دوست دارم سینه ام را بشکافم، قلبم را بیرون بکشم و در دست بگیرم تا همه ببینند. زیرا کسی که خود را برای خویشتن آشکار می کند، آرزویی شگرف تر از آن ندارد که دیگران درکش کنند.

همه ما اشتیاق دیدن نوری را داریم که پشت در است، دوست داریم این نور به میان اتاق، پیش روی همه بیاید.

اولین شاعر جهان حتما بسیار رنج برده است، آن گاه که تیر و کمانش را ...
کنار گذاشت و سعی کرد برای یارانش وصف کند هنگام غروب خورشید چه احساس کرده، و کاملا محتمل است که این یاران، حرفهایش را مسخره کرده باشند. لیک او باز چنین می کند ، چون هنر راستین می خواهد هنرمند در آشکاری اش بکوشد . هیچ کس نمی تواند به تنهایی از زیبایی ای که درک می کند ، لذت ببرد.

و این گونه است که زندگی، در ما دو تن که در جستجوی مطلقیم و برای انزوای مطلق خود باغی می سازیم، شوری ژرف به جای می گذارد تا با تمام وجودمان از هر لحظه لذت ببریم.

خيال، حقيقت مطلق را مي بيند، جايي كه گذشته، اكنون و آينده به هم مي رسند...

خيال نه به واقعيت ظاهر محدود است و نه به يك مكان. همه جا مي زیيَد. در كانون است و ارتعاش های تمامي حلقه هايي را احساس مي كند كه شرق و غرب به گونه اي مجازي در آن جاي دارند. خيال، حيات آزادي ذهن است. به جنبه هاي گوناگون هر چيز تحقق مي بخشد... خيال رو به تعالي ندارد، نمي خواهيم رو به تعالي داشته باشد، فقط مي خواهيم آگاه تر باشيم.

دوست دارم سراسر زندگي اي را كه در من است، زندگی و هر لحظه را تا نهايتش درك كنم.

ماري عزیزم، فهميده ام تمامي مشكلات كه از تو بر سر من آمد، به خاطر حقارت و ترسي در خود من بود.

ماری دلبندم، نمیتوانم برای ساعت خوابم، ساعت کارم و ساعت تمرینم، برنامه ریزی کنم. همیشه می گویند: همه می توانند هر روز در ساعت معینی بیدار شوند، چای بنوشند و به بستر بروند، و از این انضباط راضیند. از نظر من، این مردم همیشه فقط همان یک روز را زندگی می کنند.

اگر بتوانم در قلب یک انسان، گوشه‌ای تازه را به او بنمایانم، بیهوده نزیسته‌ام. موضوع خود زندگی است، نه شعف یا درد یا شادی یا ناشادی.‌ نفرت به همان اندازه دوست داشتن خوب است، یک دشمن می‌تواند به خوبی یک دوست باشد. برای خود زندگی کن. زندگی‌ات را بزی. پس به راستی دوست انسان خواهی شد. نیازمند آنم که بگذارم چیزهایی که باید، رخ بدهد، پس باید برای حوادث غیر مترقبه آماده بود. برای من هر روز که می‌گذرد تفاوت دارد و هشتاد ساله هم که بشوم، همچنان منتظر تجربه‌هایی می مانم که درون و بیرونم را دگرگون کند. وقتی پیری می‌رسد، دیگر به کارهایی که کرده‌ام نمی اندیشم، دیگر گذشته، می‌خواهم از هر لحظه زندگی که هنوز برایم باقی مانده، استفاده کنم.

نه برای مسائل مهم، که تنها می توان برای کارهای خرد برنامه داد. آن که برای کارهای مهم برنامه می ریزد، همه چیز را به مسائل کوچک مبدل می کند.