تنهایی

 

 

میگن تنهایی‌ لازمه برا آدما که به خودشون فکر کنن

 اما بعضی‌ وقتا اینقدر مشغول تنهاییم میشم

که خودمم از یاد می برم

زاهد

 

 

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

 

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.

او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!

 

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.

گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟

 

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟

کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

 

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.

گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری


جام تهی

 

 

در این سرای بی‌ کسی‌، کسی‌ به در نمیزند

 به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند

یکی‌ ز نشسته‌ام در انتظار این غبار بی سوار

 دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

شب گرفتگان چراغ بر نمیکند

کسی‌ به کوچه سار شب در سحر نمیزند

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند

کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار

دریغ کز شبی چنین سپیده دم نمیزند

گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم

یکی صلای آشنا به رهگذرنمی زند

دل خراب من دگر خرابتر نمی شود

که خنجر غمت از این خرابتر نمی زند

چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟

برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست

اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند...

ولنتاین  مبارک

تاریخچه سرود ای ایران

٥7 سال پيش ، سرود «اي‌ايران»، ميهني‌ترين و مهيج‌ترين سرود ملي، اعلام شد. ٢٩ بهمن...‌ماه ١٣٣٢ خورشيدي، در چهارمين روز از نشست فراملي(بين‌المللي(كارشناسان سرودهاي ملي در وين(پايتخت اتريش)، پس از گفت‌و‌گوهاي بسيار، كارشناسان و متخصصان، در بيانيه‌ي پاياني خود، سرود «اي ايران» را از نظردرونمايه و آهنگ، ميهني‌ترين و مهيج‌ترين سرود ملي، اعلام كردند.
ناخودآگاه دست بر سينه مي‌گذارم، مي‌ايستم و بلند بلند اي‌ايران را همراه با همه مي‌ خوانم، از تلویزيون و راديو پخش شود يا در همايش و سمينار باشد و يا حتا اگر بر تكه‌اي كاغذ باشد كه در دست گرفته‌ام، تفاوتي ندارد، مي‌ايستم و با همان احساسي آن‌را زمزمه مي‌كنم، كه نخستين‌بار پس از شنيدنش، تكرارش كردم.
مي‌دانم كه شما هم همين احساس را داريد، همان‌گونه كه كارشناساني كه سال ٣٢ از سراسر جهان در وين گرد هم آمده بودند و سرودهاي بسياري را از جاي‌جاي اين جهان پهناور، گوش داده بودند، چنين احساسي داشتند، نمي‌دانم شايد آنها هم دست بر سينه گذاشته و ايستاده بودند، شايد هم تلاش كرده بودند كه آن‌را به زبان فارسي زمزمه كنند.
به هر روي اين داستان هنوز هم ادامه دارد، حسين گل‌گلاب، سراينده‌ي اين سرود است و «روح‌الله خالقي» آهنگسازش. زماني كه اين سرود، سروده شد و آهنگ‌گذاري شد، ايراني دلش از دست بيگانگان پر بود.
به زبان آن‌روزها، ايران پر از اجنبي بود، جنگ جهاني دوم بود و سربازان ريز و درشت انگليسي و روسي نه تنها حرمت زنان و مردان ايراني را شكسته بودند، كه حرمت خاك ايران را نيز، زير پا گذاشته بودند

مناجات

 
 

ای یار با وفا ،همچو گمان مفرما که از یادت آنی غافلم،لاوالله. هردم با کمال وفا به ذکر تو پردازم
 
و از درگاه احدیت آنچه سبب راحت و رستگاری تو است طلبم امّا حکمت بالغه بسیار. هر کس مطلع
 
بر اسرار نه، رحمت منبسطه و حکمت الهیه مقتضایی دارد که عقول بشریه از ادراک آن عاجز وقاصر،
 
اگر تنگی و مشقّت متزاید است غم مخور ،لطف وعنایت ح...ق نیز م...تتابع. چه بسیار که انسان از امری
 
 گریزان و بر امر دیگر در نهایت آرزو و امیدوار،عاقبت واضح و آشکار شود که امر مرغوب ضار و مضر
 
و امر منفور نافع و موافق، پس ره تسلیم پیما و خود را تفویض کن. از هیچ سختی دلتنگ مشو و به هیچ
 
 فتحی امیدوار مگرد و آنچه خدا خواهد به آن مسرور و راضی باش تا راحت دل و جان یابی و مسرّت قلب
 
و وجدان. چون عنقریب این زحمت و مشقت بگذرد و راحت جان و مسرّت وجدان حاصل شود.

 

 

 


تلخ

 

 

 

بچه که بودیم رختخواب خیس می شد...

