بی وفایی او بینوایی من
چنان زد آتشم با بی وفایی که بیزارم دگر از آشنایی
ز هر بیگانه ای بیگانه تر شد میان ما خدایا کن خدایی
مرا چون ناشناسان دید و بگذشت که با من کرده این بی اعتنایی؟
چه کردم کاینچنین بگریخت از من؟! چه ناموزون زد آهنگ جدایی !
بر او دل بستم و شد خصم جانم روا بر من نبود این ناروایی
نمی دانند قدر یکدلی را گرفتاران درد خودنمایی
کشیدم آنچه از دست دلم بود زمن یارب بگیر این باصفایی
همان بهتر که روز و شب از او دوربسوزم با نوای بی نوایی

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 13:26 توسط بی قرار
|
تو یه تاک قد کشیده