بگو چه چاره کنم؟

صدای بغض تو می آید از کرانه ی دور

طنین هق هق من می رود به همره باد

نه در کلام تو یک واژه ی بلیغ سرور

نه در روایت من یک نشان ز گفته ی شاد

بگو چه چاره کنم؟

که من ز چنگ جدایی نمیشوم آزاد!!!

بگو چه چاره کنم؟

تو در سرای غمت خفته ای به شهر غریب

منم به خانه ی خود، در حصار تنهایی

نه در کویر خیالم امید دیدن تو

نه در خزان تنم قدرت شکیبایی

تو ای ملامت محض! چگونه پر بکشم؟

که در میان ما کوه ها

صحرا هاست

بیا ز دور بر احوال خویش گریه کنیم

 

چرا که فاصله ی ما به قدر دریا هاست........