ایمان
راما کریشنا تعریف می کند که مردی می خواست از رودی بگذرد که استاد بیبهی
شانا نزدیک شد ، نامی را بر روی کاغذ نوشت و آن را بر پشت مرد چسباند و
گفت :(( نگران نباش . ایمان تو کمکت می کند تا بر آب راه بروی . اما هر لحظه
ایمانت را از دست بدهی ، غرق خواهی شد .))
مرد به بیبهی شانا اعتماد کرد و پایش را بر آب گذاشت و به راحتی پیش رفت .
اما ناگهان هوس کرد ببیند که استاد بر کاغذی که به پشت او چسبانده چه نوشته است .
چآن را برداشت و خواند : (( ایزد راما ، به این مرد کمک کن تا از رود بگذرد.))
مرد فکر کرد : همین ؟ این ایزد راما اصلا کی هست ؟
در همان لحظه ، شک در ذهنش جای گرفت ، در آب فرو رفت و غرق شد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی ۱۳۸۹ ساعت 2:21 توسط بی قرار
|
تو یه تاک قد کشیده