همیشه یکی هست

 

 

 

همیشه یکی هست بفهمه چی میگی، غما تو ببینه

همیشه یکی هست کنار غروب غریبیت بشینه

همیشه یکی هست که از کوله بارت بگیره غبارو، چشا تو بگیره نذاره ببینی بد روزگارو

همیشه یکی با دو تا چشم معصوم حواسش بهت هست

یکی مثل آینه، مثل سایه آروم حواسش هست

 

همیشه یه جایی که با تو بریدن، که دستاتو بستن

یه جایی که دردا با دیوار و زنجیر سر راهت نشستن

همیشه یه جایی که هیچ حرف رو راهی جز افسوس نداری

یه جایی که هیچی، نه عشق و نه شعرو دیگه دوست نداری

یکی با یه قلب هراسون و لرزون حواسش بهت هست

یکی مثل ابرا پریشون و گریون حواسش بهت هست

همیشه یکی با دو تا چشم معصوم حواسش بهت هست

یکی مثل آینه، مثل سایه آروم حواسش هست

 

 

 

 

شراره تشکر sharare tashakor

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوروز 1391 مبارک

 

 

 

 

 

 

 

نمیدونن

 

 

 

وای از اون شبی که صح نمیشه

از اون غمی که میمونه همیشه

 

وای از اونی که خیلی دوستش داری

اما نمیتونی به روش بیاری

 

وای از اینکه قدرتو ندونن

بیان بگن میمونن و نمونن

 

وای ازن که خیلی دوستت داره

اما باید بره، تنهات بذاره

 

حال و هوا تو نه، تنهایی هاتو نه، درد و غما تو نه، نمیدونن!!!

غم صداتو نه، تنهایی ها تو نه، حال و هوا تو نه، نمیدونن!!!

 

وای از اون روزی که میدونی و

میخوای بری اما نمیتونی و

دیر شده، بسته تموم راهها

خسته شدی، از خود تو نگاهها

 

وای از آدما و قصه هاشون

وای از عمری که سوزوندی پاشون

عادتشونه که تو رو برونن

وقت خوشی تو رو خودی ندونن!!!

 

 

حال و هوا تو نه، تنهایی هاتو نه، درد و غما تو نه، نمیدونن!!!

غم صداتو نه، تنهایی ها تو نه، حال و هوا تو نه، نمیدونن!!!

 

 

 

 

 

رمز عاشقی

 

 

 

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

 

 

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،

که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد

 

 

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟

 

 

تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

 

 

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

 

 

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

 

 

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟

نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

 

 

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟

جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

 

 

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،

تو آیا جمله می‌سازی؟

 

 

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!

که فردا می‌رسد پیغام شادی!

یک نفر با اسب می‌آید!

و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

 

 

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟

چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟

نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

 

 

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

 

 

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟

ز خود پرسیده‌ام در تو!

که عاشق بوده‌ام آیا!!؟

جوابش را تو هم، البته می‌دانی

سکوت مانده بر لب را

تو هم ای من!

به گوش بسته می‌خوانی

 

جای خالی

 

 

 

 

هیچ‌كس نبود ،
تو بودی ،
و حجمی از دلم خالی نبود.
همه هستند ،
تو نیستی ،
و حجم بزرگی از دلم خالیست ...
 
 
 
 

مثل همه!!!

 

 

 

تلخ میگذرد..! این روزها را می گویم... که قرار است از تو... ...... که همه

وجودم بوده ای... حالا برای دلم ... یک انسان معمولی بسازم...!
 
 
 
 
 
 
 

برو

 

 

 

میخواهی بروی؟

خب برو…

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو…

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نکن

نفس های آخر است

نترس برو…

احساسم اگر نمیرد ..

بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو…

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میکشد

طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد

برو…

فقط برو….

 

 

 

 

بس که دوستت داشتمت!

 

 

تو را خودم چشم زدم....!

بس که نوشتمت میان شعرهایم..

بی انکه اسپند بچرخانم میان"واژه ها"

 

                                                                     

 

 

 

 

خداوند کدام را می پذیرد؟

 

 

 

اگر دروغ رنگ داشت؛ هرروزشايد؛ ده ها رنگين کمان، در دهان ما نطفه مي بست و بيرنگي، کمياب ترين چيزها بود.

 

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛عاشقان، سکوت شب را ويران ميکردند.

 

اگر به راستي، خواستن، توانستن بود؛ محال نبود وصال! و عاشقان که هميشه خواهانند؛ هميشه مي توانستند تنها نباشند..

 

اگر گناه وزن داشت؛هيچ کس را توان آن نبود که قدمي بردارد؛ تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي.و من شايد؛ کمر شکسته ترين بودم..
 
 
اگر غرور نبود؛ چشمهايمان به جاي لبهايمان سخن نميگفتند؛ و ما کلام محبت را در ميان نگاه*هاي گهگاهمان، جستجو نمي کرديم..
 
 
اگر ديوار نبود؛ نزديک تر بوديم؛با اولين خميازه به خواب مي رفتيم؛ و هر عادت مکرر را در ميان ۲۴ زندان، حبس نمي کرديم.
 
 
اگر خواب حقيقت داشت؛هميشه خواب بوديم.هيچ رنجي، بدون گنج نبود؛ولي گنج ها شايد،بدون رنج بودند.
 
 
اگر همه ثروت داشتند؛ دل ها، سکه ها را بيش از خدا نمي پرستيدند.و يک نفر در کنار خيابان خواب گندم نمي ديد؛ تا ديگران از سر جوانمردي؛ بي ارزش ترين سکه هاشان را نثار او کنند.
اما بي گمان، صفا و سادگي مي مرد، اگر همه ثروت داشتند...
 
 
اگر مرگ نبود؛ همه کافر بودند؛و زندگي، بي ارزشترين کالا بود。ترس نبود؛ زيبايي نبود؛ و خوبي هم شايد.
 
 
اگر عشق نبود؛ به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟ کدام لحظه ي ناياب را انديشه ميکرديم؟ و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟آري بي گمان، پيش از اينها مرده بوديم؛

 

اگر کينه نبود؛ قلبها تمامي حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند.اگر خداوند؛ يک روز آرزوي انسان را برآورده ميکرد، من بي گمان،دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيزهرگز نديدن مرا.

 

آنگاه نميدانم، به راستي خداوند، کداميک را مي پذيرفت؟
 
 
 
 

آه

 

 

نمیتونم فراموشت کنم. چه کنم؟

بی خیال گذاشتی و رفتی و من حتی دلم نمیاد................

چندین بار افکار کثیف انتقام جویی اومد به سرم، حتی تا دمش رفتم

اما واقعا نتونستم.

 

ظاهرا باید با این درد بسازم.

 

ولی واقعا احسنت داری، لا اقل حق سلام رو محترم میدونستی.

بگذریم، فقط برای این وفای عهدت یه کلمه خیلی کوچیک میگم:

 

آه

 

 

 

 

 

 

با چه قولا و حرفایی.........

 

 

 

 

 

ممنون که باز تو هستی

 

 

 

 

چراغ بی احساس من

 

 

گاهی پروانه ها هم اشتباه عاشق می شوند، به جای شمع دور

چراغ های بی احساس خیابان میمیرند!

 

 

 

 

 

 

نفرین من

 

 

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آنگاه که بنده ای را نادیده می انکاری

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدنش را نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده میگیری

می خواهم بدان دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!!!

 

 

همیشه نفرین من همراه زندگیت هست