پرسشهای تو
پرسیده بودی ؛ در شهرهای دور ، آدم ها ، تنها می شوند ؟
پرسیده بودی ؛ مردمان حوالی تو ، گریه را می فهمند ؟
پرسیده بودی ؛ هنوز غروب به خط و خاطره می پیوندد ؟
پرسیده بودی ؛ در شهرهای دور ، آدم ها ، تنها می شوند ؟
پرسیده بودی ؛ مردمان حوالی تو ، گریه را می فهمند ؟
پرسیده بودی ؛ هنوز غروب به خط و خاطره می پیوندد ؟
پرسیده بودی ؛ هنوز ، خدا در ایوان خانه ات،پرسه می زند ؟
پرسیده بودی ؛ قرآن را هنوز در شب های یلدا ، مرور می کنی ؟
پرسیده بودی ؛ ...
.
... و من نگاه می کنم ...
.
پرسیده بودی : چرا شعر نمی گویی ؛ نامه نمی نویسی ؛ بغض نمی کنی ؟
پرسیده بودی : چرا آن عاشقانه ها را در صندوق سکوت گذاشته ای ؟
پرسیده بودی : چرا خودت نیستی ؟
پرسیده بودی : حال ات چه طور است ؟ بهار ، برای تو سبز بود ؟
پرسیده بودی : آدم های آن حوالی ، بارانی اند ؟ چتر خریده ای ؟
پرسیده بودی : چرا ذهن پنجره ات ، خیس است ؟ گرفته ای ؛ خبری شده ؟
پرسیده بودی : چرا اخم می کنی ؟ عبور خنده های ات کجاست ؟
.
من نگاه می کنم ...
ـ « گاهی چه قدر خندیدن ؛ دشوار می شود ! »
و در نهانی ترین اخم های هر انسانی ، چیزی نهفته است که او را به سرشارترین رازهای نگفته اش ، پیوند می زند

تو یه تاک قد کشیده