تو چنگ ابرای بهار افتادم و در نمیام

چشمامو سرزنش نکن، از پسشون بر نمیام

پیر شدم تو این قفس

یه کم بهم نفس بده

فک نمیکردم بذاری زار و زمین گیر بشم

فک نمیردم که یه روز که اینجوری تحقیر بشم

اونهمه که دلم برات به آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی

دلت به رحم اومده بود

 

دلت نخواست و نمیخوای

یه روز به حرفام برسه

شاید میخواد رقیب من به آرزو هام برسه

 پسند م تو هستی که اینهمه بخت من سیاس

دلبر خودپسند من، قله ی خوشبختی کجاس؟

 

ازت میخواستم بمونی

بهت میگفتم که نری

این روزا نیسی اما باز به پات میافتم که نری

تو فکرتم اما دلم هی میگه فکرشم نکن

یه کم تو فکر تو نبود

پس دیگه فکرشم نکن