دلم شکست و کسی نفهمید
روزی از پس تنهایی خود دل به نگاهی بستم
که نمیباید میبستم
به شانه ای تکیه کردم
که به خیالم همه تنهاییم را پر میکند
غرورم را شکستم
و حرف دلم را در جاده ی تنهایی
فقط برای او گفتم
و هر شب چشمان بی فروغم را به بروی ستاره های آسمان بستم
به امید صبح شدن و دیدن ستاره ی زندگی که او بود
و برای دیدنش بی تاب و
بیقرار بودم
اما او هیچ
از این بی وفایی آینه ی دلم شکست
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۹ ساعت 21:11 توسط بی قرار
|
تو یه تاک قد کشیده