بزرگ که شدیم بالشهامون

 

 

 

جواب

 

 

جواب تشکر را با تواضع،

              جواب کينه را با گذشت،

                 جواب بي مهري را با محبت،

                         جواب ترس را با جرأت،

                                جواب دروغ را با راستي،

                                        جواب دشمني را با دوستي،

                                                جواب زشتي را به زيبايي،

                                                        جواب توهم را به روشني،

                                                                جواب خشم را به صبوري،

                                                                         جواب سرد را به گرمي،

                                                                               جواب نامردي را با مردانگي،

                                                                                        جواب همدلي را با رازداري،

                                                                                                جواب پشتکار را با تشويق،

                                                                                                      جواب اعتماد را بي ريا،

                                                                                               جواب بي تفاوت را با التفات،

                                                                                       جواب يکرنگي را با اطمينان،

                                                                               جواب مسئوليت را با وجدان،

                                                                       جواب حسادت را با اغماض،

                                                              جواب خواهش را بي غرور،

                                                        جواب دورنگي را با خلوص،

                                                 جواب بي ادب را با سکوت،

                                         جواب نگاه مهربان را با لبخند،

                                  جواب لبخند را با خنده،

                           جواب دلمرده را با اميد،

                   جواب منتظر را با نويد،

           جواب گناه را با بخشش،

و جواب عشق چيست جز عشق؟

   هيچ وقت هيچ چيز و هيچ کس را بي جواب نگذار، مطمئن باش هر جوابي بدهي ،يک روزي

 ، يک جوري ، يک جايي به تو باز مي گردد

 

 


 

من یک فمینیست هستم

 

 

>>از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.
> >>اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم
> >>پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند
> >>ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی
> >>پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی
> >>من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با
> >>لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من
> >>دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله
> >>شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و
> >>یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به
> >>من بخندند.او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم
> >>رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا
> >>برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به
> >>زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست
> >>قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.
> >>
> >**********************
> >ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی
> >فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی
> >فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره
> >باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر می
> >گوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد
> >چرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن
> >ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می
> >کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار
> >کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی
> >خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش
> >را طلاق بدهد
> >
> >************************
> >ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید
> >تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای
> >ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.
> >بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک
> >مرد ارزش داشت. مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر
> >زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا
> >نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا
> >مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو
> >برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در
> >بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ
> >بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در
> >واقع “مرد” است..
> >
> >*********************
> >از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیر
> >مذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و
> >زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست
> >نداده است.
> >
> >با این همه زخمی وخسته است.
> >خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند
> > شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.
> >
> >خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می
> >دهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مرد
> >نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.
> >
> >خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که
> >صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است از جامعه ای که
> >سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.
> >
> >خسته است از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با
> >افتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به
> >خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.
> >
> >خسته است از جامعه ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای
> >قد کشیدن شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،
> >
> >بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند
> >
> >

 

 


> >شیرین عبادی

 

 

 

زندگی زیباست!!!!!

 

 

  • در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم



    در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود
    ...



    در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد ، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته ، محروم می کند



    در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن



    در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد ؛ بلکه چیزی است که خود آن را می سازد



    در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم ؛ بلکه در این است که
     کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم



    در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند



    در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است



    در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب



    در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید



    در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را که میل دارد نیز بخورد



    در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است



    در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است ، به رشد و کمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است ، دچار آفت می شود



    در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است



    در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست



    گابریل گارسیا مار
    کز
  •  
     

    لذت مجانی

     

     

    اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می‌خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...

    1-  گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.

    2 - سعی كنیم بیشتر بخندیم.

    3-  تلاش كنیم كمتر گله كنیم.

    4 -  با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.

    5 - گاهی هدیه‌هایی كه گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.

    6 -  بیشتردعا كنیم.

    7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.

    8-  هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.

    9-  لذت عطسه كردن را حس كنیم.

    10-  قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.

    11-  زیر دوش آواز بخوانیم.

    12- سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .

    13-  گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.

    14-  با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.

    15-  برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی كنیم!

    16-  از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.

    17-  برای كارهایمان برنامه‌ریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!

    18-  مجموعه‌ای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری كنیم.

    19-  در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.

    20-  گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.

    21-  گاهی از درخت بالا برویم.

    22-  احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.

    23-  گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.

    24-  بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.

    25-  وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم

    26-  در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.

    27-  سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.

    28-  رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .

    29-  وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس كنیم.

    30-  زیر باران راه برویم.

    31-  كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..

    32-  قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .

    33-  چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.

    34-  اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.

    35-  هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.

    36-  احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.

    37-  به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.

    38-  گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.

    39-  تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.

    40-  از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد

     

     

     

    داستانک

     

     

     

    مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

    ...
    جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته
    باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

    یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید
    . . .

    مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا
    شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود

    یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .
    . .

    مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می
    خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست

    یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .

    مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید

    به فکر فرو رفت . . .

    باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد !

    ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :

    از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل
    می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

    او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

    وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و
    با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

    سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های
    مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو
    سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . . .

    حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد
    کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

    اما او دیگر با خودش «صادق » نیست

    جانم فدای ایران

     

     

    ای ایران ای مرز پرگُهر                                              ای خاکت سرچشمهٔ هنر


    دور از تو اندیشهٔ بَدان                                                پاینده مانی تو جاودان


    ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم                    جان من فدای خاک پاک میهنم


    مهر تو چون، شد پیشه‌ام                                          دور از تو نیست اندیشه‌ام


    در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما                        پاینده باد خاک ایران ما


    سنگ کوهت درّ و گوهر است                                   خاک دشتت بهتر از زر است


    مهرت از دل کِی برون کنم                                         بَرگو بی مهرِ تو چون کنم


    تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست                        نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست


    مهر تو چون، شد پیشه‌ام                                        دور از تو نیست اندیشه‌ام


    در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما                       پاینده باد خاک ایران ما


    ایران ای خرّم بهشت من                                        روشن از تو سرنوشت من


    گر آتش بارد به پیکرم                                               جز مهرت در دل نپرورم


    از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم                    مهر اگر برون رود تهی شود دلم


    مهر تو چون، شد پیشه‌ام                                       دور از تو نیست اندیشه‌ام


    در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما                        پاینده باد خاک ایران ما

     

     

     

     

     

     

     

     

    قول خدا

     

     

    با بودن تو حال من اصلا خراب نیست

    میخواهمت، و بهتر از این انتخاب نیست

     

    احساس میکنم خدا قول داده است

    دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

     

    دیگر میان خاطره هامان، از این به بعد

    چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

     

    باور کن این خدا که خودش عاشقت کند

    حتما زیاد خشک و مقدس مآب نیست

     

    پا شو بیا کمی بغلم کن، ببوس تا

    باور کنم که حضور تو ایندفعه خواب نیست

     

    من را ببوس تا همه شهر پر شود

    این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

     

     

     

    همه ش مال تو

     

     


    عکس های دیدنی از گل های زیبا - khorshidgroup.org

     

     

    برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید.

     

     

     

    ادامه نوشته

    یکی بود، یکی نبود

     

     

    یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
    خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
    خدا گفت :
    شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

    مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
    خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
    مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
    خدا به مرد گفت :
    به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
    مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
    خدا به زن گفت :
    به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
    مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
    خدا خوشحال بود .
    یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
    خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
    خدا خندید و زمین سبز شد .
    خدا گفت :
    از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
    فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
    پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
    مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
    خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
    خدا گفت :
    با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
    روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
    خدا همه چیز و همه جا را می دید .
    خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
    خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
    می گردند و پرنده هایی که ...
    خدا خوشحال بود
    چون دیگر
    غیر از او هیچ کس تنها نبود .

     

     

     

    دلداری

     

     

     

     

     

     

    تجربه یک بهار رویایی با موسیقی از الیور شانتی

     

     

    موسیقی بسیار مناسب برای کسانی که علاقه مند به مدیتیشن و یوگا هستند ، وقتی به این نوع از موسیقی های بر می خورم واقعا به این نکته ایمان می آورم که موسیقی قدرتی باور نکردنی دارد و می تواند شنونده را با خود غرق آرامش کند ، آهنگساز می تواند تمام افکار خود را در قالب یک آهنگ برای همه انسانها بیان کند و آنها را به هر سو که می خواهد با خود همراه کند، در این آهنگ برای لحظاتی تجربه ایی فراموش نشدنی از یک آرامش درونی را خواهید داشت ، تجربه یک بهار رویایی …

    Oliver Shanti & Friends - Buddha and Bonsai Vol.4

     


    دل زرد بی بهار من

     

     

     

    روبروی من سرابه

    بخت من همیشه خوابه

    رو دلم جای یه زخمه

    بی تو زندگیم عذابه

     

    توی این شهر سیاهی

    میدونم تو بی گناهی

    واسه ی من تا همیشه

    قشنگترین اشتباهی

     

    حالا دیگه خوب میدونم به تو رسیدن محاله

    برای گذشتن از من دل تو چه بیقراره

    تو غرورمو شکستی

    دل به یکی دیگه بستی

     

    حالا هر شب بی تو قلب من میگیره

    منو تهدید میکنه، بی تو میمیره

    صدای رفتن تو تو گوشم انگار

    میگه از پیشم برو، خدا نگهدار

     

    میدونم که انتظار فایده نداره

    دل من همیشه زرد و بی بهاره

     

     

     

    تقلی

     

     

     

    چه ساده عاشقت شدم

    عاشق اون دیوونگیات

    دلم رو بردی با همون برق قشنگ تو نگات

    گذاشتم عمر و جونمو بپای دوس داشتن تو

    هر کاری کردم واسه ی دوباره برگشتن تو

    دوباره برگشتن تو

     

     

     

     

     

    ای کاش زمان به عقب بر می گشت

     

     

     فاصله ای که بین ما بود و نبود

    بغضی که شکست بیصدا بود و نبود

    لبخند زدم به روی دلتنگی ها !

