیگر سخن نگفت
انگار لبانش را دوخته بودند،
انگار دریا دریا سکوت نوشیده بود
و این بار ما بودیم که دنبالش می دویدیم
برای جرعه ای نور
برای قطره ای حیرت و او بی آنکه
چیزی بگوید، می بخشید، بی آنکه چیزی بخواهد
او نامی نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارایی اش تنهایی
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که میبینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر جا آیا همین رنگ است؟
يه ستاره ي پر نور طرف راست بالاي صفحه هستش
مال منه
يه ستاره ي پر نور ديگه طرف چپ پايين ديده ميشه
اونم مال تو اه
ستاره هامون از هم دورن، مثل خودمون اما همديگه رو ميبينن
هواي همو دارن
و بيشتر از همه با هم هستن

کتاب اول دبستان و قصههای این دوره و زمونه
دهقان فداكار پير شده و احتیاج به کمک داره
در تهران مرغا هورمون خوردن خروس شدن
خروسا مامانی شدن برای مرغا عشوه میان و ناز میکنن
چوپان دروغگو عزيز شده و کلی طرفدار داره
شنگول و منگول بزرگ شدن و گرگ شدن
دارا و سارا رفتن فرانسه کبابی باز کردن
كوكب خانم حوصله مهمون رو نداره و جواب تلفن رو نمیده
كبري موهاشو مش کرده و تصميم گرفته دماغشو عمل كنه
روباه و كلاغ دستشون تو يه كاسست
حسنك گوسفنداشو فروخته و پیکان خریده مسافرکشی میکنه
آرش كمانگير معتاد شده
شيرين، خسرو و فرهاد رو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسكي
رستم و اسفنديار اسباشونو فروختن و موتور خریدن ميرن كيف زنی

رگ خواب اين دل تو دست تو بوده
ترك هاي قلبم شكست تو بوده
منو با يه لبخند به اابرا كشوندي
با يك قطره اشكت به آتيش كشوندي
مدارا نكردي با دلواپسي هام
نديده گرفتي غم بي كسي هام
با اين آرزويي كه بي تو محاله
يه شب خواب آروم فقط يك خياله
چقدر حيفه اين عشق همينجور هدر شه
يكي از من و تو بره دربدر شه
بره دربدر شه
بايد سر كنم با همين جاي خالي
حالا تو نبودم بگو در چه حالي؟
مدارا نكردي با دلواپسي هام
نديده گرفتي غم بي كسي هام
با اين آرزويي كه بي تو محاله
يه شب خواب آروم فقط يك خياله

تنها امید من که ناامیده
امید من دوباره ته کشیده
لحظه بلحظه فکر ناامیدی
این لحظات امونمو بریده
اون که میگف با دستای دل من
از قفس بی کسی آزاد شد
چی شد که با گریه ی من شاد شد؟
با شبنم اشک من آباد شد؟
از وقتی رف یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم، چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره
قلب من از طپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرف
این دل ناامید و مایوس
مرد
شاید صدای زخمی دل من مرحم زخمای دل تو باشه
شاید که قصه جدایی من نذاره هیچ کسی از کسی جدا شه
از وقتی رف یه روز خوش ندیدم
خواستم دلم یه گوشه ای بمیره
خسته شدم، چه انتظار سختی
یکی بیاد جون منو بگیره
قلب من از طپیدنش خسته شد
نبضم با ضربه های معکوس مرد
قلب من از خستگی خوابش گرف
این دل ناامید و مایوس
مرد

اي گول سني دنيايه مقابل توتارام من
دنيا منيم اولسا سنه خاطر آتارام من
ناز ايله مه منن اوزوي چكمه كناره
اولدوز اولسان گويده سنه يول تاپارام من
من اولسم اگر باشيمين اوسته گلسن
دورام اياقه ترپرنرم جان تاپارام من
حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره
منمو گریه ی ممتد نصف شبو دوباره دلم میگیره
حالا که نیستیو بغض گلومو گرفته چجوری بشکنمش؟
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره
که داره از غصه میمیره
عذابم میده این جای خالی
زجرم میده این خاطراتو
فکرم بی تو داغون و خسته س
منم و این جای خالی که بیتو هیچ وق پر نمیشه
منم و این عکس کهنه که از گریه م دلخور نمیشه
منم و این حال و روزی که بی تو تعریفی نداره
منم و این جسم تو خالی که بی تو هی کم میاره
تا خوابتو میبینم میگم شاید وقتش رسیده
بیخوابی میشینه توی چشمام، مهلت نمیده
نه
دوباره نیسی و شعرام حرفی واسه ی گفتن ندارن
دوباره نیستی و بغضم میگیره
باز کم میارم
حالا که امید بودن تو در کنارم داره میمیره
منمو گریه ی ممتد نصف شبو دوباره دلم میگیره
حالا که نیستیو بغض گلومو گرفته چجوری بشکنمش؟
بیا و ببین دقیقه هایی که نیستی اونقده دلگیره
کاشکی تو رو سرنوشت ازم نگیره
میترسه دلم بعده رفتنت بمیره
اگه خاطره ها یادم میارن تو رو
لااقل از تو خاطره هام نرو
کی مثل من واسه تو قلب شکسته ش میزنه؟
آخه کی واسه تو مثل منه؟
بمون
دل من فقط به بودنت خوشه
منو فکر رفتن تو میکشه
لحظه هام تباهه بی تو
زندگیم سیاهه
بیتو نمیتونم
بمون دل من به بودن تو خوش
من و فکر رفتن تو می کشه
لحظه هام تباه بی تو
زندگیم سیاه بی تو
می دونی قشنگی زندگی چیه؟
تو بی خبرباشی
و یکی دیگه برات پیش خدا دعا کنه
اگر سهم من
از اين همه ستاره
فقط سوسوي غريبي است،
غمي نيست.
همين انتظار رسيدن شب برايم كافيس

