مهلکه
آه در این سجن، چه با ما کنند
خاک به افلاک، چه سودا کنند
تیغ ، اگـر بر رگ ما می زننـد
خون به دلِ لالة صـحرا کنند
مُهر اگـر بـر لب ما می نهنـد
غنچه دهانان لب خود وا کنند
خاک، اگـر پیـکر ما می شـود
از گِلِ ما محشـر کبری کنند
جام و سـبويی اگر ازما شکست
میـکده ها زنده و بر پا کننـد
پای اگـر بر سـرِ ما می زننـد
افسـر ما ، گنبـدِ مـینا کنند
خار اگـر بر سـرِ ما می نهنـد
زنده جهان از دَمِ عیسی کنند
چاه اگـر در رهِ مـا می کَننـد
یوسف کنعان همه پیدا کنند
بیـم نداریم ز طوفـان چه باک
کشتی نوحی سوی دریا کننـد
گـر خَزَفـی در رهِ ما گم شود
تاج جواهر همه پیـدا کننـد
پای بـه زنجیـر اگـر کرده انـد
شهپرِ اندیشـه هویدا کننـد
راه بـه این پیـر اگـر بستـه اند
خیلِ جوانان همه غوغا کننـد
گر همـه این بزم تماشـا کننـد
از چه از این مهلکه پروا کنند
شعراز مهوش ثابت زندانی بهایی
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:10 توسط بی قرار
|
تو یه تاک قد کشیده