شب تا سحر من بودم و لالای باران

اما نمیدانم چرا خوابم نمی برد!

غوغای پندارم نمی مرد...

غمگین و دلسرد

روحم همه رنج

جانم همه درد...

آهنگ باران دیو اندوه مرا بیدار می کرد

چشمان تبدارم نمی خفت

افسانه گوی ناودان افسانه می گفت...

- آزاد و وحشی - باد شبگرد

از بوی میخکهای باران خورده سرمست

سر می کشید از بام و از در

گاهی صدای بوسه اش می آمد از باغ

گاهی شراب خنده اش  میکرد فریاد

گه پای می کوبید روی دامن کوه

گه دست می افشاند روی سینه دشت

آسوده می خندید و می رقصید و می گشت...

شب تا سحر من بودم و لالای باران

افسانه گوی ناودان افسانه می گفت:

" پا روی دل بگذار و بگذر ...

بگذار و بگذر ..

سی سال از عمرت گذشته ست

زنگار غم بر روی رخسارت نشسته ست

خار ندامت در دل تنگت شکسته ست

خود را چنین آسان چرا کردی فراموش؟

تنهای تنها... خاموش خاموش ؟

دیگر نمی نالی بدان شیرین زبانی!

دیگر نمی گویی حدیث مهربانی..

دیگر نمی خوانی سرودی جاودانی...

دست زمان نای تو بسته ست...

روح تو خسته ست!

تارت گسسته ست...

این دل که میلرزد میان سینه تو

این دل که دریای وفا و مهربانی ست

این دل که جز با مهربانی آشنا نیست

این دل ، دل تو، دشمن توست!

زهرش شراب جام رگهای تن توست.

این مهربانیها هلاکت میکند

از دل حذر کن!

از این محبتهای بی حاصل حذر کن!

یا در کنار زندگی، ترک هنر کن!

یا با هنر، از زندگی صرف نظر کن!

پا روی دل بگذار و بگذر ...

بگذار و بگذر...

شب تا سحر من بودم و لالای باران...

چشمان تبدارم نمی خفت...

او همچنان افسانه می گفت...