    تردید ، تمام ماجرا بود و نبود...

    ای کاش ستاره ام به شب برمیگشت

    لبخند دوباره ام به لب برمیگشت

    گفتند: زمان ، ناجی تنهایی هاست

    ای کاش زمان هم به عقب برمیگشت

    رنجش

     

     

     

    روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
    علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
    در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
    جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
    و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
    سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
    خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
    سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
    و از درد به خود می پیچد
    آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
    مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
    آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
    سقراط پرسید :
    به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
    مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت
    .
    و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
    سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
    آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
    و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
    اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
    بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
    و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
    و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
    پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
    " بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

     

     

     

     

    عجیب ترین عروسی ها !

     

     

     

    http://www.iranvij.ir/upload/images/eo1tv6715s7qbtc0532c.jpg

     

     

     برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

     

     

    ادامه نوشته

    خطرناک ترین مکان برای خواب

     

     

     

     

     

     

     

     

    مهلکه

     

    آه در این سجن، چه با ما کنند 

     خاک به افلاک، چه سودا کنند

    تیغ ، اگـر بر رگ ما می زننـد

     خون به دلِ لالة صـحرا کنند

    مُهر اگـر بـر لب ما می نهنـد

    غنچه دهانان لب خود وا کنند

    خاک، اگـر پیـکر ما می شـود

    از گِلِ ما محشـر کبری کنند

    جام و سـبويی اگر ازما شکست

     میـکده ها زنده و بر پا کننـد

    پای اگـر بر سـرِ ما می زننـد

    افسـر ما ، گنبـدِ مـینا کنند

    خار اگـر بر سـرِ ما می نهنـد

     زنده جهان از دَمِ عیسی کنند

    چاه اگـر در رهِ مـا می کَننـد

    یوسف کنعان همه پیدا کنند

    بیـم نداریم ز طوفـان چه باک

    کشتی نوحی سوی دریا کننـد

    گـر خَزَفـی در رهِ ما گم شود

    تاج جواهر همه پیـدا کننـد

    پای بـه زنجیـر اگـر کرده انـد

    شهپرِ اندیشـه هویدا کننـد

    راه بـه این پیـر اگـر بستـه اند

    خیلِ جوانان همه غوغا کننـد

    گر همـه این بزم تماشـا کننـد 

    از چه از این مهلکه پروا کنند

     شعراز مهوش ثابت زندانی بهایی

    بعضی ها.....

     

     

    بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
    ...
    بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو،
    بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه

    ،
    بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی،
    بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند
    .
    بعضی‌ها حمال كتابند،
    بعضی‌ها بقال كتابند،
    بعضی‌ها انبارداركتابند،
    بعضی‌ها كلكسیونر كتابند



    بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان،
    بعضی‌ها اصلا قیمتی ندارند،
    بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
    بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
    بعضی‌ها را باید بایگانی كرد،
    بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
    بعضی‌ها هزار لایه دارند


    بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است،
    بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه،
    بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
    بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،
    بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
    بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند

    ،
    بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند.
    بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
    بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
    بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
    بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
    بعضی‌ها نان خشك و خالی میخورند،
    بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند

    ،
    بعضی‌ها با گلها صحبت می‌كنند،
    بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
    بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند.
    بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند.
    بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
    بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند

    .
    بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند.
    بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
    بعضی ها فكر میكنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
    بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند.
    بعضی ها فكر میكنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی

    .
    بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند.
    بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند.
    بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند.
    بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه
    كند.


    هیچكس بی‌درجه نیست.
    بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
    بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند.
    بعضی از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
    بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به
    اندازه یك شهر

    ،
    بعضی به اندازه كرة زمین و بعضی به وسعت كل هستی.
    بعضی ها به پز میگویند پرستیژ
    بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
    شما چطور؟ آیا شما هم از این بعضی ها هستید

    پیانو زیبا و آرامش بخشی از برنوارد کاچ

     

     

    Bernward Koch - Festive

     

     

    موسیقی ملایم و زیبا ، ساده و آرامش بخشی که دقایقی ما را به فکر فرو می برد ، در این زندگی پر
     
    هیاهو آیا زمانی برای خودمان در نظر گرفتیم ؟ زمانی برای آرامش و رهایی جسم و روحمان از تمام
     
    دغدغه های روزمره ، زمانی که ز داشتنش لذت ببریم!
     