پرنده لب تنگ ماهي نشسته بود...
با تعجب به ماهي نگاه ميكرد..
.با خود ميگفت:
سقف قفسش كه شكسته پس چرا پرواز نميكند!؟؟؟
فصل پاییز انگار که یاد آور هجران است !
حقیقت آن است که اینگونه نیست ..
رنگهای زیبایش تداعی عشق روشن ِ بهاری ست ..
اینگونه به زندگی بنگرید
ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنوند، عجب تلخ است، قصه ی عادت
من عزیزترین داراییم را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام
جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید
جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد
داراییم را نگاه می دارم
و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد
آنچه ماندنی است خواهد ماند .
خواهد ماند
سخنی از کورش بزرگ:
پروردگارا ؛ به من آرامش عطا فرما ،
تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم
و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که میتوانم ،
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم
و متوقع نباشم که مردم و جهان باب میل من رفتار کنند
خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها
یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن
عبرت چه واژه ی زیبا ،اما غریبی ست...
آنان که از گذشته ی خود عبرت نمی گیرند
چاره ای جز تکرار آن ندارند
سخن عاشقانه گفتن جهان را لبریز از بهار می کند
و نفس عاشقانه کشیدن فضای عالمی را عطر اگین می کند
و اب عاشقانه نوشیدن جملگی رودخانه ها را صفای نهرهای بهشتی می بخشد
و گام عاشقانه بر داشتن تن زمین را هرگز به درد نمی اورد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دارم
I Love You
seni seviyorum
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
از بزرگترین کلمات : من نمیخوام از دستت بدم.
از دوست داشتنی ترین کلمات : تو برام مهم هستی
کلمه ی شیرین : تورو تحسین میکنم
کلمه ی شگفت انگیز : دلتنگت هستم
کلمه که از همه مهمتره :تو
باران
باش
و ببار
و نپرس
کاسه های خالی از آن کیست
(بزرگ مرد آریایی/کوروش بزرگ )
این جشن از کهن ترین جشن های فلات ایران شناخته میگردد
که ریشه در باورها و پیوند زندگی مردم آن روز با مظاهر طبیعت
دگرگونی فصل ها و زندگی اجتماعی آنها داشت
چنانچه حکیم فردوسی ، به روشنی به پیدایش این جشن اشاره کرده است :
فریدون چو شد بر جهان کامکار ندانست جز خویشتن شهریار
به رسم کیان تاج و تخت مهی بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته سر مهر ماه به سر برنهاد آن کیانی کلاه
ابوریحان بیرونی نیز می آورد:
"... در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه آهنگر شتافتند و
فریدون به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و
مردمان را از گزند او برهانید ..."
در نظم و نثر پارسی از روزگاران گذشته، درباره جشن مهرگان گفتگو بسیار شده است
پس از ساسانیان، در آن روزگاران پرآشوب و پریشان
ایرانیان آیین ها و جشن های کهن راهمچنان با شکوه برگزار میکردند
حتا زمانی که عربها بر ایرانیان سخت می گرفتند این آیین ها پنهانی و
یا در پوشش ها و عنوان های تازه برگزار میشد
بزرگان و دانشمندان ایران نیز همراه توده مردم این آیین ها را پاس می داشتند
شهروزی در باره بیرونی سخت کوش و پرکار می گوید:
"... دست و چشم و فکر او هیچ گاه از عمل بازنماند، مگر به روز نوروز و مهرگان ..."
یا چنانچه رودکی می فرماید:
ملکا جشن مهرگان آمد جشن شاهان و خسروان آمد
جز به جای ملهم و خرگاه بدل باغ و بوستان آمد
مورد بر جای سوسن آمد باز می بر جای ارغوان آمد
تو جوانمرد و دولت تو جوان می بر بخت تو جوان آمد
زندگی حکمت اوست.
زندگی دفتری از خاطره هاست
چند برگی را تو ورق خواهی زد
ما بقی را قسمت
چه رنجي از محبت ها کشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم
نگاه آشنا در اين همه چشم نديديمو نديديمو نديديم
سبک باران ساحل ها نديدند
به دوشِ خستگان باريست دنيا
مرا در موج حسرت ها رها كرد
عجب يار وفاداریست دنیا
عجب بيهوده تکراريست دنيا
یک دل و اینهمه غم چرا نصیب من شد؟
یک یار بی محبت چرا حبیب من شد؟
رسم زمونه اینه
عاقبتش چنینه
هر چی بچرخه دنیا
قسمت من همینه
میدونم، خوب میدونم تلاش من بی ثمره
اینهمه اشک و آه من در دل او بی اثره
با رقیبم شب و روزش به خوشی میگذره
زین همه سوز و های دل من بی خبره
دلم از این جدایی یه دنیا غصه داره
مثل ابر بهاری اشک از چشام میباره
کاشکی که عاشق بودی تادردمو بدونی
دنیای غصه هامو توی چشام بخونی
کاشکی که تا قیامت میموندی در کنارم
آرزویی بجز این نداشتم و ندارم
نداشتم و ندارم
هر کسی سهم خودش را طلبید
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود
ولی نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود!
سهم من چیست مگر؟
یک پاسخ پاسخ یک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگیها
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند
می خندم به روزگاری که خنده را از من گرفت!!!!
من دلم ميخواهد خانهاي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش دوستهايم بنشينند آرام گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي ميخواهد وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ به من هديه کند
شرط وارد گشتن شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار مينويسم
اي يار خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر " خانه دوست کجاست
(( فريدون مشيري ))