نجوای خدا
مردي جوان با خودرو نو و مدل بالاي خودش به سرعت در خيابان حركت مي كرد . او بچه هايي
را ديد كه در ميان ماشينهاي پارك شده جست و خيز مي كردند . در اين هنگام چشمش به چيزي
خورد و به همين دليل از سرعتش كم كرد . و آن چيز يك تكه آجر بود كه به سمت در خودروي او
پرتاب شد .
او ترمز كرد و به سمت محلي كه آجر پرتاب شده بود ، دنده عقب گرفت .
مرد جوان با عصبانيت از خودرويش بيرون پريد و نزديكترين بچه را گير انداخت و او را به يك اتومبيل
پارك شده كوبيد و فرياد زد :
« احمق ! چرا اين كار رو كردي ؟ تو كي هستي ؟ هدفت از انجام اين كار چه بود ؟ اين ماشي
نو هست . آجري كه تو پرت كردي از قيمت اون كم مي كنه . چرا اين كار رو كردي ؟ مگر ديوانه اي ؟»
پسر بچه گفت : « ببخشيد آقا ... ببخشيد . متأسفم . نمي دونستم بايد چي كار كنم . هيچ كس
وانمي ايستاد . واسه همين منم يك تكه آجر را كه گوشه اي افتاده بود ، پرت كردم .»
اشك از ديدگان پسر بچه سرازير شده بود . او به نقطه اي در ميان ماشينهاي پارك شده اشاره كرد و
گفت:
« اون برادر منه . صندلي چرخدارش واژگون شده . برادرم به زمين افتاده و من نمي تونم بلندش كنم . »
پسرك هق هق كنان به مرد بهت زده گفت:«آيا شما به من كمك مي كني اون رو داخل صندلي
چرخدارش بزارم ؟ برادرم صدمه ديده و من نمي تونم بلندش كنم. »
مرد جوان سعي كرد بغضش را فرو بخورد . او بي درنگ پسر بچه فلج را بلند كرد و داخل صندلي چرخدار
گذاشت . سپس با يك دستمال تميز ، زخمها و بريدگي هايش را پاك كرد . او با نگاهش به پسر بچه فلج
گفت كه همه چيز روبه راه است . پسرك با لحني تشكر آميز به غريبه گفت :« خدا عوضتون بده . »
مرد به پسر بچه نگاه كرد كه صندلي چرخدار برادرش را در پياده رو به سمت جلو هل مي داد تا به خانه
بروند . او سلانه سلانه به سمت ماشين خودش برگشت . در ماشين تو رفته بود اما مرد هرگز به خودش
زحمت نداد كه آن را درست كند . او گذاشت تا در ماشين همان طور باقي بماند تا با ديدنش اين پيام
همواره در گوشش زنگ بزند كه : « در زندگي تان آنقدر تند نرويد كه كسي مجبور شود براي جلب توجه
شما ، آجر به سويتان پرتاب كند . »
خدا در روح ما نجوا مي كند و با قلب ما سخن مي گويد بعضي اوقات آنقدر وقت نداريم كه به حرفهايش
گوش كنيم كه او مجبور مي شود آجر به سمت ما پرتاب كند . يك راه بيشتر پيش رو نداريم ؛ يا به نجوا
گوش كنيم ، ... يا منتظر آجر باشيم . . .
تو یه تاک قد کشیده