     
     
     
     

    گروه خورشید - khorshidgroup.org

     



     

    کاش زودتر دوستت می داشتم

     

     

     

     

    دلم می خواست زودتر دوستت می داشتم

    زودتر از آنکه مجنون، لیلی را ببیند و

    فرهاد دیوانه شیرین شود

    دلم می خواست زودتر دوستت می داشتم

    زودتر از آنکه فروغ عاشقانه اش را بسراید

    و پیکرش بوی هم آغوشی بگیرد

    دلم می خواست زودتر دوستت می داشتم

     

     

    زودتر از آنکه لورکا زیر باران سانتیاگو

    برای دخترک طلایی ترانه بگوید

    دلم می خواست زودتر دوستت می داشتم

    زودتر از آدم و حوا

    زودتر از گناه مقدس

    زودتر از آغاز هستی

    ......

    شاید اینگونه برای دوست داشتنت

    زمان کم نمی آمد...

     

    ...آوای من از انتهای وجودم گفتم که کاش زودتر از اینها دیده بودمت و دوستت می داشتم...اگر از آغازین روز تولدم هم دوستت می داشتم باز کم بود..کاش میشد خدا هزار بار مرا می آفرید و من هزار بار دوستت می داشتم.

     

     

     

    ضرب المثل!

     

     

    فرانسوی ها میگن:

     

    به قلب ما نزدیک است آنکه از چشم ما دور است.

     

     

     

    شکایت

     

     

     

    از خدا شاکیم، چرا به چیزهایی که قسمتمان نیست باید عادت کنیم؟!

     

     

     

     

    آموخته ام...

     

     

    چارلی چاپلین میگه:

     

     

    آموخته ام که با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه

     رختخواب خرید ولی خواب نه

     ساعت خرید ولی زمان نه

     میتوان مقام خرید ولی احترام نه

     میتوان کتاب خرید ولی علم نه

    دارو خرید ولی سلامت نه

     و بلاخره قلب رو خرید ولی عشق رو نه.............!

     

     

     

    بيقرار رسيدن

     

     

     سواحل و موجهاي دريا

     

     

    فقط موجهاي دريا هستند که عاشقن

     با اينکه ميدونن اگر به ساحل برسن ميميرن

     بازم بيقرار رسيدنن

     

     

     

    زلال كه باشی ، آسمان در توست

     

     

     

    پرسیدم:


    چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

    با كمی مكث جواب داد :
    ...

    گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

    با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

    و بدون ترس برای آینده آماده شو .

    ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

    شک هایت را باور نکن ،

    وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

    زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

    پرسیدم ،

    آخر ....

    و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

    مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

    قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
    ...

    كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

    بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

    موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

    داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... :

    هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

    آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

    شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .

    مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

    مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

    به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

    كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

    زلال باش ... ،‌ زلال باش .... ،

    فرقی نمیكند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

    زلال كه باشی ، آسمان در توست

    صندلی انتظار

     

     

     

     

     

     

     

     

    برای پرپر شدن اقاقی

    برای بوسه های اتفاقی

    تو این روزا که مثل شب سیاهه

    منتظر نور کودوم چراغی

     

    برای لحظه های بیقراری

    ساعتای کشنده ی خماری

    نئشه میکردی دلمو یه روزی

    الان خزونیه کودوم بهاری؟

     

    رو صندلی انتظار میشینم

    گلای باغ حسرتو میچینم

    یا مثل سابق میشی برمیگردی

    یا نمیخوام دیگه تو رو ببینم

     

     

     

     

     

     

     

     

    بدون شرح

     

     

     

    ای تو گفتی به اسم من کسی رو نداری

    دیگه آدم شدی و به من نیازی نداری

     

     

    فک نکن دنیا همینطور میمونه به کام تو

     

     

     

     

    جالب

     
    کوچک که بودم پدرم بيمار شد. و تا پايان زندگي بيمار ماند.پدرم تلگرافچي بود.در طراحي دست داشت.خوش خط بود.تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد. الفباي تلگراف (مورس) را به من آموخت . در چنان خانه اي خيلي چيزها مي شد ياد گرفت.

    من قالي بافي را ياد گرفتم و چند قاليچه ي کوچک از روي نقشه هاي خود بافتم . چه عشقي به بنايي داشتم. ديوار را خوب مي...
    چيدم. طاق ضربي را درست مي زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حيف،دنبال معماري نرفتم.

    در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا مي رفتم. از پشت بام مي پريدم پايين. من شر بودم. مادرم پيش بيني مي کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه هاي يک خانه نقشه هاي شيطاني مي کشيديم.
    روز دهم مه 1940 موتور سيکلت عموي بزرگم را دزديديم، و مدتي سواري کرديم. دزدي ميوه را خيلي زود ياد گرفتيم.از ديوار باغ مردم بالا مي رفتيم و انجير و انار مي دزديديم.چه کيفي داشت! شب ها در دشت صفي آباد به سينه مي خزيديم تا به جاليز خيار و خربزه نزديک شويم. تاريکي و اضطراب را ميان مشت هاي خود مي فشرديم. تمرين خوبي بود.هنوز دستم نزديک ميوه دچار اضطرابي آشنا مي شود.
    خانه ما همسايه صحرا بود. تمام روياهايم به بيابان راه داشت. پدر و عموهايم شکارچي بودند. همراه آنها به شکار مي رفتم.
    بزرگتر که شدم عموي کوچکم تيراندازي را به من ياد داد. اولين پرنده اي که زدم يک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پيش از سپيده دم به صحرا مي کشيد و هواي صبح را ميان فکرهايم مي نشاند. در شکار بود که ارگانيزم طبيعت را بي پرده ديدم. به پوست درخت دست کشيدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوري براي تماشا داشتم!
    اگر يک روز طلوع و غروب آفتاب را نمي ديدم گناهکار بودم. هواي تاريک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت.
    من سال ها نماز خوانده ام.
    بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند.
    روزي در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:"نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديکتر باشيد!"

