گرچه دوری ز برم همسفر، جان منی

قطره ی اشکی و در دیده ی گریان منی

این مپندار که یادت برود از نظرم

خاطرت جمع که در قلب پریشان منی

 

 

 

آن یار که آشنا به خود کرد مرا

 

بیگانه شد، آنچنان که نشناخت مرا

 

در بازی عشق ما نبردیم او را

 

او برد مرا ورایگان باخت مرا