می دانم روزی که نباشم با یک پارچه که روی آن نوشته : (( درگذشت فلانی را به اطلاع

دوستان و آشنایان می رسانیم )). بدرقه ام می کنند . اما نمی دانم چرا حاضرند نبودنم را به

اطلاع دیگران برسانند ! مگر بودنم چیز بی ارزشی است که کسی حاضر نیست آن را به

اطلاع دیگران برساند ؟ ! شاید چون گمان می کنند دیگران از بودنم اطلاع دارند ! ( البته تنها

گمان و دیگر هیچ ) گویی باید خودم دست به کار شوم و بودنم را به اطلاع دوستان و آشنایان

برسانم .

 

دوستای خوبم منم هستم

 

همبازی نشانی ها

 

تو در قلب ابرها  می گریستی و من شکوفه ها را با دست های خویش باز می کردم . تو

پله های رسیدن به من را دو تا دو تا بالا می رفتی و من موهای خورشید و می کشیدم و پیام

عشقت را به دست قاصدک ها می سپردی و من دنبال امواج دریا می دویدم . تو با چشم ستاره

ها به من چشمک می زدی و من قطره های باران را زیر پا له می کردم . تو با گام های بلند به

سوی من می آمدی و من دست به دامان ابرها راهی آسمان می شدم . روزهای تقویم ورق

خورد . تو نبودی ندیدی که من بزرگ شدم ... نفس نفس سال ها را پیمودم و از هر ستاره نشانی

 ات را پرسیدم . کسی نشانی از تو نداشت . اگر برگردی و کودکی ام را به من برگردانی قول

می دهم که هم بازی ات شوم