قطره ای شیشه سنگ، ز بر تنگه چشم

قل خورد تا که بیفتد ز بلندای مهان

گویمش: بهر چه آیی، تو چنان تند و ملال؟

گفت: یا رب! تو ببین! کاین سخنش بهر چه بود!

من که هر بار، ندیدم صنمی، یار شدم

وز کنار دو مهان، سرور و سالار شدم

تا که از آمدنم، باز نپرسند چنین

وای آن کس، که نداند که چرا یار شدم!