    مذهب شوخي سنگيني بود که محيط با من کرد.
    و من سال ها مذهبي ماندم ،
    بي آن که خدايي داشته باشم!


    سهراب سپهری

    سکوت گوشخراش!!!

     

     

    آرامتر سکوت کن

    صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد.

     

     

    غم و ترس - گروه خورشید

     

     

     

     

    فکر فردا

     

     

     

    بی تو امروز به صد غصه و غم زیسته ام

    وای اگر روز دگر زنده بمانم چه کنم؟!!!

     

     

     

     

    بی هوای من

     

     

     

    من در غم تو، تو در هوای دگری

    دلتنگ تو من، تو دلگشای دگری

    در مذهب عاشقان کی باشد؟

    من دست تو بوسم و تو پای دگری

     

     

     

    ناخوشی

     

     

    عادت روزهای خوش را روزگار از ما گرفت

    ای خوشا روزی که با هم روزگاران داشتیم

     

     

     

     

    بیزار

     

     

    هم از سکوت گریزان، هم از صدا بیزار چنین

    چرا دلتنگم؟

    چنین چرا بیزار

    زمین از آمدن برف تازه خشنود است من از شلوغی بسیار رد پا بیزار

    قدم زدم!

    ریه هایم شد از هوا لبریز قدم زدم!

    ریه هایم شد از هوا بیزار

    اگر چه می‌گذریم از کنار هم آرام شما ز من متنفر، من از شما بیزار

    به مسجد آمدم و نا امید برگشتم دل از مشاهده‌ی تلخی ریا بیزار

    صدای قاری و گلدسته‌های پژمرده اذان مرده و دل‌های از خدا بیزار

    به خانه‌ام بروم؟!

    خانه از سکوت پر است سکوت می‌کند از زندگی مرا بیزار

    تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!

    از این سکوت گریزان

    از آن صدا بیزار

     

     

     

    شاهرخ آهنگ جدید و فوق العاده زیبا با نام نمیشه

     

     آهنگ جدید و بسیار زیبا و شنیدنی شاهرخ به نام نمیشه با دو کیفیت

     

     



    آهنگ نمیشه از شاهرخ
     

     

    برای دانلود آهنگ آدرس درون کادر را copy کرده و درون آدرس بار مرورگر خود paste کنید.

    سرور 1

    MP3 128

     http://006.myyazd-music5.com/Single/1389/Bahman/04/Sharokh%20-%20Nemishe%20%5B128%5D.mp3
     
     
     
    OGG
    http://006.myyazd-music5.com/Single/1389/Bahman/04/Sharokh%20-%20Nemishe.ogg

    سرور 2

    MP3 128
     http://bia2music18.com/archive/10%20Dey/2457/Sharokh%20-%20Nemishe.mp3
     
     
     

    OGG
    http://bia2music18.com/archive/10%20Dey/2457/Sharokh%20-%20Nemishe.ogg
     
     
     
    در صورت دانلود نشدن این آهنگ به جای عدد 18 عدد 19 و الی آخر قرار دهید

     

     


    دیوار فاصله

     

     

     

    فاصله دیواری است


    جنسش از جنس فراق

    فاصله دلگیر است


    دل من مثل حباب

     

    غم من یک دریاست

     

    بی کران تا  به خدا


    غم تو هم شاید


    گله ی من اگر از تنهایی


    از سکوت


    از درد است


    اگر این دل تنگ است


    به امید روزی است


    که همه فاصله ها


    محو و مبهم گردد

     

     

     

     

     

    دچار یعنی عاشق

     

     

     

     

     

     

     

    بدون شرح

     

     

     

     

     

     

     

    فاصله

     

     

     

    مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها

    گرچه دیگر همه جا پر ز جدایی شده است

    مشکل از طاقت دل هاست نه از فاصله ها

     

     

     

     

     

     


     

    چاره

     

     

     

     

     

     

     

     

    یاد تو

     

     

    یاد تو از دلم بیرون نمیره

    تو بیا تا دلم آروم بگیره

    چشمای تو

    دستای تو

    میگه غریبه ن با من

    من موندم و عشق تو و غصه و غم

     

    دستای گرمتو باز بکش رو سرم

    بی تو میمیرم و بی تو خاکسترم

     

    یاد و خاطرت هیچ وقت از دلم نرفت

    چشمای تو هیچ وقت یادم نرفت

    یاد عشقت مونده تو قلب من

    بی تو میمیرم

    بی تو میمیرم

     

    دستای گرمتو باز بکش رو سرم

    بی تو میمیرم و بی تو خاکسترم

     

     

     

     

     

     

    خواستم از خدا

     

     

     

     

     

     

    نصیحت به خودم

     

     

     

    لبخند بزن، بدون انتظار پاسخی از دنیا.

