آمد و بر صفحه قلبم نوشت تردید و رفت


نسخه ای از جنس دلتنگی شب پیچید و رفت


هر چه گفتم رفتنش را هیچکس باور نکرد


زندگی را از درخت آرزویم چید و رفت


شاخه ی گل را گرفت و با غمی بوئید و رفت


چشم در چشمش برایش گریه میکردم ولی


او فقط بر اشکهای ساکتم خندید و رفت