بیشتر از هـَر زمان دیگر ،غـَرق در خـَلوتتـــ شده اے .

برخیز و پَرده هاے سیاهـ را کنار بزن تا نورے بر تو نتابدــ.

سیگارِ نم گرفته ات را به آتش بـــِکش و ببین چگونه میانانگشتانَتــنـَفس نـَفس مے زندــ.

لحظه اے صداےبُوفـــ پیرے که ، روے درختے خُشکیده لـَمیده خلوتَتــ را در خود مے بلعدــ.

پریشان حالــ است و تواننجوا کردن نداردــ.

 
در افکارت فکر مُبهمے متولد شد که چرا بوف؟

آیا زمانرفتنــ است؟

خاکستَر سیگار انگشتانَت را بوسه باران مے کند تا ازفکر بیرون آیے.

بُوف پریشان به دنبال کودکَشـ بود ، او را یافت و تو طَعم رفتنــ را نچشیدے.

فقط کمے تَرسـ را به نیش کشیدے

و باز هَمـ از سیگارتــ کامـ نـَگرفتے تا خـاکستــَر شد...
 
 
 
 
 (̅_̅_̅_̅(̲̲̲̲̲̅̅̅̅̅̅(̅_̅_̲̅_̅_̲̅_̅_̲̅_̅_̅()ڪے