    بدان دنیا روزی آنقدر شرمنده میشود که بجای پاسخ لبخندت

    با تمام سازهایت میرقصد.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    یاد آوری

     

     

     

    از انتهای خیالت تا هر کجا بروی، باز به هم میرسیم.

    زمین بیهوده گرد نیست!!!

     

     

     

     

     

     

     

    کــــــــــتمان

     

     

     

     

    براي دوستت همه محبتت را ظاهر نکن

    چون با اندک تغييري تو را دشمن خود مي پندارد!!!

     

     

     

     

    سوال بی جواب

     

     

     

    کدام لحظه ی زندگی زیباست؟

    زیبایی زندگی کجاست؟

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    کعبه ی مستان

     

     

     

    از قضا روزی اگر حاکم این شهر شدم

    خون صد شیخ به یک مست فدا خواهم کرد

    ترک تسبیح و دعا خواهم کرد

    وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد

    تا نگویند که مستان ز خدا بی خبرند

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    دعا برای تو

     

     

     

    باز باران بارید

    خیس شد خاطره ها

    مرحبا بر دل ابری هوا

     

    هر کجا هستی

    باش

    آسمانت آبی و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی

     

     

     

     

     

     

     

     

    زیباترین آرامگاه جهان

     

     

     

    پاسارگاد :: Pasargad

     

     

     

     

    کجایی؟

     

     

     

    خدایـــا من دقــیـــقا اینجــام ، تـــو دقــیـــقا کجـــایـــی؟

     

     

     من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم..


    از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم..



    روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک..


    از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم..



    خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت..


    من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم..



    ای نبخشوده گناه پدرم آدم را..


    به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم..



    حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم..


    دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم..

     

     

     

     

    توکل

     

     

     

    وقتي خيلي دلت گرفته ست به خدا بگو:من همه زندگيمو همه چيزمو به تو واگذار مي كنم.

    به تو مي سپارم...و بي خيالش شو.(توكل يعني اين!)

    نه اينكه توكل كني و  دو دقيقه بعد دوباره نگران آينده و كه آيا چي مي شه؟

    و ...اين كه توكل نيست!

    اگه توكل واقعي واقعي كني و بعد از توكلت تمام استرست رو دور بندازي خدا بهترين چيزها

    رو بهت مي ده."هرشب نگراني هايم را به خدا وا مي گذارم او به هر حال تمام شب بيدار

    است(چقد خوب بود ادم میتونست اینجوری باشه)

     

     

     

    عشق

     

     

     

     

     

    عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی

    عشق آنست که صد دل به یک یار دهی

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    چشمای عجیب تو

     

     

    تو که چشمات خیلی قشنگه

    رنگ چشمات خیلی عجیبه

    تو اینهمه نگاهت واسه چشمام گرم و نجیبه

     

    میدونستی که چشات شکل یه نقاشیه که تو بچگی میشه کشید؟

    میدونستی یا نه؟

    میدونستی که توی چشمای تو رنگین کمونو میشه دید؟

    میدونستی یا نه؟

     

    میدونستی که نموندی

    دلمو خیلی سوزوندی

    چشاتو ازم گرفتی

    منو تا گریه رسوندی

    میدونستی که چشامی

    همه ی آرزوهامی

    میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

     

     

    تو که چشمات خیلی قشنگه

    رنگ چشمات خیلی عجیبه

    تو اینهمه نگاهت واسه چشمام گرم و نجیبه

     

    میدونستی همه ی آرزوهامو واسه ی چشم عجیب تو پروندم رفتش

    میدونستی یا نه؟

    میدونستی یانه؟

    میدونستی که جوونی مو واسه چشم عجیب تو سوزوندم رفتش

    میدونستی یا نه؟

    میدونستی یا نه؟

     

    میدونستی که نموندی

    دلمو خیلی سوزوندی

    چشاتو ازم گرفتی

    منو تا گریه رسوندی

    میدونستی که چشامی

    همه ی آرزوهامی

    میدونستی که همیشه تو تموم لحظه هامی

     

     

     

     

     

     

     

    کاشکی بودی

     

     

     

    یادمه اون دم آخر با چشام بهت میگفتم

    میری و من تا همیشه یاد این لحظه میافتم

    باورم نمیشد هرگز که جدایی در کمینه

    مرگ من با رفتن تو، راه حل آخر اینه

     

