روزی خولی از راهی می گذشت.
 

درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید. ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.
 
 

خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست، خورجینش را برداشت و به راه
 
 
خودش ادامه داد تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.
 

آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد

 


و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.

 

چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.

 


خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.

 

صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟

 

خولی گفت: نر.

 

صاحب خر گفت: این خر ماده است.

 

خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود!