منو رها کن
منو انتظارو کابوس تنهایی
منو حس اینکه هر لحظه اینجایی
دارم آینه ها رو گم میکنم کم کم
تو رو هر طرف رو میکنم میبینم
نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی
تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی
اگه این بهارم برنگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمیمونه
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی، نه، تو هنوزم اینجایی
دارم از خودم با فکر تو رد میشم
دارم عاشقی رو با تو بلد میشم

دعوت خاک
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستان غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالان های تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
خاک می خواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر آیینه می ماند به جای
تار مویی ، نقش دستی ، شانه ای
می رهم از خویش و می مانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افق ها دور و پنهان می شود
می شتابد از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماه ها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک ، دامنگیر خاک
بی تو ، دور از ضربه های قلب تو
قلب من می پوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

تاس
زندگی تاس خوب آوردن نیست
تاس بد را خوب بازی کردن است

شبیه خدا

آنانکه پاره های روح خویش را برای التیام به دیگران میبخشند از همه به خدا شبیه ترند.

نی
بگذر از نی من حکایت میکنم
وز جدایی ها شکایت میکنم
نی کجا این نکته ها آموخته؟
نی کجا داند نیستان سوخته؟
بشنو از من بهترین راوی منم
راست خواهی هم از نی و هم نی زنم
نشنو از نی نی حصیری بیش نیست
بشنو از دل دل حریم دلبریست
نی چو سوز خاک و خاکستر شود
دل چو سوزد خانه ی دلبر شود

مادر
خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوز اطمينان نداشت که مي خواهد برود، يا نه.
اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس و شاد خواهي شد.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟
خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند، چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
خداوند فرمود: فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شوي.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد، کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.
او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را 'مادر' صدا کني.
آنهم زيباترينشان را، او کسي نيست جز' مادر'!

زندگی

اگر زندگی زیبا بود هیچ کس از آن نمیرفت!!!

باور نکن
من از زندگی تو هوات خسته م
ازت خسته م و باز وابسته م
نگو ما کجاییم که شب بین ماست
خودم هم نمیدونم اینجا کجاست
بیا، با هوای دلم سر نکن
بهت راست میگم، تو باور نکن
از این فاصله سهممو کم نکن
بهت خیره میشم، نگاهم نکن
تو رنجیدی و دل ندادم بری
خودم رو فراموش کردم تو یادم بری
تو یادم بری زندگیم سرد شه
یه روز این پسر بچه م مرد شه
ولی هر شب از خواب من رد شدی
به هر راه رفتم تو مقصد شدی
درست لحظه ای که ازت میبرم
تحمل ندارم، شکست میخورم
نمیشه تو این خونه پنهون نشم
برام سخت میگیری آسون بشم
اگه پای من جاده رو برنگشت
فراموش کن بین ما چی گذشت
من از زندگی تو هوات خسته م

کوک

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

رقص غم
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا که غم بر دل ما بشکن و بالا بزند

مسافر
نه چتر با خود داشت
نه روزنامه
نه چمدان.
عاشقش شدم!!!
از کجا باید میفهمیدم مسافر است؟
دل سپردن فقط نابودیست
نیما یوشیج

ع ش ق
خلاصه این کلمه ی سه حرفی
دنیا مو به م زد تا بده یه درسی
"عشق ینی نرسیدن به بخشی از روحت که کنده شده دست شخصی"
ع ش ق
من و تو
دل من پر از وسوسه ی عاشق کردن بود
تو پر از دل، دل رسوایی دل کندن بود
من پر از حس قشنگ بودن کنار تو
تو پر از هوای سرد بی خبر رفتن بود
سهم تو از من و دل، دلم ولی بی من بود
سهم من از تو فقط یه گوشه جون کندن بود
زدمش، شکستمش، کندم و انداختم دور
حیوونی خسته دلم تو راه برگشتن بود
این من و ماه و شب و دشت اقاقی هامون
این تو و شعر غم و قصه ی بی فردا مون
این من و یاد تو و چشمای لبریز از اشک
این تو و شرم نگاه و لکنت حرفامون
این من و شوق رسیدن با تو به آسمون
این تو و رفتن به یه سرزمین بی نشون
این من و سادگی و عشقی که اندازه نداشت
این تو و تنها گذاشتن من بی همزبون

یه روز سرد
تو یه روز سرد برفی با دلم مثل پرنده
لب حوض کنار نرده
هر چی گشتم جای گرمی بهتر از قلبت ندیدم
میشه دوستم داشته باشی؟
آخه بیرون خیلی سرده

محبت های عمیق
برای محبت هایی که عمیقند ندیدن و نبودن بهانه ای برای از یاد بردن نیست







تو یه تاک قد کشیده