به نظاره نشستم خیانتت را

دیدم که در آغوشش کشیدی و موهایش را بوییدی

چشمانت که بسته میشد !

خواهش جسمش به جسمت محکم تر کوبیده میشد

و نفس هایش

نفس هایش را در گوشت می پیچاند!

تو آه میکشیدی و...

آه...

خدای من .......

میدانی تو آه میکشیدی

و

من آه میشدم که :

تمام دنیایم داشت آتش میگرفت میان بازوانت

تمام دنیایم را در آن آغوش لعنتیت جا گذاشته بودم

که آن را هم بخشیدی...

بخشیدی به هرزگی دخترکان تازه بالغت!

دنیایم را با هر غریبه ای قسمت کردی

این روزها از کنار هر زنی که رد میشوم گوشه ای از وجودش
بوی نفس های مسموم تو را میدهد

لعنتی تو مرا در کفنمـ جا گذاشتی

ولی آنها را ....

آنها را در تخت خوابت جا به جا میکنی
 
 
آپلود