    حالا از وقتی که رفتی بغض عالم تو گلومه

    تنها یک بار دیدن، این تموم آرزومه

    کاشکی بودی و میدیدی بعد تو چه حالی دارم

    تو شبای تلخ گریه شونه هاتو کم میارم

     

    درد بی تو زنده بودن بخدا درد کمی نیست

    توی قلب خسته ی من غیر تو جای کسی نیست

     

     

     

     

     

     

     

    بدون تو

     

     

     

     

     

     

     

    دارم دق میکنم

    تحمل ندارم

    دیگه خسته شدم

    دارم کم میارم

    دلم تنگ شده و دیگه نا ندارم

    همه ش فکر تو ام، همه ش بی قرارم

    دیگه اشکی برام نمونده که بخوام برات گریه کنم

    فدای دو چشات

    دلم داره واسه تو پرپر میزنه

    تو رفتی و هنوز خیالت با منه

     

    بدون تو کجا برم، کنار کی بشینم؟

    تو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم؟

    تو که نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده؟

    به کی بگم یه کم نازم کنه که بم نخنده؟

    بدون تو با کی حرف بزنم؟ دردت به جونم

    تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم؟

    به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم

    تو که نیستی همه ش آرزو میکنم بمیرم

     

     

     

     

     

     

    سوال

     

     

    When my hair has all turned grey Will you kiss me then and say That you love me in Desember ? As you do in May

     

     
    وقتی گرد پیری بر سرم نشست آیا باز هم مرا می بوسی و می گویی که اکنون در خزان به تو عشق می ورزم همان گونه که در بهار چنین بود!!!

     

     

     

    سرد

     

     

     

    هوا سردِ ، اما دستای تو سردتر
    هوا سردِ ، اما نگاه تو سردتر
    هوا سردِ ، اما حرفای تو سردتر
    هوا سردِ ، اما قلب تو سرد تر
    هوا سردِ و تو سردتر و سردتر

     

     

     

     

     

     

     

    بدون شرح

     

     

     

     

    پنجره

     

     

    برای پنجره چه فرق میکند

    شکوفه ریز بهار ،برگ ریز پاییز یا برف ریز زمستان

    او همیشه در انتظار است

     

     

     

     

     

     

    تو میری

     

     

     

    دارم رنگ بی بند و باری میگیرم

    واسه خنده از هر چی یاری میگیرم

    دارم میفروشم همه لحظه هامو

    دارم یک زخم کاری میگیرم

     

    دارم تو دلم اشک رفتن میبارم

    میخوام داده هاتو واست پس بیارم

    نمیخوام بفهمی وقتی نباشی

    من حتی همین گریه ها رم ندارم

     

    تو رو به رهایی و من رو به این غم

    میری تا توی سرنوشتت نباشم

    اگه روزی برگشتی و من نبودم

    بدون خواستم اما نشد بی تو باشم

     

    میخندم تا به یادم نیاد خاطراتم

    که سنگین تر نشه این خواب بی تو

    نمیخوام که حال دلم رو بفهمی

    نمیخوام بفهمی که بیداده بی تو

     

    غروبه، تو میری و من میشکنم باز

    به روت این شکست و نمیخوام بیارم

    نمیخوام بفهمی که وقتی تو نیستی

    دلیلی واسه زنده بودن ندارم

     

    تو رو به رهایی و من رو به این غم

    میری تا توی سرنوشتت نباشم

    اگه روزی برگشتی و من نبودم

    بدون خواستم اما نشد بی تو باشم

     

     

     

     

    ای خیال ابدی!

     

     

    از کجاآمد ه ای ؟ که چنین نمناکی!


    زیر باران بودی؟ ای خیال ابدی!


    بی تو من تنهایم،
    تو چرا غمگینی؟


    من اگر می گریم ترس فردا دارم


    ترس بی تو ماندن تو چرا می گریی؟


    ای صدای قدمت نبض دلتنگی من


    من اگر دلتنگم تو چرا تنهایی؟


    رو به رویم بنشین حرف دل با من گو


    من اگر خاموشم تو چرا دلتنگی؟


    من اگر تاریکم مثل شب های دگر


    پشت این پنجره ها تو چرا خاموشی ؟


    من اگر می بارم مثل باران بهار


    تو چرا نمناکی؟


    سایه ات زد فریاد من برای غم تو می گریم


    من مسافر هستم آمدم تا بروم



    رفتنم تا ابدیت جاریست

     

     

     

     

    اگر

     
     
     
    اگر عشق بورزید می گویند که سبک مغزید...

    اگر شاد باشید می گویند که ساده لوح وپیش پا افتاده اید....

    اگر سخاوتمند و نوع دوست باشید می گویند که مشکوکید...

    اگر گناهان دیگران را ببخشید می گویند ضعیف هستید...

    اگر اطمینان کنید می گویند که احمقید...

    اگر تلاش کنید که جمع این صفات را در خود گرد آورید٬

    مردم تردید نخواهند کرد که شیاد و حقه بازید