جام تهی
در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یکی ز نشستهام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
شب گرفتگان چراغ بر نمیکند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمیزند
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پرملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده دم نمیزند
گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذرنمی زند
دل خراب من دگر خرابتر نمی شود
که خنجر غمت از این خرابتر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
اگرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 0:36 توسط بی قرار
|
تو یه تاک قد کشیده