بی تو
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده به خونم
توچه سان می گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم
دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله آمد
گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی
نتوانم، نتوانم
... بی تو من زنده بمانم ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ ساعت 13:43 توسط بی قرار
|
تو یه تاک قد کشیده