روزی از پس تنهایی خود دل به نگاهی بستم

 که نمیباید میبستم

 به شانه ای تکیه کردم

 که به خیالم همه تنهاییم را پر میکند

غرورم را شکستم

و حرف دلم را در جاده ی تنهایی


فقط برای او گفتم

و هر شب چشمان بی فروغم را به بروی ستاره های آسمان بستم


به امید صبح شدن و دیدن ستاره ی زندگی که او بود

 و برای دیدنش بی تاب و

 بیقرار بودم

 اما او هیچ

از این بی وفایی آینه ی دلم شکست