نگرانم نباش...

http://s1.picofile.com/file/7303457311/D.jpg

 

نگران شب هایم نباش...


“تنها” نیستم …


“بالشم” …


“هق هق سکوتم” …


“قرص هایم” …

… “پاکت سیگارم” …


… “لرزش دستانم” …


همه هستن

http://www.zigsam.at/l04/B_Cig/EsseBlack-20fRU2009.jpg

 

 

 

مدادرنگی!

 

 

 
 
 
 
 
 

فراموش نمیشی

 

 

باید فراموشت کنم،
چندیست تمرین میکنم،
من میتوانم میشود،
آرام تلقین میکنم.

...
کم کم ز یادم میبری،
کم کم زیادم میروی،
این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخیش
صد بار تمرین میکنم !
 
 
 
 
 
 
 
 
 

لاف زن

 

 

 

میـــسپــــارمت به خــــدا . . .

و اینـــــگونه بــــر مرگــــ ِ فجیــــع تـــو خواهــــم برخـــاست . . .

چــــرا کــــه عشـــق حرفـــــ بیــــهوده ای بــــود . . .

و تــــو لافــــ می زدی یــــک عاشــــقی . . .

 

 

خواب لعنتی

 

 

فقـط چـند قـدم مانـده بـود

برسـم بـه "تــو"

اگر ایـن خواب لعنتـی ، دیشـب ادامـه داشـت !
 
 

 

 

 

تصمیم کبری!!!

 

 

خواستی دیگر نباشی...آفرین...چه با اراده!...


لعنت به دبستانی که تو از درس هایش...فقط تصمیم کبری را آموختی....!!

 

 

 

درد من

 

 

درد دارد !

وقــتـی می رود …

و هـمه می گــویـند : دوستـت نــداشـت …

و تــو نمـی تــوانـی بـه هـمه ثــابـت کــنی

که هــرشـب

بــا عـاشـقانـه هــایـش خـــوابت می کـــرد.
 
 

 

 

 

 

فاحشه

 

 

فاحـ ـ ـشه بودن به تـ ـن فروشی نیست .. به فروختن خاطرات قدیمی به

بهای ورود یک تازه وارد است

 

 

 

 

دلیل رفتنش!

 

 

 

معصومانه گفت:میمانی؟

گفتم:توچطور؟

دستم را محکم گرفت و گفت:همیشه میمانم

روزهاگذشت ...

روزی عزم رفتن کرد ...!

گفتم:توکه گفته بودی میمانی ...؟!

گفت:نمیتوانم!

قول ماندن با دیگری داده ام ...! بایدبروم

 

 

 

 

 

 

 

بدون شرح!!!

 

 

 

وقتی به  یکی زیادی  تو زندگیت

 اهمیت بدی ؛ اهمیتتو تو زندگیش

 از دست میدی ... .

 


به همین راحتی ... !!!

 

بدون شرح

 

 

مينويسم دوستت دارم و

قايمش ميکنم

تو به درد زندگی نميخوری
 
تو را بايد نوشت و گذاشت

وسط همان شعرها و قصه هايی

که ازشان آمده ای
 
 
 

سیاهپوش

 

 

سیاه پوشیده بود ، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند !

من را انتخاب کرد ...

دست...ی به تنه ام کشید ، تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم تر ...

به خود میبالیدم ، دیگر نمی خواستم درخت باشم ، آینده ی خوبی در انتظارم بود !

سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، او تنومند تر بود ...

مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه ای ،
 
نه عصای پیر مردی ...

خشک شدم ..

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ..

ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
 
 

ای انسان ، تا مطمئن نشدی ، احساس نریز .. زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن ،
 
خشک می شود !!!!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

منو ببخش

 

 

ببخش مرا كه براي نگاهت كافي نبوده ام

ببخش اگر دستانم ،.....براي نگاه داشتنت كوچك بود

ببخش مرا اگر در قلبم جا شدي.......و ديگر براي هيچ جا نبود
...

اكنون كه مرده ام مرا ببخش.....اكنون كه عاشقم مرا ببخش

ببخش مرا به خاطر تمام لبخند هايت كه عاشقم كرد

و به خاطر تمام اشكهايم كه گرفتارت كرد

ببخش اگر آنقدر با تو هم درد شدم تا درد هايت زياد شد

اكنون كه ديگر نيستم مرا ببخش!

اكنون كه از ياد برد ه اي با تو زيسته ام مرا ببخش

مرا ببخش اگر نامت را زياد مي خواندم

و يا اگر زياد در پيش تو مي ماندم

آنقدر كه حوصله ات را سر ميبردم ..

اكنون كه نمي خندم مرا ببخش ...

اكنون كه ديگر هيچگاه اشكي ندارم مرا ببخش!!

ببخش اگر نترسيدم خدا هم فراموش كند مراقبت باشد و نگفتم : خدا نگهدارت!

مرا به خاطر تمام نا گفته هايم ببخش

اگر نگفتم تا قيامت به اميد ديدارت ..

اكنون كه من به قيامت دل بسته ام

ديگر مرا ببخش !!!
 
 
 
 
 
 
 
 

پایان من

 

 

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام

دردِ یک اتفاق که شاید با اتقا قِ تـو

دردش متفاوت باشد ویرانم می کند

من از دست رفته ام ، شکسته ام

می فهمی ؟

... به انتهایِ بودنم رسیده ام ؛

اما اشک نمی ریزم

پنهان شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند............
 
 
 
 

 

 

 


حماقت من

 

 

حمـاقـت کـه شاخ و دم نــدارد!

حمـاقـت یـعنـﮯ مـن کـه

اینقــدر میــروم تـا تـو دلتنـگ ِ مـن شـوﮮ!
...

خـبری از دل تنـگـﮯ ِ تـو نمـی شود!

برمیگردم چـون

دلـتنـگـت مــی شــوم!!!
 
 
 
 
 
 

نفرین به تو

 

 

 

نفرین به تو که بمن گفتی تو سخترین لحظه ها کنارتم


دریغ از اینکه


سخت ترین لحظه ها رو خودت برام رقم زدی

 

 

 

 

مغرور

 

 

هــــیچ نــبـود ؛ آدمش کردم

با تعریفـــــهای من شـخـصـیـت پیدا کرد
غــــــرورش... را مــدیــون مـــن اســـــــت ، زیـــاد مــغــرور شــد

زیـاد از خوبیـــــهای نــداشــتــه اش بــرایــش گــفــتــم

بــــــاور کـــــــرد

و مــرا کــوچکـــ دیـد و رفــــت !!!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

دل نفهم!

 

 

 

می دانم دیگر برای من نیستــی


اما دلـی که تــنگ باشد


این حرف ها را نمی فهمد

 

 

 

 

 

 

هوای تو

 

 

 

 

 

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام
...

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد اغوشت بیوفتم.........!!!
 
 
 
 
 
 
 
 

سزاوار

 

 

 

من سزاوار اين فراموشي نبودم ،

همانطور كه تو ،

لايق اين عشق نبودي

 

 

 

 

 

 

 

بدون شرح

 

 

گاهی اوقات...

آدم هایی که همدیگر رو خیلی دوست دارن...

استعدادِ عجیبی در بدبخت کردنِ هم دارن...